تبلیغات
انسانم آرزوست... - مطالب حرف دل
انسانم آرزوست...
*من همچنان عینکی زده ام که شیشه ندارد*مدام به آن ، ها میکنم تا پاک شود * غافل از آنکه چشمانم غبار آلود است نه عینکم*
گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


مبهم وشاید کمی پیچیده
.
.
.

این همه آن چیزیست که در سرزمین جاوید انتظارش را میکشیم...


مدیر وبلاگ : pc7a
نویسندگان

به کبیسه وجودم گفتم

آخر ِ سال ، تو را یک راز است

به همان لحظه که دیدار کنی

نوبهار دل تنهایی را

از کنار ِ نم ِ این خاطره ها

بزدایی هرچه غم بود در این سال سیاه

به همان لحظه که سالی نو گشت

آوری بخت سپید بر سر ما

آخر ِ سال ِ سیاه است گل من

سال نو بخت سپیدی بگشا














نوع مطلب : *دست نوشته های من*، حرف دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 30 اسفند 1391






داشت دفتر مشق اش را جمع می کرد ، چشم اش افتاد به روزنامه ای که مادر روی آن برای همسایه ها سبزی پاک کرده بود . تیتر اش یک ( سه ) بود با بینهایت ( صفر ) جلو اش . عدد ( سه ) ناگهان او را از جا پراند :

- بابا ، پس فردا با بچه های مدرسه می برنمون اردو . سه هزار تومن می دی ؟

بابا سرش را بلندنکرد . باصدایی آرام گفت :
...
- فردا یه کم بیشتر مسافر می برم ، سه هزار تومن هم به تو میدم .

دخترک ، با وعده شیرین بابا خوابید ...

صبح زود ، رفت کنارپنجره ؛ پرده را کنار زد ؛ باران ریز و تندی می بارید . قطره های باران برای رسیدن به زمین مسابقه گذاشته بودند . بند دلش پاره شد :

- آخه توی این بارون که مسافر سوار موتور بابام نمی شه !

اشک توی چشم هایش حلقه زد . از پشت پنجره آمد کنار ؛ یک قطره اشک از روی صورت اش چکید روی یکی از بینهایت ( صفر ) هایی که جلوی عدد ( سه ) رژه می رفتند







نوع مطلب : حرف دل، 
برچسب ها : سه هزار میلیارد،
لینک های مرتبط : دانلود کتاب الکترونیک، ادبیات معاصر،
پنجشنبه 1 دی 1390


http://www.pezeshk.us/wp-content/uploads/8768798798-300x225.jpg




"به عنوان یک زن هیچ کشوری نمیخواهم، به عنوان یک زن هیچ کشوری ندارم، به عنوان یک زن کشور من سرتاسر دنیاست."ویرجینیا ولف


رویای در سر دارم، صدایی برای فریاد و روایتی بر ای گفتن!

فریاد دختر جوان ایلامی وقتی خود را به آتش کشید!

فریاد دختر سیزده ساله افغان؛وقتی که مورد تجاوز جمعی جنگ سالاران افغان قرار گرفت!

و می اندیشم که چگونه راوی سرگذشت زن بیست و دو ساله از ولایت هرات شوم که پنجه های پایش با تیشه توسط شوهرش قطع شد!

فریاد خاموش هفت میلیون زن فیلیپینی که سالانه راهی کشورهای دیگر برای رونق صنعت تفریح و سرگرمی (سکس) و کار خانگی می شوند!

فریاد بی صدای دومیلیون دختر پنج تا پانزده ساله ای که هر سال وارد بازار فحشای جهانی میشوند!

و می اندیشم چگونه راوی سرگذشت "شب بو"ی هیجده ساله از کردستان عراق شوم که بعد از کتک خوردن و شکسته شدن اعضای بدنش؛ با شلیک هفت گلوله توسط همسر و خانواده وحشیانه به قتل رسید!

چگونه راوی فصل کوتاه زندگی "فرشته نجاتی" دختر هیجده ساله ایرانی؛ که سرش توسط پدر از تن جدا شد، شوم!

چگونه راوی زندگی کوتاه "عایشه"؛ دختربچه سیزده ساله در سومالی، که پس از تجاوز؛ سنگسار شد، شوم.

آری! من زن سراسر جهانم، قصه گوی میلیون ها لحظه تلخ میلیونها زن!

به قدمت تاریخ هزاران ساله!

این همه کافی است تا خشم سوزان علیه این مناسبات مردسالارانه جنایت کارانه در من بجوشد

این همه کافی است تا عزمی راسخ برای رهایی از این جهنم زن ستیز و مردسالارانه در من پای گیرد

و این همه کافی است تارویای جهانی داشته باشم که در آن حتی یک زن تحت ستم و استثمار نباشد!




نوع مطلب : حرف دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 4 آذر 1390



چه دنیای مسخره ای شده است این دنیا

همش باید احتیاط کنی که کلمه ای از زبانت در نرود که شاید فلان کس در فلان زمان در فلان جای دنیا بهش بر بخورد و یا اینکه فلان نفر نسبت به این حرفت فلان برداشت را کند و این برداشت فلان پیامد را برایت داشته باشد

عجب دنیای مسخره ایست که همه چی به فلان بستگی دارد و بس...







نوع مطلب : "حرف های من"، حرف دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a،
یکشنبه 22 خرداد 1390



بسیار ساده میروم سر اصل مطلب

گویی دنیایی داریم سرشار از حساب و کتاب

سراسر محاسبه و عاقبت اندیشی

به حدی که کلمات مقدس را نیز وارد این دنیای کثیف خود نموده ایم

به راستی تعریف عشق چیست؟

در دنیایی که افراد تنها به این واژه مقدس به چشم روز مبادا نگاه میکنند

تصور کنید

دو نفر به دور از تمامی تمابلات و تعلقات انسانی به هم بطور نا آشکار عشق بورزند

و هر دو در مطرح کردن آن نسبت به هم دچار تردید و خجالت باشند

اما با این وجود نسبت به هم همچنان کششی را احساس کنند

تا آنکه یکی این قفل سکوت را بشکند و از عشق خود سخن به میان آورد


در روزهای اول هر دو خوشحال و شادمان از شکسته شدن این قفل سکوت

اما...

پس از چندی یکی از دو طرف بطور نامحسوس از رابطه خود کم کند

و آن را تداوم داده و به ناگاه درخواست سکوت کند

سکوتی چند روزه

و این سکوت را ادامه دهد

و درخواست سکوت چند ماهه کند

و همچنان آن طرف برای رضایت معشوق سر را به این گیوتین تنهایی بسپارد

و پس از چند ماه...

همچنان سکوت...

از معشوق هر بار که بپرسد بگوید نیاز من است سکوت

و همچنان...

حال نتیجه از بحث چنین است

معشوق آزاد گشته از استرس تنهایی

و عشق را با یک حساب ساده که در انسانهای امروزی موج میزند، به عنوان عشق روز مبادا در نظر گرفته است

عشقی که در آن تمامی روزمرگی و بی مروتی زمانه موج میزند

آنقدر روز مبادا برای انسان امروز اهمیت پیدا کرده که کلاً امروز را به فراموشی مطلق سپرده

به حدی که حتی مقدس ترین کلمه سراسر دوران انسانیت را نیز شامل آن نموده است

برای انسانهای امروز عشق و عاشق حکم داشتی برای روز مبادا میباشد و تنها زمانی به آن مراجعه خواهد کرد که یا دچار شکست شده و یا دیگر عاشقی در خورجین احساسات خود ندارد

گویی صادق هدایت به زیبایی عشق را شناخته بود که آن را به رجاله ها نسبت میداد

و من آن را به عشق روز مبادا







نوع مطلب : "حرف های من"، حرف دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a،
یکشنبه 22 خرداد 1390


http://sheikh.persiangig.com/image/bird/bird abi.jpg




گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام

و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهایتان زخم دار است

با ریشه چه می کنید؟

گیرم که بر سر این باغ بنشسته در کمین پرنده اید

پروازرا علامت ممنوع میزنید

با جوجه های نشسته در آشیان چه می کنید؟

گیرم که می زنید

گیرم که میبرید

گیرم که می کشید

با رویش ناگزیر جوانه چه میکنید؟





نوع مطلب : حرف دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a، cloob.com/name/adabmaaser،
یکشنبه 14 فروردین 1390




سلام به دوستان عزیز

راستش امروز تصمیم گرفتم درباره ی یکی از مهمترین دغدغه های خانواده ها برای ازدواج حرف بزنم...

بکارت...

چیزی که تو جامعه ی امروز ما بعنوان مهمترین هویت یک دختر شناخته میشه...

براستی چرا؟

یعنی اهمیت یک دختر در جامعه ی ما تنها به داشتن همین یک نکته بسنده میکنه، جامعه ای که بیشتر به یک زن به عنوان ابزاری برای رفاه مرد یاد میبره تا انسانی دارای هویت مستقل
آنقدر این مساله در جامعه ی ما مهم جلوه داده شده که انگار یک فرد مونث بدون بکارت حق زندگی و حیات نداره
در از دست دادن بکارت هزاران دلیل میتونه وجود داشته باشه، یکیش نداشتن بکارت مادرزاد، یعنی این فرد حق انسان دانسته شدن و ازدواج رو در جامعه ی سنتی ما نداره؟!

حالا ما میگیم اینها به کنار؛ بدترین نوعش رو من میخوام مطرح کنم، نداشتن بکارت بدلیل رابطه ی نامشروع قبل از ازدواج!

شاید تا این حرف رو میزنیم چنان از خودمون بیخود بشیم که بگیم حق این آدم اعدام و نمیدونم از اینجور چیزهاست...
اما یخورده خواهش میکنم از فکر سنتیی که به ذهنتون وارد شده بیرون بیاید و واقع گرا باشید

یک دختر هم مانند یک پسر انسان است و ممکنه در گذشته دچار انحراف شده باشه، حالا باید این دختر رو بخاطر این انحراف به دار کشید، به واقع چه توجیه انسانی ای برای این تفکر سنتی وجود داره...
یک دختر دارای عقل و تشخیصه و حق عاشق شدن داره

اما صرفاً بخاطر این اتفاق و باور سنتی که هویت یک دختر به بکارتش هست یا مجبوره دست از ازدواج بکشه و گاه به دنیای وحشتناک فاحشه شدن پا بزاره و یا ممکنه تن به عمل های خطرناک برای برگرداندن بکارت خود به حالت عادی در کلنیک های غیر بهداشتی بده
جاهایی که با این دختران همچون حیوانی که میخواهند اخته اش کنند رفتار شده و پس از عمل او را بدون مراقبت های ویژه رها کرده تا به بدبختی خود در این جامعه ی سنتی بیندیشد...

ما دختران نوجوانی داریم که در سنین پایین و بدون اینکه از چنین مساله ای باخبر باشند تن به خواسته های مردان سواستفاده گر داده، و در جوانی به انزوا و گاه روسپی گری و یا حتی بدتر از آن دست به خودکشی زده اند...
آیا تنها دلیل پایان پذیری زندگی برای این دختران دید صرفاً سنتی ما به هویت یک دختر نیست...
هویتی که بکارت را خط مرزی انسانیت آنها معرفی کرده است...
براستی تا کی میخواهیم به دختران جامعه بخاطر داشتن حریم خدایی ظلم کنیم...
آیا ما مردان حق داریم هر غلطی که دلمان خواست انجام دهیم چون کسی نمیفهمد اما زنان باید چوب نادانی جامعه را بخورند چون حریم خدادادی دارند...
بیایید کمی اندیشه های سنتی را به هویت یک دختر کنار بگذاریم...

بدانید که همواره انسان قابل تغییر است، حتی دختری که در گذشته تن به این کار داده لزوماً مجبور به تکرار آن نیست، پس بهتر است با بی اهمیت کردن این موضوع دخترانمان را از فرو رفتن به انزوا و یا تن دادن به هر ذلتی نجات دهیم

هویت دختران به ذات پاک انسانیشان است نه بکارت آنها...











نوع مطلب : "حرف های من"، حرف دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a،
یکشنبه 7 فروردین 1390




خوب است که بدانیم!؟ شاید كه عمل كنیم

 تفاوت كشورهای ثروتمند و فقیر، تفاوت قدمت آنها نیست

 برای مثال كشور مصر بیش از 3000 سال تاریخ مكتوب دارد و فقیر است !
 اما كشورهای جدیدی مانند كانادا، نیوزیلند، استرالیا كه 150 سال پیش وضعیت قابل توجهی نداشتند، اكنون كشورهایی توسعه یافته و ثروتمند هستند .
 تفاوت كشورهای فقیر و ثروتمند در میزان منابع طبیعی قابل استحصال آنها هم نیست .

ژاپن كشوری است كه سرزمین بسیار محدودی دارد كه 80 درصد آن كوههایی است كه مناسب كشاورزی و دامداری نیست اما دومین اقتصاد قدرتمند جهان پس از آمریكا را دارد. این كشور مانند یك كارخانه پهناور و شناوری میباشد كه مواد خام را از همه جهان وارد كرده و به صورت محصولات پیشرفته صادر میكند .
مثال بعدی سویس است. كشوری كه اصلاً كاكائو در آن به عمل نمیآید اما بهترین شكلاتهای جهان را تولید و صادر میكند. در سرزمین كوچك و سرد سویس كه تنها در چهار ماه سال میتوان كشاورزی و دامداری انجام داد، بهترین لبنیات (پنیر) دنیا تولید میشود . سویس كشوری است كه به امنیت، نظم و سختكوشی مشهور است و به همین خاطر به گاوصندوق دنیا مشهور شده است (بانكهای سویس) .
 افراد تحصیلکردهای كه از كشورهای ثروتمند با همتایان خود در كشورهای فقیر برخورد دارند برای ما مشخص میكنند كه سطح هوش و فهم نیز تفاوت قابل توجهی در این میان ندارد .  نژاد و رنگ پوست نیز مهم نیستند.. زیرا مهاجرانی كه در كشور خود برچسب تنبلی میگیرند، در كشورهای اروپایی به نیروهای مولد تبدیل میشوند .

پس تفاوت در چیست؟

تفاوت در رفتارهای است كه در طول سالها فرهنگ و دانش نام گرفته است . وقتی كه رفتارهای مردم كشورهای پیشرفته و ثروتمند را تحلیل میكنیم، متوجه میشویم كه اكثریت غالب آنها از اصول زیر در زندگی خود پیروی میكنند:
 
 1. اخلاق به عنوان اصل پایه
  2. وحدت
  3. مسئولیت پذیری
  4. احترام به قانون و مقررات
  5. احترام به حقوق شهروندان دیگر
  6. عشق به كار
  7. تحمل سختیها به منظور سرمایه گذاری روی آینده
  8. میل به ارائه كارهای برتر و فوق العاده
  9.. نظم پذیریی
 
اما در كشورهای فقیر، عده قلیلی از مردم از این اصول پیروی میكنند . ما ایرانیان فقیر هستیم نه به این خاطر كه منابع طبیعی نداریم یا اینكه طبیعت نسبت به ما بیرحم بوده است. ما فقیر هستیم برای اینكه رفتارمان چنین سبب شده است. ما برای آموختن و رعایت اصول فوق كه (توسط كشورهای پیشرفته شناسایی شده است) فاقد اهتمام لازم هستیم ...
اگر شما این نامه را برای دیگران نفرستید:
 اتفاقی برای شما نمیافتد،
 گربه شما نمیمیرد،
 از محل كارتان اخراج نمی شوید،
 هفت سال بدبختی بر سرتان آوار نمیشود
 و مریض هم نخواهید شد .
  اما اگر میهن خود را دوست دارید،
   این پیغام را به گردش بیاندازید تا شاید تعداد بیشتری از هموطنانمان مانند شما آن را بفهمند، تغییر كرده و .....
 

فقر  همه جا سر میكشد .......

فقر ، گرسنگی نیست .....

فقر ، عریانی  هم  نیست ......

فقر ،  گاهی زیر شمش های طلا خود را پنهان میكند .........

فقر ، چیزی را  " نداشتن " است ، ولی  ، آن چیز پول نیست ..... طلا و غذا نیست  .......

فقر ، ذهن ها را مبتلا میكند .....

فقر ، بشكه های نفت را در عربستان ، تا  ته  سر میكشد .....

فقر  ،  همان گرد و خاكی است كه بر كتابهای فروش نرفتهء یك كتابفروشی می نشیند ......

فقر ،  تیغه های برنده ماشین بازیافت است ،‌ كه روزنامه های برگشتی را خرد میكند ......

فقر ، كتیبهء سه هزار ساله ای است كه روی آن یادگاری نوشته اند .....

فقر ، پوست موزی است كه از پنجره یك اتومبیل به خیابان انداخته میشود .....

فقر ،  همه جا سر میكشد ........

   فقر ، شب را " بی غذا  " سر كردن نیست ، فقر ، روز را  " بی اندیشه"   سر كردن است!







نوع مطلب : حرف دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a،

روزی که زن شدم(فاطمه اختصاری)






فکر می کنم «کورت ونه گات» بود که می گفت: اگر می خواهی خانواده ات را شکنجه کنی و جرأت همجنسگرا بودن را هم نداری برو سراغ ادبیات

 
خودم می دانم که جمله دقیقا این نبود! مهم این نیست… مهم این است که «کورت ونه گات» در ایران زندگی نمی کرد تا بداند در جهان سوم، «زن بودن» چه جرم بزرگی است آنقدرها که بحث به همجنسگرا بودن یا نبودن و هنرمند بودن یا نبودن و بودن یا نبودن های دیگرت نمی رسد
 
چادرسیاه ِ خسته ی خاورمیانه ام!/ از زندگیم رد شده ماشین نفت كش
 
کتابم مجوز نمی گیرد به جرم آن که از زن نوشته ام و کلمه ی «فمینیسم» بر روی کتابم مدرک جرمم است! آقای معاون ارشاد عزیز! که مرا «فاطمه جان» می نامد محتویات کتاب را برای شوهر کردن آینده ام مناسب نمی بیند. من زیر گریه می زنم (حتی اگر زنانه بنامی اش) که از زن بودنم و احساساتم ترسی ندارم و عریانم
 
در خیابان کتک می خورم و مردی تا دندان مسلح، عقده های جنسی اش را با رکیک ترین توهین های جنسی به من خالی می کند. سرباز نیمه گمنام امام زمان! خوشحالم که دیگر مثل دیروز مرا «خواهر» خطاب نمی کنی و «فاحشه»ام می نامی… ترجیح می دهم فاحشه ای آزاده باشم تا خواهر قاتلی مثل تو
 
فلان طرفدار شعرهای من از فلان شهرستان برای فلان کار به تهران آمده است. قرار می گذارد و به سر قرار می روم. اگر دلم بخواهد با چادر می روم و اگر دلم می خواست (و آزاد بودم) نیمه برهنه! اما آقای عزیز روشنفکر به خودش اجازه می دهد به من بگوید که لباس من نماد چیست و برایم چه چیزی مناسب است. گاهی جرمم چادر است و گاهی جرمم برهنگی ام… کسی با آنچه در مغزم می گذرد کاری ندارد. آقای محترم مرا به رستوران و کافی شاپ می برد و تمام راه در تاکسی به من می چسبد. آنجا هم طرفدار عزیز منتظر شنیدن شعرهای من نیست بلکه دارد کلمات را سبک و سنگین می کند که ببیند چطور به این دختر وحشی شاعر! پیشنهاد سکس بدهد که زننده نباشد و مخش بخورد. آقای محترم! رک بگو تا رک بگویم آری یا نه!! تنم مال خودم است و هر کس روح عریانم را دیده باشد! اما خواهش می کنم پای ادبیات عزیز را وسط نکش و بازی نکن
 
عکسی از بوسیدن فرشته، لب دریا، در فیس بوک می گذارم. فحاشی و تهدید شروع می شود. ظاهرا باید از جهانیان عذرخواهی کنم برای بوسیدن همنوعم! ظاهرا تویی که روزی با 10 نفر می خوابی و جهان را به صورت سوراخی در حال گردش می بینی مقدّسی و من کثافتی متعفن! چون به خودم اجازه دادم عاشقانه «خودم» باشم! و به میل قلبم عمل کنم نه آنچه تو برای من در نظر گرفته ای
 
در پایین شعری از خودم به روال همیشه عکسی از خودم می گذارم که موهایم را بر تنم ریخته ام و گردن و بازوهایم نمایان است. عکسم را در اینترنت پخش می کنند که بشتابید که عکس های خصوصی شاعر جوان «فاطمه اختصاری» بیرون آمد! اما یادت می رود که شعر را هم برای دوستانت ایمیل کنی… تو فقط عکس مرا دیده ای برادر یا خواهر عزیز متعهد و وظیفه شناس!! چشمت روی ادبیات بسته است… بعد هم آنقدر عکس مرا ریپورت می کنی که شعر و عکسم را فیس بوک حذف کند. اگر به تو باشد دوست داری زنده زنده زیر خاکم کنی و از جهان کوچکت حذفم کنی… روزی چند تا ایمیل تهدید و توهین را پاک کنم؟ چقدر مزاحم تلفنی را دایورت کنم به گوشی استادم که از خجالتشان درآید؟
 
فلان خواهر عزیز تمام مشکلش این است که «فاطمه اختصاری» با چه لباسی در محافل خصوصی می نشیند و چه مشروبی می خورد! به خدا اکثر مردهای اطرافم را به تو ترجیح می دهم خانم همجنس عزیز! تویی که تمام بحث و زندگی ات فرم دماغت و رنگ مویت و دوست پسرهایی ست که در آب نمک خوابانده ای برای عروسی! تویی که مهم ترین ایراد مرا نه در ایدئولوژی خسته ام، نه در کارکردهای زبانی شعرم، نه در مطالعه ی ناقص فلسفه ام… که در کوچکی پستان ها و لاغری ام می دانی!! خواهرجان تویی که یک کارگاه ادبی معتبر را به هم می ریزی تا بتوانی پرده نداشتنت را توجیه کنی و شوهر کنی برای من از ادبیات نگو! برای من از آزادی نگو! اگر مشکلت خیلی شدید است و جرات نداری به شوهر آینده ات بگویی که یک انسانی و حاکم بر تن و روحت بوده ای بیا تا خودم برایت پرده ات را بدوزم! می دانی که من فوق لیسانس مامایی ام از دانشگاه تربیت مدرس 24 ساله از تهران
 
آقایی به اسم «بهمن ت.» می آید و بر سر «غزل پست مدرن» با من بحث می کند. خوشحال می شوم که مخالفی صاحب اندیشه یافته ام و پاسخ می دهم. اما آقای مؤدب منتقد تا در جواب کم می آورد از اینکه یک «زن» به خودش اجازه داده رودررو با او مثل یک انسان بحث علمی کند برمی آشوبد و برایم می نویسد: «لطف کنید و خفه شید و دیگه پایین استاتوس های من کامنت نذارید بگذارید بوی شورتی که دهانتان گرفته از بین برود بعد لب به سخن باز کنید… بانوی کوچک شما قافله ی مانده از کاروانید که از چرک اندام های لخت همدیگر ارتزاق می کنید و در بوی گند مطرودی و ماندگیتان استشاق پس لطفا خفه شید.» آقای محترم بی «تمدن»! من بوی شورت زنانگی ام را بر بوی دهان کثیف و ذهن های جنسیت زده ی شما ترجیح می دهم و آن را با افتخار همه جا خواهم گفت
 
من یک زنم… اما یادتان نرود که قبل از هر چیز یک انسانم! خوب یا بد… نه بالاتر نه پایین تر! با چادر و برهنه هر جور که راحت باشم برای آزادی ام خواهم جنگید… که اگر «انسان»، آزاد باشد؛ «زن» و «مرد» هم آزاد خواهند بود. برای من عشق و ادبیات و آزادی و… مقدس هستند. هدف من رقابت با کسی نیست. من فقط می خواهم دیوانه وار خودم باشم و برای زنده بودن و عاشق بودن از کسی اجازه نگیرم. من یک انسانم… و دوستانی دارم که فراتر از جنسیتم با شعرهای من گریه می کنند و با شیطنت های کودکانه ام می خندند. اما گاهی انسان بودن خیلی سخت می شود
 
 گرفته پایت را دست های توی لجن/ گرفته زندگی ات را بچسب و حرف نزن!
 
دوست گرامی روشنفکر! شاید این مقاله را هم ریپورت کنی… شاید برای من باز هم فحش های زیر کمر بنویسی… اما یادت باشد که یک نفر، مثل خود تو، از اینهمه آزار و تهمت و تهدید، شب ها زل می زند به سقف خوابگاه و بی صدا گریه می کند.





نوع مطلب : حرف دل، بزرگان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a، کهنه شراب،
یکشنبه 7 آذر 1389

غلام رضا رحیمی (افشین)


یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
یادم باشد که روز و روزگار خوش است
وتنها دل ما دل نیست
یادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگیرم
و از آسمان درسِ پـاک زیستن
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست ...
یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام ... نه برای تکرار
اشتباهات گذشتگان

یادم باشد زندگی را دوست دارم
یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی
قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم
یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی که از سازش
عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد
یادم باشد معجزه قاصدکها را باور داشته باشم
یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست دل خودش باز می شود
یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم
یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم
یادم باشد از بچه ها میتوان خیلی چیزها آموخت

یادم باشد زمان بهترین استاد است
یادم باشد قبل از هر کار با انگشت به پیشانیم بزنم تا بعدا با مشت برفرقم نکوبم
یادم باشد با کسی انقدر صمیمی نشوم شاید روزی دشمنم شود
یادم باشد با کسی دشمنی نکنم شاید روزی دوستم شود
یادم باشد قلب کسی را نشکنم

یادم باشد زندگی ارزش غصه خوردن ندارد
یادم باشد پلهای پشت سرم را ویران نکنم
یادم باشد امید کسی را از او نگیرم شاید تنها چیزیست که دارد
یادم باشد که عشق کیمیای زندگیست
یادم باشد که ادمها همه ارزشمند اند و همه می توانند مهربان و دلسوز باشند
یادم باشد زنده ام و اشرف مخلوقات
 





نوع مطلب : حرف دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

Zan.jpg

 

 

 

تنها روسپی شهرمان

 

که دیروز در میدان

 

سنگسارش کردیم

 

باکره بود

 

مهمانخانه اش را

 

وجب به وجب گشتیم

 

رختخواب نداشت

 

بیشتر گشتیم و فهمیدیم

 

 او اصلا      خواب     نداشت ...





نوع مطلب : حرف دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a،
یکشنبه 30 آبان 1389



دوره ارزانیست

چه شرافت ارزان 

تن عریان ارزان

و دروغ از همه چیز ارزانتر

آبرو قیمت یک تکه نان

و چه تخفیف بزرگی خورده است

قیمت هر انسان...





نوع مطلب : حرف دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a،
شنبه 29 آبان 1389

die-marg-pishbini-gajamoo2.jpg

 

مرگ خیلی هم خوب است

خیلی هم بانمک است

فکرش را بکنید

که هیچ کس نمیرد

آنوقت ممکن است

عاشق حوا شوید یا

یکی از زنان ناصرالدین شاه

ممکن است بروید کرمان

و آغا محمد خان

کلکسیون چشم هایش را

با قالی کهنه ای

عوض کرده باشد

ممکن است یوسف و زلیخا

و شیرین و فرهاد

کارشان جور شود

و ما مثال هایمان را گم کنیم

ممکن است کلئوپاترا

بجای عشوه گری

پلی استیشن بازی کند

و اگنس برود توی بورس

سهام بخرد و ته بکشد

سوژه های دیوید لینچ

و سرور وبلاگ ها منفجر شود

ممکن است میلیون ها بار در هزاره ی اول

عشق بازی کنیم

و تا هزاره ی هفتم

کمردردمان خوب نشود

می بینی رفیق؟

مرگ خیلی هم با نمک است...


ایموو جارجوو





نوع مطلب : حرف دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a،
جمعه 28 آبان 1389
 
  


             دروغ ...

             د ، ر ، و ، غ ...

             هوس ...

             ه ، و ، س ...

             کبر ...

             ک ، ب ، ر ...

             حرص ...

             ح ، ر ، ص ...

             کینه ...

             ک ، ی ، ن ، ه ...

              .

              .

              .

            د،ر،و،غ،ه،و،س،ک،ب،ر،ح،ر،ص،ک،ی،ن،ه ...

            نه ... !

            نیست ... !

            نمی شود خُب ... !

            عین و شین و قاف  ندارد و ...

            عشق ...

            با این ها جور نمی شود انگار ... 


        فرشته






نوع مطلب : حرف دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a، فرشته،
چهارشنبه 26 آبان 1389

روسپی های سرزمین من ...





....هوا گرم بود،مثل همیشه بود و این من بودم که خسته تر از همیشه بودم!تنها فرق اون روز با بقیه روزها همین بود.تازه از حراست دانشگاه بیرون اومده بودم و از همه دوری می کردم...چون نمی خواستم کس دیگه ای در کار و شکست خود شریک کنم.احتمال داشت از دانشگاه اخراج بشم اما دیگه برام بی معنی و مضحک بود.سوار ماشین دوستم شدم و به طرف پاتوق همیشگی رفتیم.توی راه بودیم.به میدون انقلاب رسیده بودیم و من سیگاری روشن کرده بودم و به نام انقلاب می خندیدم.اسم مضحک و خنده اوری بود.علی گفت به چی می خندی؟گفتم به انقلاب.

عصر بود و یکی از روزهای گرم خرداد بود.شیشه ی ماشین روکشیدم پایین و دودهای سیاهی زندگی خود را به بیرون فوت کردم.پشت چراغ ایستاده بودیم که ناگاه در عقب باز شد و دختری سوار ماشین شد.گفتم :

-          خانم اشتباه سوار شدید!

گفت:

-          نه اشتباه سوار نشدم.

-          کاری داشتید با ما؟

-          من نه!اما شاید شما با من کار داشته باشید.

علی گیج شده بود.تازه فهمیدیم داستان چیه....علی سریع به اطراف نگاه کرد و گفت سریع از ماشین برو پایین.گفت چرا؟علی داد زد !گفتم برو گم شو پایین.اون دختر گفت به خدا مریض نیستم.ارزون هم می گیرم.

من شروع کردم با علی حرف زدن:

-          علی اروم باش

-          چی می گی؟مگه نمی بینی چی می گه؟خانم گفتم برو پایین ما ابرو داریم.تازه اهل این کارا هم نیستیم.

-          علی اروم تر هم بگی متوجه می شه....

که دختره به حرف اومد و گفت باشه ولی خواهش می کنم من رو تا پایین این خیابون برسونید.علی حسابی عصبانی شده بود که من گفتم علی می رسونیمش بعد می ریم دنبال کارمون.برگشتم و به دختر نگاه کردم و لبخندی تلخ زدم چون چهره ای خسته زیر اون ارایش غلیظ پنهان بود.اروم گفتم خانم شما اسمتون چیه؟گفت شیلا.گفتم خوشبختم.و برگشتم و به جلو نگه کردم.علی سر خیابون ایستاد و گفت زود پیاده شو تا کسی ما رو ندیده!شیلا پیاده شد و رفت.علی راه افتاد که فکری به ذهنم رسید.گفتم علی وایسا من پیاده می شم.گفت چرا؟گفتم برات بعدا توضیح می دم.گفت زاگرس اصلا در مورد تو این جوری فکر نمی کردم.گفتم فکر نکن علی تا بعد برات توضیح بدم.

پیاده شدم و به دنبال شیلا رفتم.رسیدم بهش و دستش رو گرفتم گفتم بیا کارت دارم.گفت چی شد؟نظرتون عوض شد؟گفتم امروز باید با من باشی!گفت من 25 تومن می گیرم.گفتم باشه گفت اول یه مقدارش رو باید  بدی.منم 10 تومن در اوردم و بهش دادم و گفتم بریم.سریع یه تاکسی گرفتم و بردمش خونه.و چون می دونستم پدر و مادرم تا دو روز دیگه بر نمی گردند با خیال راحت به خونه دعوتش کردم.رفتیم تو. توی اتاق که نشستیم روسریش رو برداشت و گفت کی شروع کنیم!

گفتم

-          چی رو شروع کنیم؟

-          یعنی چی؟یعنی نمی خوای....

-          نه

-          پس چرا من رو اوردی!

-          گفتم پولت رو می گیری!یه امشب رو با من باید بگذرونی!با یه ادم بد عنق!!!!

-          من می رم

-          بیا اینم 15 تومن دیگه حالا مثل یه دختر خوب بشین سر جات.....راستی غذا چی دوست داری؟امشب مهمون منی!

-          خودت می خوای درست کنی؟

-          اره مگه چیه؟تا حالا مرد اشپز ندیدی؟اگر ندیدی اصلا مرد ندیدی

خندید و گفت

-          من قرمه سبزی دوست دارم.بلدی؟

-          اره!برو یه دوش بگیر تا من درست کنم!برنجش اماده هست فقط خودش رو باید بپزم.

و رفت تا دوش بگیره و منم سریع رفتم دوتا کنسرو قرمه سبزی خریدم و برگشتم.غذا رو داشتم می کشیدم که صدای شیلا اومد که بیا کمکم کن پشتم رو بشورم و من گفتم:

-          خودت بشور!من دارم غذا رو اماده می کنم نمی تونم بیام.

10 دقیقه ای گذشت که دوباره صدای شیلا اومد بیا کمکم کن لباسام رو بپوشم.این بار گفتم

-          من دارم غذا رو می کشم.خودت زود بپوش و بیا!

وقتی از حموم اومد بیرون صداش رو شنیدم و رفتم که بیارمش و غذا رو بخوریم.که دیدم رفته جلوی اینه ایستاده و می خواد ارایش کنه که دستش رو گرفتم و با خودم بردم که گفت

-          چه کار می کنی زاگرس؟اسمت زاگرس بود دیگه؟دوستت همین رو گفت

-          اره اسمم زاگرس هست.زود بیا بریم.

-          می خوام ارایش کنم.این جوری که نمی شه

-          گفتم یه شب هم بدون ارایش باش.زود باش غذا داره سرد می شه.

رفتیم که غذا بخوریم و من یه اهنگ لایت گذاشتم .شروع کردیم و دیدم که شیلا چه با عشق داره می خوره و من هم طبق معمول فقط نگاه می کردم و با غذا بازی می کردم.گفت:

-          چرا نمی خوری؟

-          من شبا غذا نمی خورم.میوه می خورم.که وقتی غذات رو خوردی با هم می خوریم

-          باشه.اگر غذات رو نمی خوری بده به من

و من غذا رو به شیلا دادم تا بخوره.غذا رو که خورد تشکر کرد و من دستش رو گرفتم و بردمش روی مبل نشوندمش و گفتم.

-          شیلا چرا این کار رو می کنی؟این همه کار هست.چرا تن فروشی

-          ...

-          چرا جواب نمی دی؟شرط می بندم اسمت هم شیلا نیست.ببین من ادم با خدا و مومنی نیستم.اما کثیف هم نیستم.می تونی به من اعتماد گنی!

کمی مردد موند و بعد شروع کرد به حف زدن که:

-          اره اسم من شیلا نیست.اسم واقعی من زینب هست.من توی خونواده ای فقیر بزرگ شدم.یه برادر بزرگتر داشتم که توی کار مواد مخدر بود که کشته شد.پدرم هم معتاد بود و می خواست ما رو به صیغه ی یکی همسن پدر بزرگمون در بیاره.خواهر کوچیکم ازدواج کرد و من فرار کردم.خواهرم بچه بود.همش 13 سالش بود که صیغه شد.چند روز اول توی خیابونا زندگی کردم و داشتم از گرسنگی می مردم که تنها راهی که برام مونده بود همین بود.کسی به یه دختر 17 ساله کار نمی داد و هیچ پولی هم نداشتم که زندگی کنم.همیشه اولین باری وجود داره.و من قربانی اون لحظه ی اول شدم.تو نمی فهمی.در رفاهی.خونه داری و پول.اما من هیچی ندارم.وقتی کاری نباشه و من گرسنه باشم هر کاری می کنم.و تا زمانی که مردان ما خریدار این وضع موجود هستند من و کسانی که مثل من هستند برای زنده موندن دست به این کار می زنیم.چون باید زندگی کنیم و چیزی برای خوردن و جایی برای موندن داشته باشیم

و همچنان ادامه داد و از زندگیش گفت.داستان اولین ارتباط و مشکلاتی که داشت و بی رحمی هایی که مردان در برابر پولی اندک با او می کردند رو تعریف کرد و با هم گریه کردیم.شاید  و شاید من به خاطر مشکلات خود نیز گریه کردم اما ندوهی بزرگ ر دل من نشسته بود.شب شده بود و وقت خواب بود.بردمش و تخت خودم رو دادم بهش!گفت

-          تو کجا می خوابی؟!!

-          فعلا خوابم نمیاد.می خوام کمی تلویزیون ببینم بعد همون جا می خوابم.تو بخواب.

و من رفتم و روی کاناپه خوابیدم.صبح وقتی بیدار شدم رفتم دنبالش و دیدم نیست.رفتم توی اشپزخونه و دیدم چند تا نون روی میزه و یک یاداشت روی اون هست.یاداشت رو باز کردم و این گونه خواندم

-          زاگرس عزیز.

مرسی به خاطر لطفی که دیشب به من داشتی.برای اولین بار بود که احساس کردم که می تونم یک زندگی معمولی داشته باشم و کسی به من احترام بزاره.بار اولی بود که احساس کردم می تونم خونه ای داشته باشم

تو دیروز نذاشتی من درامدی داشته باشم.اما ازت سپاس گذارم که با من همچون یک انسان رفتار کردی.پولی هم که داده بودی توی کشوی میز اتاقت هست.فقط 5 هزار تومنش رو برای خرید نون و کرایه ماشین برداشتم.

مرسی به خاطر لطف هایی که به من داشتی

زینب

 

با عجله به طرف اتاقم رفتم و کشو رو باز کردم و پول ها رو دیدم.باید تمام پول رو بر می داشت!!علی حدود ساعت 11 اومد خونه مون و گفت دیروز چه خبر بود؟چه کارش کردی و من نامه رو به علی نشون دادم و تمام داستان رو براش گفتم.

از اون روز به بعد چندین بار به اون خیابون رفتم اما دیگه هرگز زینب رو ندیدم.شاید پلیس اون رو گرفته باشه یا شاید تصمیم گرفته باشه به زندگی عادی برگرده و به اغوش خانواده ای با بنیاد سست پا بذاره....

اما چیزی که معلوم هست هر روزه زینب های زیادی در سطح شهر خرید و فروش می شند و با اونها مثل حیوان رفتار می شه.

شاید زینب های ایران من روزی به پاکی خود پی ببرند و مردان سرزمین من احترامی برای خواهران خود قائل شوند و شاید های زیادی واجود دارد و شاید ...

 

نویسنده:زاگرس






نوع مطلب : حرف دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a، زاگرس،
دوشنبه 24 آبان 1389






سلام...به همه.....

این زندگی من است:

هر روز صبح دو ساندویچ درست می کنم :

یکی از جنس نان و کالباس....دیگری از جنس خودم!

هر روز صبح برای بیرون رفتن از منزل....به دقت خودم را در انواع مختلف پارچه ها می پیچم...
مهم نیست چه فصلی از سال باشد...من همیشه 


ساندویچ از خودم درست می کنم!!!..
و البته برای حسن ختام... پارچه ای بر سرم می اندازم و آنرا به دور حلقم گره می زنم ....

وتمام روز...مراقبم که از سرم نیافتد!!! تمام روز ...پارچه بر سر....و مراقب......

پس ار اینکه این ساندویچ عظیم مهیا شد....از خانه بیرون می زنم....
آه چه عالی...یک روز دلپذیر بهاریست!!!
هوا مطبوع است و باد ملایمی می وزد....
جان می دهد برای اینکه در گیسوانت بپیچد و گردنت را نوازش کند!
اما من...در حالیکه مراقبم که نگاهم به نگاه هیچ نامحرمی تلاقی نکند!!!!!!!

گربه ماده ای را می بینم ....که خرامان گردن افراشته و به نوازش باد تن داده!!!
و حسرت می خورم که ای کاش زن نبودم اما گربه بودم .....

وقتی سوار تاکسی می شوم و به دقت کیفم را بین خودم و برادر بغل دستی حایل می کنم تا مبادا برادر مهربان دینی از گرمای تنم به هوس بیافتد و خدای نا کرده سر و کارش به جهنم بکشد...

راننده رادیو را روشن می کند..

گوش می دهم که چگونه فرمانده ناجا یا هرجا(شاید هم بی جا)!

در خصوص برنامه مدون و منظم و جدی مبارزه با بدحجابی سخن می گوید....

به یاد می آورم که چند سال پیش می گفتند طالبان ریش مردان را در قیف می کند و اگر ریششان به حدی نباشد که از قیف بیرون بزند....مجازاتشان می کند!!!

نا خداگاه تصور می کنم که در ایران نیز زنان را در قیف کنند تا بلکه طول مانتو و شلواربانوی فهیم ایرانی محک زده شود!!!!از این تصور خنده ام می گیرد....!!

البته.....چه فرقی می کند...به هر حال آزادی را متری اهدا(!) می کنند!

رادیو هنوز در گیر حجاب است!
پس از پخش گزارشی از بدحجابانی که در یک تجمع خواستار بر خورد با بدحجابی شده اند(جل الخالق!!!)

گوینده بار دیگر سوال برنامه را تکرار می کند: " برامون بگید که برای مبارزه با بدحجابی باید چی کار کرد؟...."
و من می اندیشم : ساده ترین راه برای مبارزه با بدحجابی برداشتن حجاب است!
یک آن به قدری این جواب به نظرم واضح می رسد که خنده ام می گیرد: به راستی اگر حجاب اجباری نبود ...هیچ بدحجابی هم باقی نمی ماند!!!!!!

به همین سادگی...به همین خوشمزگی!!!


از پنجره به بیرون زل می زنم....پسری لاغر اندام با شلواری که به فوت بند است و موهایی که عرش را سیر می کند ...

بر و بر زاغ سیاه دختری را چوب می زند که با مانتوی کوتاه و چسبان و شلواری کوتاه ...هنگام راه رفتن ...تمام اندام چاقش از چپ به راست و از راست به چپ نوسان می
کند!
کمی آنطرفتر زن محجبه ای بدون اینکه نگاهی را ...به جز نگاه من.. به دنبال بکشد از عرض خیابان میگذرد...
و من تجسم می کنم...که در زیر این چادر احتمالا اندامی مشابه اندام دخترکِ مانتو چسبان در نوسان است!!!!

نیازی نیست که ببینم تا بدانم در زیر آن چادر سیاه هم تمام عناصر جنسی زنانه احتمالا وجود دارد!!!!
اگر کمی دیگر وقت بگذارم می توانم تمام بدن زن را آنگونه که می پسندم در ذهنم طراحی کنم!!!

بدون حتی ...یک نگاه!!! (به این می گویند تجسم مردانه!!!!!)

با پوزخند ...می اندیشم: بالاخره همه ی ما "آن زیر میرها" یک چیزهایی داریم!!!!
احتمالا اگر سردار ناجا می توانست و رویش می شد.....تمام زنانگیمان را نیز از بین می برد ...تا مردها خیالشان راحت باشد...که از هیچ چیز، هیچ خبری نیست.....و همه به سلامت به بهشت برویم!!!

چشمانم را می بندم و با تاسف به یاد نوشته ای می افتم که بر درب امامزاده ای نصب شده بود.....نوشته ای با این مضمون: ای زنان مومن!

همانطور که گنجهایتان را از دستبرد دزدان پنهان می کنید...
همانطور که خانه هایتان را با حصار از شر حشرات و حیوانات موذی در امان نگاه
می دارید....
با حفظ حجاب ، خود را نیز از گزند نگاه مردان نامحرم محفوظ بدارید!
و من...با اندوهی دو چندان ....چشم باز می کنم و در خیابان به مردانی با غیرت می نگرم که دزد و موذی نامیده می شوند.....و هنوز می توانند بخندند!!!!!!!





نوع مطلب : حرف دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 21 آبان 1389

ناموس...



هجده ساله بودم که مفهوم ناموس را بطور اتفاقی توی  میدان ونک  کشف کردم.مردم  جمع شده بودند و نگاه می کردند.مرد تنومندی فریاد می زد  و فحش می داد و زنی را که ناموسش بود  روی زمین می کشید.

روسری زن پس رفته بود و مرد انبوه موههای سیاه بلند زن را همچون کمندی دور مچ دست خود پیچیده بود  تا فرار نکند و با نهایت قدرتش توی صورت زن می زد.

زن زیبا بود ، خیلی زیاد زیبا بود ، با اینکه صورتش از ضرب کشیده های محکمی که مرد به آن می نواخت به رنگ خون در آمده بود م یک جور زیبایی وحشی و هوسناک  در چهره اش برق می زد .

مرد  نعره می زد و رو به رهگذر ها فریاد می زد ناموسش را دیده که از ماشین غریبه ای پیاده شده است و مردم با همدردی سر تکان می دادند. زن گیج بود  و چشمهایش از ترس  و ناباوری به دور دست خیره مانده بود . من نایستادم.

از آدمهایی که این جور موقع ها می ایستند تا شب برای  زن و بچه شان چیزی تعریف کنند عقم می گیرد. من رد شدم اما  پاههایم می لرزید وتا مدتها صدای سیلی هایی که    بر صورت آن زن نواخته شد  مثل کابوس مرا دنبال می کرد.

***

دومین باری که مفهوم ناموس را فهمیدم خودم آن زنی بودم که برای ناموس مردی به زمین  افتاد.  تازه جدا شده بودم و به خانه ی پدری ام پناه برده بودم . نه خیانتی در کار بود و نه هیچ. دختر خاله ام  در بیمارستان بستری شده بود  و کمی دیر تر از معمول به خانه بر می گشتم. دم در که ماشین را پارک کردم شوهر سابقم به سمت من آمد . انگار خیلی وقت بود که منتظر توی کوچه ایستاده بود  دستهایش از عصبانیت می لرزید پرسید کجا بودی؟

احساس کردم که با خودش فکر کرده که پای مرد دیگری ( ناموس) در میان است. می توانستم توضیح بدم اما لزومی نداشت.

او حتی دیگر شوهر من نبود. سوییچ را توی کیفم گذاشتم و  تمام شهامتم را جمع کردم و برای اولین بار گفتم : راستش را بخوای دیگر به تو مربوط نیست!  همسایه ها مهمانی شان تمام شده بود و دم در پر از آدم بود و من درست دم در خانه ی پدری ام بودم ، دلیلی نداشت بترسم. جمله ام تمام نشده بود که مچ دستم را گرفت

و پیچاند و من روی زمین افتادم، دستبندم از دستم کنده شد و روی خاک و خل افتاد. انگار دیوانه شده باشد ، مرا روی زمین می کشید و به سمت ساختمان نیمه سازی که  ته کوچه بود می برد.فریاد زدم و از مردم  و از همسایه ها کمک می خواستم اما هیچ کس به روی خودش نیاورد. مرد مسنی هم قدم با ما تو کوچه قدم می زد ،  التماس کنان  کمک خواستم  ولی مرد رویش را بر گرداند و به سرعت دور شد.

آنها همسایه های ما بودند و آن منطقه یکی از بهترین منطقه های تهران بود. باورم نمی شد که هیچ کس به کمکم نخواهد آمد وتنها کسی که می تواند نجاتم دهد خودم هستم.

نیرویم را جمع کردم و در یک فرصت مناسب با نهایت زورم توی بیضه هایش لگد زدم. از درد خم شد و دستم را رها کرد و من تا خانه دویدم.روپوشم پاره شده بود و پایم زخم شده بود همسایه ها  دم در  ایستاده بودند و مرا نگاه می کردند هیچ کس هیچ چیز نگفت.

بعد ها فهمیدم که مردم در امور ناموسی دخالت نمی کنند. بعد ها فهمیدم که چقدر از این مردم متنفرم. بعد ها فهمیدم که وقتی هجده سالم بود نباید از کنار آن زن با بی تفاوتی عبور می کردم و از خودم هم متنفر شدم.





نوع مطلب : حرف دل، 
برچسب ها : ناموس،
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a،
دوشنبه 17 آبان 1389

گل امید








همین پیش پای شما...

رفته بودم که گلی از سر امید بکنم...

باغبانی نالید ای شیطان...

گل امید به سر شاخه کند مست تو را...

از برای چه به آن قصد جسارت داری...



دست نوشته ای دیگر





نوع مطلب : *دست نوشته های من*، حرف دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a،
پنجشنبه 13 آبان 1389






دوستت دارم چون عشق پروانه ای به تک نیلوفر مرداب


بگذار تا از شهد عشقت زندگیم را سیراب کنم


شاید عمر این پروانه یک روز باشد



دست نوشته ای دیگر






نوع مطلب : *دست نوشته های من*، حرف دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : http://pc7a.mihanblog.com،
پنجشنبه 13 آبان 1389


گناه



پرسند به کدامین گناه اینگونه ظالمانه شما را به خاک سپردند


گویند به گناه آنانی که


دوست میداشتند آنچه را که نباید دوست میداشتند


 و


دوست نمیداشتند آنچه را که باید دوست میداشتند



دست نوشته ای دیگر






نوع مطلب : *دست نوشته های من*، حرف دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a،
پنجشنبه 13 آبان 1389


( کل صفحات : 3 )    1   2   3   

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پی کو باکس کسب درآمد
امکانات جانبی
به سایت ما خوش آمدید
     
کلیه حقوق این وبلاگ برای انسانم آرزوست... محفوظ است