تبلیغات
انسانم آرزوست... - مطالب حرف دل
انسانم آرزوست...
*من همچنان عینکی زده ام که شیشه ندارد*مدام به آن ، ها میکنم تا پاک شود * غافل از آنکه چشمانم غبار آلود است نه عینکم*
گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


مبهم وشاید کمی پیچیده
.
.
.

این همه آن چیزیست که در سرزمین جاوید انتظارش را میکشیم...


مدیر وبلاگ : pc7a
نویسندگان


رقص مترسک


مترسک همان جا بود. در پشت کوه های بلند و یاغی، در میان گندم های زرد و بلند که تا لباس پاره اش می رسیدند، در زیر سقف آبی کمرنگ آسمان که خورشید طلایی رنگ در وسط آن خودنمایی می کرد. اغلب اوقات باد با شیطنت با خوشه های بلند گندم و لباس کهنه و ژنده ی مترسک بازی می کرد. مترسک سالیان دراز آنجا بود. هنوز هم استوار ولی تکیه بر چوبی خشک و پوسیده به زندگی یکنواخت خود ادامه میداد. کلاه لگنی پاره اش کله ی تاس و نیمی از چشمان سیاه دکمه ایَش را پوشانده بود و لبخندی خشک بر لبانش ماسیده بود. گویی لبخندش را  باران سالیان پیش کمرنگ کرده و  لبخند آرام آرام می مرد. دستان صلیب مانندش که از دو طرف باز شده بود در آرزوی دستی بود که آن را بگیرد و با او برقصد ولی جز باد بی سامان که گَه گاهی او را می رقصاند کسی دیگر به پیش او نمی آمد و مترسک در وسط مزرعه ی زرد و پشت کوه های خشک، تنهایی غریب یک انسان را یاد آور می شد. دیگر مانند سال های اول عمرش شاداب و قوی نبود. همان زمانی که پرندگان از ترس به مزرعه نزدیک نمی شدند ولی اکنون هنگام غروب کلاغ های پیر با او بازی می کردند و او ناتوان به پرواز موزون آن ها خیره می گشت. مترسک روز هایی را که بچه های کوچک به دورش حلقه می زدند خوب به یاد می آورد. دستان لاغر چوبی اش را می گرفتند  و با او می رقصیدند ولی اکنون او همچون عروسکی بدقواره و زشت برای کودکان رعب آور بود. گَه گاهی پسرانی که از بقیه شجاع تر بودند با سنگ او را بدرقه می کردند و مترسک را با آرزوی دیرینه اش تنها می گذاشتند. مترسک آرزو داشت برقصد. آرزو داشت کسی او را دوست داشته باشد ولی گویی همه از او متنفر بودند و جز کشاورز پیر بی احساسی که او را تنها عروسکی پیر و زهوار در رفته برای ترساندن کلاغ ها می دید کسی به او سر نمی زد.

تا آنکه دخترک روستایی با آن دامن گُل گُلی کهنه و صورت آفتاب سوخته اش که همیشه خنده آن را پوشانده بود آمد. دخترک هم مانند او تنها بود و در آرزوی عروسکی به سر می برد. دخترک برایش حرف می زد، نوازشش می کرد و مترسک پیر را شاد می کرد. دخترک تنها ولی شاد بود. هر روز به او سر می زد. دستان پیر و چوبی مترسک را با آن دستان کوچکش می گرفت و با مترسک می رقصید. گویی زشتی مترسک کهنه برای او مهم نبود. مترسک دخترک را عاشقانه می پرستید. دوست داشت با او حرف بزند و جواب تمام صحبت های دخترک را بدهد. برایش آواز دوران جوانی اش را که کودکان شاد و بی پروا می خواندند بخواند ولی او که زبان نداشت.

دخترک نیز آرزو داشت. آرزو داشت مترسک با او حرف بزند. مترسک این را از حرف ها و چشمان امیدوارش میخواند. مترسک غصه می خورد. برای دخترک ساده ای که تا کنون عروسکی نداشت و اکنون در امید حرف زدن با مترسک بود. غصه می خورد و می دانست که دخترک هیچ گاه به آرزویش نمی رسد.

زمان گذشت. سال ها آمدند و رفتند. دخترک بزرگ بزرگ تر و مترسک پیر و پیر تر شد. دخترک مترسکی را که عاشقانه می پرستید فراموش کرد. سادگی خود را نیز فراموش کرد و به آن سادگی به تمسخر خندید. دخترک مترسک را هم چون دوران کودکی و تمام سادگی خود پشت سر گذاشت. مانند تمام انسان های دیگر فکر کرد مترسک قلب ندارد و مترسک فقط مترسک است. مترسک پیر و پیر تر شد. دیگر پرندگان از او نمی ترسیدند. هر روز قطعه ای از وجودش را به غارت می بردند. آن روز هم که دخترک برای آخرین بار به مترسک سر زد کلاغی برای کندن چشمان بی فروغ مترسک آمده بود و باد هم چنان مترسک را بی رحمانه می رقصاند.


با تشکر از ورود ممنوع





نوع مطلب : حرف دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : http://www.cloob.com/profile/blog/one/username/infernal360/logid/1388371، http://cloob.com/name/pc7a،
چهارشنبه 12 آبان 1389





خدای عزیز!

به جای اینکه بگذاری مردم بمیرند و مجبور باشی آدمهای جدید بیافرینی، چرا کسانی را که هستند حفظ نمی کنی؟

خدای عزیز!

شاید هابیل و قابیل اگر هر کدام یک اتاق جداگانه داشتند همدیگر را نمی کشتند، در مورد من و برادرم که موثر بوده.

خدای عزیز!

شرط می بندم خیلی برات سخته که همه آمدم های روی زمین رو دوست داشته باشی. فقط چهار نفر عضو خانواده من هستند ولی من هرگز نمی توانم همچین کاری کنم.

خدای عزیز!

آیا تو واقعا می خواستی زرافه اینطوری باشه یا اینکه این یک اتفاق بود؟

خدای عزیز!

وقتی تمام تعطیلات باران بارید ، پدرم خیلی عصبانی شد. او چیزهایی درباره ات گفت که از آدم ها انتظار نمی رود. به هر حال امیدوارم به او صدمه ای نزنی.

خدای عزیز!

ما خوانده ایم که توماس ادیسون نور الکتریکی را اختراع کرد. اما توی کلاس های دینی به ما گفتند تو این کار رو کردی . شرط می بندم ادیسون فکر تو رو دزدیده.

خدای عزیز!


لازم نیست نگران من باشی ؛ من همیشه دو طرف خیابان را نگاه می کنم.

خدای عزیز!

هیچ فکر نمی کردم نارنجی و بنفش به هم بیان. تا وقتی که غروب خورشید روز سه شنبه رو دیدم. واقعا معرکه بود.

خدای عزیز!

من همیشه در فکر تو هستم حتی وقتی که دعا نمی کنم.






نوع مطلب : حرف دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a،
چهارشنبه 12 آبان 1389



توی بازی گل یا پوچ  با خدا


جفت دو دستم پوچ بود


خدا باخت و من خجالت کشیدم






نوع مطلب : حرف دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a،
دوشنبه 10 آبان 1389
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 3 آبان 1389







تقدیم به او که ابتدای عشق است و انتهای امید...

تقدیم به او که تنها اوست محمل نشین این دل پرسوز...

تقدیم به یار، تقدیم به نگار، تقدیم به دوست، که سلطان اوست!

تقدیم به تو، توکه بزرگی، تو که تنها تو بزرگی...

تقدیم به تو، تو که عزیزی، توکه بی نهایتی، تو که پایان ناپذیر است مهرت!

لطیفا!

چه بخوانمت که تمام واژگان دنیا در برابر نامت عاجزند،

چه به نامم تو را که آنچه هستی گویندش، نام از تو گرفته است.

عزیزا!

دل در کمند عشقی گرفتار آمده است که توان رهایی اش نیست مگر با گذشتن از جان!

سوگند به پاکیت، سوگند به زیباییت، سوگند به آنچه سوگند توست... غمزه ای!

تا جان برآرم، با جان بیایم، از جان درآیم...

ای بهار دل خزان زده ام! ای قرار جان بی آرامم!

ای بی کرانه عشق، ای نهایت تمنا!

دل در هوای دیدارت بیمار است، ای دوای جان!

جان در قفس تن گرفتار است، ای ضیای دل!

نظری...!

تا جان بیفشانم در قدوم چشمانت...

تا خاک راهت به مژگان بروبم...

ای جان جانم و ای آگاه نهانم!

این وجود خسته با خاک تمنایت سرشته است و زلال عشقت،

ای معنای زیستن و ای بهانه بودن!

ای حضور همیشه هشیار و ای وجود همیشه بیدار!

دریاب، دریاب...

تو را به دریای صفای مخلصانت،

تو را به وفای عزیزانت،

تو را به عشق، تو را به نور، تو را به طور...

دریاب این خسته درد را...

دریاب این شکسته هجر را...

دریاب...





نوع مطلب : حرف دل، 
برچسب ها : تقدیم به او،
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a،
دوشنبه 3 آبان 1389



یک لحظه خواست روی زمین خم شود نشد


می خواست مثل حضرت آدم شود نشد

کوشید خوابهای قشنگی که دیده بود

در خاطرش دوباره مجسم شود نشد

باران گرفته بود به سرعت دوید تا

چیزی برای گریه فراهم شود نشد

بارید تا شکستن این بغض های شور

بر زخم شانه های تو مرحم شود نشد

انواع سیبهای زمین را گناه کرد

تا بلکه مستحق جهنم شود نشد

او چند هفته پیش خودش را به دار زد

می خواست از میان شما کم شود نشد

این روزها برای مسیحی که مرده است

هرکس که خواست حضرت مریم شود نشد







نوع مطلب : حرف دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a،
دوشنبه 3 آبان 1389


زنی در کار چون مرد است

به دستش تاول درد است

ز بس که رنج و غم دارد

فراموشش شده دیگر

جنینی در شکم دارد


زنی‌ را می شناسم من


که شوق بال و پر دارد

ولی از بس که پر شور است

دو صد بیم از سفر دارد

زنی را می شناسم من

که در یک گوشه ی خانه

میان شستن و پختن

درون آشپزخانه

سرود عشق می خواند...








نوع مطلب : حرف دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a،
چهارشنبه 28 مهر 1389


گم شده در گریز خود


به سوی خویش می روم


خسته ز دیدار خودم


من به کجا می روم


راه دراز و بی نشان


پر از هراس و پر خطر


وای که من گم شده ام


در این گریز بی هدف


کاش مرا صدا کنی


از این همه واهمه ها


کاش مرا رها کنی !!








نوع مطلب : حرف دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a،
چهارشنبه 28 مهر 1389


تنهایی را دوست دارم  زیرا بی وفا نیست


تنهایی را دوست دارم  زیرا دروغی در آن نیست


تنهایی را دوست دارم  زیرا هرگز تنهایم نگذاشته است


تنهایی را دوست دارم  زیرا خداوند هم تنهاست


تنهایی را دوست دارم  زیرا...



زیرا در کلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست

و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد








نوع مطلب : حرف دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 28 مهر 1389




  آیینه‌وار بودیم همراز سینه صافان

  آن آهنین دل آمد درهم شکست مارا









نوع مطلب : حرف دل، شعر و موسیقی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 28 مهر 1389

سر من درد گرفت




اولش پرسیدم


که چرا در سر هر جاده ایستگاهی نیست


بر سر هر گذری، چرا چاهی نیست


آفت مرغ جهان را، چرا ماهی نیست


این دل دیوانه ی من، چرا ذاتی نیست



آخرش نالیدم


تن من مرگ جهان را چرا کافی نیست


شعله ی مست وجودم چرا این رنگیست


سر من درد گرفت، آخرش بی معنیست


درد این جام جهان را، چرا فانی نیست









نوع مطلب : حرف دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 9 مهر 1389

گارد




گارد میگیرم، گارد


از انتهای وجودم، از بطن کلامم، از تیرگی چشمانم


گارد میگیرم، گارد


از زبان درازم، از مهر جوانم، از اندیشه ی مهربانم


گارد میگیرم، گارد


شاید که کسی، سر درمان دلم چنگی زد، شاید خفقان، از هجران دلم رختی بست


آفتاب کور سو میزند از سمت جنوب، دل من آفت جان میگیرد


تن من آتش مست است، که گوید آن چیست؟


آن تک درختی تنهاست؟ نه پس آن چیست که اینقد زیباست؟


آن شعله ی فریاد وجودست، که شیون میزد


آسمان رعد و منم.............................


گارد میگیرم، گارد








نوع مطلب : حرف دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 8 مهر 1389
محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت

 مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست

 گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان می‌روی

 گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هم‌وار نیست

گفت: می‌باید تو را تا خانه‌ی قاضی برم

 گفت: رو صبح آی، قاضی نیمه‌شب بیدار نیست

 گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم
 
گفت: والی از کجا در خانه‌ی خمار نیست؟!

گفت: تا داروغه را گوئیم، در مسجد بخواب

گفت: مسجد خواب‌گاه مردم بدکار نیست

گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان

گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست

گفت: از بهر غرامت، جامه‌ات بیرون کنم
 
گفت: پوسیدست، جز نقشی ز پود و تار نیست

گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه

گفت: در سر عقل باید، بی‌کلاهی عار نیست

گفت: می بسیار خوردی، زان چنین بیخود شدی

گفت: ای بیهوده‌گو، حرف کم و بسیار نیست

گفت: باید حد زند هُشیار مردم، مست را

گفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست




نوع مطلب : حرف دل، ادبیات، 
برچسب ها : محتسب، مست،
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a،
یکشنبه 14 شهریور 1389

خیلی ها میگفتن که علی کریمی خیلی آدم پستیه و اصلا هیچی ایمان سرش نمیشه آخه اگه آدم بدی بود این کارا رو میکرد این عکسا رو ببینین

عــلی کـریمـی در جمـع کـودکـان بـی سرپــرسـت







علی کریمی در کنار بابک معصومی - زمانیکه کسی کمکی به بابک معصومی نکرد علی کریمی تمام مخارج بیمارستانشو پرداخت کرد



بابک معصومی: زمانی که پزشکان از من قطع امید کرده بودند، علی کریمی تمام هزینه های درمانی ام را پرداخت کرد



و این هم علی کریمی در کنار بلندقدترین پسر ایران که در برنامه ماه عسل شرکت کرد. از بلندی قد خودش دچاره عارضه شده بود. مجری ازش پرسید چه آرزویی داری. گفت سه تا آرزو دارم. یکی اینکه سالم باشم. لپ تاپ داشته باشم. و علی کریمی رو از نزدیک ببینم. همون شب علی کریمی یه لپ تاپ براش خرید و رفت به دیدنش و گفت هزینه درمانت هم میدم بری آلمان. هر سه تا آرزوشو برآورده کرد



حمید استیلی: كسی كه بچه‌های یتیم را سرپرستی می‌كند، آدم بدی نیست‌، صادق‌تر از علی كریمی ندیده‌ام



محمد خاکپور: نباید کسی را به روزه‌گیری مجبور کرد


فردوسی‌پور از گفت‌و‌گوی زنده با كریمی منع شد

با دستور مدیران صدا و سیما ‏، عادل فردوسی‌پور تهیه كنده و مجری برنامه تلویزیونی 90 دوشنبه شب گذشته از گفت‌و‌گوی زنده با علی كریمی منع شده بود. به گزارش ایلنا به نقل از سایت جهان ورزش ، اگرچه كریمی تاكنون در هیچ برنامه زنده تلویزیونی حاضر نشده و احتمالا تمایلی برای حضور در برنامه دوشنبه شب گذشته 90 هم نداشته، به فردوسی پور توصیه شده بود از دعوت او به استودیوی برنامه یا تماس تلفنی زنده خودداری كند
 
بازم میگین علی کریمی بده؟؟؟؟





نوع مطلب : حرف دل، ورزش، بزرگان، 
برچسب ها : علی کریمی آدم بدیه؟؟؟؟؟؟؟، علی کریمی،
لینک های مرتبط : http://www.cloob.com/profile/memoirs/one/username/arminoo/memid/1764647/redirectkey/84c2087597d13fe2b2b67c794875932f58439f0d، http://cloob.com/name/pc7a،
پنجشنبه 11 شهریور 1389
عید نوئل فرا رسیده و برادر بزرگ پاول برای تبریک سال نو یک خودرو زیبا برای پاول خریده بود. روزی از روزها بعد از انجام کار، پاول دفترش را ترک کرد. با تعجب دید که پسر کوچکی در کنار خودرو جدید وی دور می زند و با نگاه تحسین آمیز به ماشین نگاه می کند. پاول از خود پرسید این پسر کیست؟ از لباس های پاره و کهنه اش متوجه شد که فقیر است. همزمان، پسر کوچک دید که پاول به سوی ما شین می آید و پرسید:" آقا، این ماشین زیبا متعلق به شما است؟ " پاول جواب مثبت داد، " این هدیه عید نوئل من است، برادرم برایم خریده است.

" هدیه نوئل؟" پسر با تعجب صدایش را بلند کرد، " یعنی برادر شما این ماشین
را خرید و شما هیچ پولی برای آن نداده اید؟ " آری......" پاول خندید. پسر کوچک غبطه ای خورد و گفت: ای ، کاش......" حرفش تمام نشد بود که پاول فکر کرد پسرک کوچک حتماً آرزو می کند روزی برادری همانند برادر او داشته باشد، اما صدای شیرین پسر به گوش رسید که گفت: ای ، کاش من چنین برادری بودم!" پاول بسیار تحث تأثیر قرار گرفت، این پسرک با بچه های دیگر فرق داشت، چند دقیقه پسر را نگاه کرد و گفت: می خواهی با من گردش کنی؟ البته با این ماشین جدید. پسرک که هیجان زده شده بود به سرعت سوار ماشین شد. آنها مدت ها گردش کردند، پسر به پاول گفت: " آقا، ممکن است به خانه من بیاید؟ پاول خندید، در دنیای کودکان ،برگشتن با یک ماشین زیبا چقدر پر افتخار است.! اما پاول بزودی فهمید که بار دیگر اشتباه کرده است. پس از رسیدن به مقصد، پسر کوچک به پاول گفت: زحمت کشیدید، آقا! لطفاً ماشین را مقابل در پارک فرمایید و چند دقیقه منتظر باشید! پسر کوچک سریع پیاده شد و به سمت خانه دوید، چند دقیقه دیگر، او باز گشت و کنارش کودک دیگری بود.
پاول حدس زد که این برادر کوچک آن پسر است. از روشهای عجیب حرکت پسر
کوچکتر، پاول فهمید پاهایش بیمار است و نمی تواند راه برود. پسرک بردارش را بغل کرد و با اشاره به ماشین جدید پاول گفت: دیدی؟ بسیار زیبا است، نه؟ این هدیه نوئل آن آقای مهربان است. برادر بزرگ او برایش خریده است! وی پولی برای خرید ماشین صرف نکرده است. عزیزم! روزی من هم مثل این ماشین زیبا را برای تو می خرم و آن زمان می توانی کادوهای قشنگ را در ویترین فروشگاه ببینی! پسر کوچکتر دستی زد و دو برادر با خوشحالی خندیدند.
پاول این دو بچه دوست داشتنی را نگاه کرد. نزدیک شد اشکهایش دیده می شد. پسر کوچکتر را بغل کرد و در صندلی جلوی ماشین گذاشت. برادرش از پاول بسیار
تشکر کرد. سه نفر یک سفر فراموش نشدنی را آغاز کردند. در آن عید نوئل پاول بهترین هدیه را دریافت کرده بود. زیرا زندگی به او آموخته بود که خوشحال
کردن دیگران بهترین هدیه است. عشق همیشه به انسان نیرو می دهد




نوع مطلب : حرف دل، 
برچسب ها : هدیه نوئل،
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a،
دوشنبه 25 مرداد 1389






سلام...به همه.....

این زندگی من است:

هر روز صبح دو ساندویچ درست می کنم :

یکی از جنس نان و کالباس....دیگری از جنس خودم!

هر روز صبح برای بیرون رفتن از منزل....به دقت خودم را در انواع مختلف پارچه ها می پیچم...
مهم نیست چه فصلی از سال باشد...من همیشه 


ساندویچ از خودم درست می کنم!!!..
و البته برای حسن ختام... پارچه ای بر سرم می اندازم و آنرا به دور حلقم گره می زنم ....

وتمام روز...مراقبم که از سرم نیافتد!!! تمام روز ...پارچه بر سر....و مراقب......

پس ار اینکه این ساندویچ عظیم مهیا شد....از خانه بیرون می زنم....
آه چه عالی...یک روز دلپذیر بهاریست!!!
هوا مطبوع است و باد ملایمی می وزد....
جان می دهد برای اینکه در گیسوانت بپیچد و گردنت را نوازش کند!
اما من...در حالیکه مراقبم که نگاهم به نگاه هیچ نامحرمی تلاقی نکند!!!!!!!

گربه ماده ای را می بینم ....که خرامان گردن افراشته و به نوازش باد تن داده!!!
و حسرت می خورم که ای کاش زن نبودم اما گربه بودم .....

وقتی سوار تاکسی می شوم و به دقت کیفم را بین خودم و برادر بغل دستی حایل می کنم تا مبادا برادر مهربان دینی از گرمای تنم به هوس بیافتد و خدای نا کرده سر و کارش به جهنم بکشد...

راننده رادیو را روشن می کند..

گوش می دهم که چگونه فرمانده ناجا یا هرجا(شاید هم بی جا)!

در خصوص برنامه مدون و منظم و جدی مبارزه با بدحجابی سخن می گوید....

به یاد می آورم که چند سال پیش می گفتند طالبان ریش مردان را در قیف می کند و اگر ریششان به حدی نباشد که از قیف بیرون بزند....مجازاتشان می کند!!!

نا خداگاه تصور می کنم که در ایران نیز زنان را در قیف کنند تا بلکه طول مانتو و شلواربانوی فهیم ایرانی محک زده شود!!!!از این تصور خنده ام می گیرد....!!

البته.....چه فرقی می کند...به هر حال آزادی را متری اهدا(!) می کنند!

رادیو هنوز در گیر حجاب است!
پس از پخش گزارشی از بدحجابانی که در یک تجمع خواستار بر خورد با بدحجابی شده اند(جل الخالق!!!)

گوینده بار دیگر سوال برنامه را تکرار می کند: " برامون بگید که برای مبارزه با بدحجابی باید چی کار کرد؟...."
و من می اندیشم : ساده ترین راه برای مبارزه با بدحجابی برداشتن حجاب است!
یک آن به قدری این جواب به نظرم واضح می رسد که خنده ام می گیرد: به راستی اگر حجاب اجباری نبود ...هیچ بدحجابی هم باقی نمی ماند!!!!!!

به همین سادگی...به همین خوشمزگی!!!


از پنجره به بیرون زل می زنم....پسری لاغر اندام با شلواری که به فوت بند است و موهایی که عرش را سیر می کند ...

بر و بر زاغ سیاه دختری را چوب می زند که با مانتوی کوتاه و چسبان و شلواری کوتاه ...هنگام راه رفتن ...تمام اندام چاقش از چپ به راست و از راست به چپ نوسان می
کند!
کمی آنطرفتر زن محجبه ای بدون اینکه نگاهی را ...به جز نگاه من.. به دنبال بکشد از عرض خیابان میگذرد...
و من تجسم می کنم...که در زیر این چادر احتمالا اندامی مشابه اندام دخترکِ مانتو چسبان در نوسان است!!!!

نیازی نیست که ببینم تا بدانم در زیر آن چادر سیاه هم تمام عناصر جنسی زنانه احتمالا وجود دارد!!!!
اگر کمی دیگر وقت بگذارم می توانم تمام بدن زن را آنگونه که می پسندم در ذهنم طراحی کنم!!!

بدون حتی ...یک نگاه!!! (به این می گویند تجسم مردانه!!!!!)

با پوزخند ...می اندیشم: بالاخره همه ی ما "آن زیر میرها" یک چیزهایی داریم!!!!
احتمالا اگر سردار ناجا می توانست و رویش می شد.....تمام زنانگیمان را نیز از بین می برد ...تا مردها خیالشان راحت باشد...که از هیچ چیز، هیچ خبری نیست.....و همه به سلامت به بهشت برویم!!!

چشمانم را می بندم و با تاسف به یاد نوشته ای می افتم که بر درب امامزاده ای نصب شده بود.....نوشته ای با این مضمون: ای زنان مومن!

همانطور که گنجهایتان را از دستبرد دزدان پنهان می کنید...
همانطور که خانه هایتان را با حصار از شر حشرات و حیوانات موذی در امان نگاه
می دارید....
با حفظ حجاب ، خود را نیز از گزند نگاه مردان نامحرم محفوظ بدارید!
و من...با اندوهی دو چندان ....چشم باز می کنم و در خیابان به مردانی با غیرت می نگرم که دزد و موذی نامیده می شوند.....و هنوز می توانند بخندند!!!!!!!




نوع مطلب : حرف دل، 
برچسب ها : این زندگی من است، حرفهای دل یک دختر،
لینک های مرتبط : http://www.cloob.com/name/arnica،
پنجشنبه 14 مرداد 1389

حجاب

به راستی این کلمه یعنی چه؟

به راستی ما انسانها با آوردن این کلمه چه چیز را میخواهیم اثبات کنیم؟

آیا ذات این کلمه جز وجود حریم بین انسان و خدای خود معنی دیگری می دهد!

اما ما می خواهیم که این پرده حجاب از جلوی پروردگارمان برداشته شود تا نزدیکی او را احساس کنیم

ولی به راستی راه آن چیست؟!!!

بعضیا میگن ریاضت، بعضیام میگن نماز، بعضیام میگن دعا، بعضیام میگن ......

اما به راستی کدومشون درست میگن؟

راستی یه گروهم هستن که میگن حجاب یه معنی دیگه میده!!!!

اونا میگن حجاب به معنی حفظ  خود از دید نامحرمان است....

خود!!!

یعنی اینکه خودمون باید  خودمون محافظت کنیم!!

یعنی باید کاری کنیم که کسی به خود ما نگاه چپ نکنه!!!

یعنی هرچی هست به پای خودمونِ و هیشکی هیچ مسؤلیتی در قبال خود ما نداره!!

یعنی.....

اما این خودی که میگن یعنی چی؟

جز اینه که خدا به ما اختیار داده، راهُ نشون داده، گفته حالا خودتون میدونید با خودتون!!!

اما من اینجا یه چیزُ متوجه نمیشم!!!

اگه حجاب در انتها به خودما میرسه وهمونطورم که معلومه هرچی که به خود ما برسه باید خودمون رعایتش کنیم، پس چرا یه سری افراد به اسم گشت ارشاد راه افتادن و میگیرن و میبرن و میزنن هرکسیُ که این خودشون میخوان طبق سلیقه خودشون رعایت کنن!!!

اینا میگن اسلام گفته حجاب اینه!

 حالا من به اصل کلمه حجاب کار ندارم همین حجابی که اینا میگن اسلام میگه رو، بازم هرچی میگردم تو اسلام پیدا نمیکنم!!!

اسلام در مورد خانم ها گفته جز گردی صورت و مچ دست ها بقیه باید پوشیده شه...

اما این چیزی که من میبینم، به یه خانمی که داره راست تو خیابون راه میره اول دقت میکنن طول مانتو چقده؟ اگه از سر زانوها  بالاتر بود درست مثل آدم رباها تو این فیلم ها جلوش میپرن و میندازنش تو ماشینُ.....

والا من نفهمیدم کجای اسلام گفته ملاک  حجاب طول مانتو هستش!!!

آدمُ یاد طالبان و معیارشون واسه اسلام بر مبنای طول ریش مردها میندازه

اگه این ایراد داره و اسلامُ بد معرفی میکنه پس حجاب مانتویی هم همینطوره !

اما یه امای دیگه ای هم هست!!!

همونطور که گفتم حجاب به معنی وجود حریم بین انسان و پروردگارشِ، اما کی میتونه این حریم و مانع رو جز خود انسان از بین ببره؟!!

آیا کسی میتونه بزور انسانهارو وادار کنه، که آقا یه راه هست اونم راهه خط کش مانتویی، هرکی رعایت کرد میره بهشت، هرکی رعایت نکرد میره جهنم...

بهتره اینها برن داستان روسپی و راهب که من تو بلاگ دیگم نوشتمُ بخونن اونوقت ادعا کنند که خیرخواه آدما هستند!!!

والا من از کل چیزی که درباره حجاب فهمیدم فاصله ایه که بین خود انسان و  خود-ا(همون پروردگار یعنی خدا) هست که فقط خود انسان میتونه این حجاب از بین ببره و هیچکس نمیتونه به زور کسیُ وادار کنه که راه اون ادامه بده

اگه اینطور باشه اون موقع این کلمه اختیار که از خود میاد زیر سؤال میره!

به راستی چه کسی میتواند خود را از دیگری دریابد؟!!!!!





نوع مطلب : حرف دل، 
برچسب ها : حجاب، خود،
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a،
پنجشنبه 14 مرداد 1389
پول که نداشت، هرچی هم نامه نوشته بود به سازمان و دانشگاه، پولی برای تحقیقاتش ندادن. تو خوابگاه روی تختش دراز کشیده بود که از بلندگو صداش کردن !!
رفت دم در ..... یه مرد شیک با یک دسته گل به استقبالش اومد و بدون اینکه حرفی بزنه گل و یک پاکت رو به دستش داد و رفت !! طاقت نداشت که برسه توی اطاقش، همون جا پاکت رو باز کرد !! یه چک بود به مبلغ ۶ میلیون ...  یه نامه هم بود ؟!
شروع کرد به خوندن نامه: بدین وسیله از شما دعوت می شود تا با سفر به کشور ما ....
درجا خشکش زد ، دسته گل از دستش افتاد ، فکر می کرد خواب می بینه !
دسته گل رو برداشت و رفت
...




نوع مطلب : حرف دل، 
برچسب ها : فرار،
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a،
سه شنبه 5 مرداد 1389

از خدا پرسید خوشبختی را کجا میتوان یافت
خدا گفت آن را در خواسته هایت جستجو کن و از من بخواه تا به تو بدهم
با خود فکر کرد و فکر کرد
اگر خانه ای بزرگ داشتم بی گمان خوشبخت بودم
خداوند به او داد
اگر پول فراوان داشتم یقینا خوشبخت ترین مردم بودم
خداوند به او داد
اگر ..... اگر ....... واگر
اینک همه چیز داشت اما هنوز خوشبخت نبود
از خدا پرسید حالا همه چیز دارم اما باز هم خوشبختی را نیافتم
خداوند گفت باز هم بخواه
گفت چه بخواهم هر آنچه را که هست دارم
گفت بخواه که دوست بداری
بخواه که دیگران را کمک کنی
بخواه که هر چه را داری با مردم قسمت کنی
و او دوست داشت و کمک کرد
و در کمال تعجب دید لبخندی را که بر لبها می نشیند
و نگاه های سرشار از سپاس به او لذت می بخشد
رو به آسمان کرد و گفت خدایا خوشبختی اینجاست
در نگاه و لبخند دیگران




نوع مطلب : حرف دل، 
برچسب ها : خوشبختی،
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a،
دوشنبه 4 مرداد 1389

 

پدرم این جوری بود وقتی من :


4 ساله كه بودم فكر می كردم پدرم هر كاری رو می تونه انجام بده.
5 ساله كه بودم فكر می كردم پدرم خیلی چیزها رو می دونه.
6 ساله كه بودم فكر می كردم پدرم از همه پدرها باهوشتر.
8 ساله كه شدم ، گفتم پدرم همه چیز رو هم نمی دونه.
10 ساله كه شدم با خودم گفتم ! اون موقع ها كه پدرم بچه بود همه چیز با حالا كاملاً فرق داشت.
12 ساله كه شدم گفتم ! خب طبیعیه ، پدر هیچی در این مورد نمی دونه .... دیگه پیرتر از اونه كه بچگی هاش یادش بیاد.
14 ساله كه بودم گفتم : زیاد حرف های پدرمو تحویل نگیرم اون خیلی اُمله.
16 ساله كه شدم دیدم خیلی نصیحت می كنه گفتم باز اون گوش مفتی گیر آورده.
18 ساله كه شدم . وای خدای من باز گیر داده به رفتار و گفتار و لباس پوشیدنم همین طور بیخودی به آدم گیر می ده عجب روزگاریه.
21 ساله كه بودم پناه بر خدا بابا به طرز مأیوس كننده ای از رده خارجه.
25 ساله كه شدم دیدم كه باید ازش بپرسم، زیرا پدر یه چیزهایی درباره این موضوع می دونه زیاد با این قضیه سروكار داشته.
30 ساله که بودم به خودم گفتم بد نیست از پدر بپرسم نظرش درباره این موضوع
چیه هرچی باشه چند تا پیراهن از ما بیشتر پاره كرده و خیلی تجربه داره.
40 ساله كه شدم مونده بودم پدر چطوری از پس این همه كار بر میاد؟ چقدر عاقله، چقدر تجربه داره.
50 ساله كه شدم حاضر بودم همه چیز رو بدم كه پدر برگرده تا من بتونم باهاش
درباره همه چیز حرف بزنم! اما افسوس كه قدرشو ندونستم خیلی چیزها می شد ازش یاد گرفت.





نوع مطلب : حرف دل، 
برچسب ها : پدر، یاد پدر، پدرم اینجوری بود،
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a،
دوشنبه 4 مرداد 1389


( کل صفحات : 3 )    1   2   3   

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پی کو باکس کسب درآمد
امکانات جانبی
به سایت ما خوش آمدید
     
کلیه حقوق این وبلاگ برای انسانم آرزوست... محفوظ است