تبلیغات
انسانم آرزوست... - مطالب بزرگان
انسانم آرزوست...
*من همچنان عینکی زده ام که شیشه ندارد*مدام به آن ، ها میکنم تا پاک شود * غافل از آنکه چشمانم غبار آلود است نه عینکم*
گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


مبهم وشاید کمی پیچیده
.
.
.

این همه آن چیزیست که در سرزمین جاوید انتظارش را میکشیم...


مدیر وبلاگ : pc7a
نویسندگان


کوروش کبیر در یک نگاه"2"


فرزندان

همسر کوروش بزرگ کاساندان بود. کوروش کاساندان را بسیار دوست می‌داشت و پس از مرگش در سراسر امپراتوری کوروش، مراسم سوگواری بر‌پاکردند.

پس از مرگ کوروش، فرزند ارشد او کمبوجیه دوم به سلطنت رسید. نام پسر کوچکتر کوروش بردیا بود.

کوروش بجز این دو پسر، دارای سه دختر به نام‌های آتوسا (به اوستایی هئوتسه به معنی خوش اندام)، رکساناآرتیستونه (آرتوستونه) بود.[۱۴] (روشنک یا به اوستایی رئوخشنه) و

آتوسا بعدها با داریوش بزرگ ازدواج کرد و مادر خشایارشا، پادشاه قدرتمند ایرانی شد.[۱۵]


غلبه بر مادها

گستره امپراتوری هخامنشیان در زمان کوروش بزرگ

پدران کوروش که از چند نسل قبل از وی در انشان پادشاه بودند، در طلوع قدرت ماد نسبت به پادشاه آن قوم اظهار تبعیت می‌کردند.

کوروش وقتی در سال ۵۵۹ پیش از میلاد در انشان به سلطنت نشست، خیلی زود ضعف و انحطاط دولت ایشتوویگو (آستیاک یا آژی دهاک) را دریافت و همین نکته او را به فکر توسعهٔ قدرت و خیال کسب استقلال انداخت. وجود نارضایتی‌های بسیار در طبقات مختلف، اعلام این طغیان را برای کوروش ممکن کرد. طوایف پارس و متحدان آنها که از طرز فرمانروایی پادشاه ماد ناراضی بودند، بزودی با کوروش همدست شدند.

در سال ۵۵۰ پیش از میلاد با قوت یافتن کوروش، ضرورت سرکوبی او قطعی‌تر گشت اما لشکری هم که خود ایشتوویگو جهت دفع او آورد، در نزدیک پاسارگاد بر پادشاه خود شورید و او را تسلیم کوروش کرد.[۱۶]نابونید پادشاه بابل در لوحه‌های بدست آمده، این واقعه را اینطور نوشته‌است، ایشتوویگو قشونی جمع کرده به جنگ کوروش رفت ولیکن قشون او یاغی شده و شاه را گرفته، تسلیم کوروش نمود. پس از آن کوروش همدان را تسخیر کرد و طلا و نقره و ثروت زیادی بدست او آمد و تمام این غنائم را به انشان برد.[۱۷]

پیوستن نیروهای ماد به کوروش نشان می‌دهد که جنگجویان ماد کوروش را همچون بیگانه‌ای تلقی نمی کردند و بخاطر انتساب وی از طریق مادرش ماندانا به خاندان ماد، سلطنت پادشاهی ماد را بنوعی حق و میراث او می‌دیده اند.

کوروش بعد از اسارت ایشتوویگو پدربزرگ خود با احترام رفتار کرده و حتی او را، در دنبال تسخیر سارد، بر لشکری که سواحل آسیای صغیر را مسخر کرد، فرماندهی داد.[۱۸]


اتحاد سه دولت لیدی، بابل، مصر

تسخیر ماد باعث تشویش دول همجوار و غیر همجوار گردید. سه دولت نامی آنزمان یعنی لیدی، بابل و مصر داخل مذاکره شدند که در مقابل کوروش اتحاد سه گانه ای تشکیل دهند. بدین ترتیب کرزوس، پادشاه لیدی ، نابونید، پادشاه بابل نو و آماسیس دوم، پادشاه مصر علیه کوروش هم پیمان شدند.[۱۹]

تسخیرامپراتوری لیدی و آسیای صغیر

کشور باستانی لیدی و پایتخت آن سارد

پادشاه لیدی (لیدیه) کرزوس بود. خواهر وی آریه نیس، با ایشتوویگو (آستیاک) ازدواج کرده و ملکهٔ مادها بود. کرزوس علاقهٔ فراوانی به توسعهٔ قلمرو خود داشت ولی دو سبب خاص او را در هجوم به کوروش تشویق می کرد، یکی به واسطهٔ اعتمادی بود که به نظر پیش گویان معبد، جهت پیروزی خود داشت و دیگری آنکه می‌خواست انتقام شوهر خواهر خود، ایشتوویگو (آستیاک) را از کوروش بگیرد.[۲۰]

پس از سقوط دولت بزرگ ماد، کرزوس در اندیشه فرو رفت که باید بجنگ تدافعی اکتفا کند یا به کوروش حمله برد، بالاخره بعد از مشورت با غیب گوها تصمیم به حمله گرفته شد و بنای تجهیزات را گذارده و با اسپارت داخل مذاکره شد و موافقت آنها را جلب کرد.

دولت بابل و مصر نیز چون از بزرگ شدن پارس سخت بیمناک بودند، مشغول به تجهیز کردن خود و آمادگی برای جنگ نمودند. سرانجام در سال ۵۴۹ پیش از میلاد، پادشاه لیدی به ایران حمله برده و ارتفاعات کاپادوکیه را که در قدیم پایتخت دولت قوی هیت ها بود، اشغال کرد. در پائیز آن سال جنگ سختی مابین لشکر لیدی و پارس روی داد. پادشاه لیدی به تصور اینکه پارسها جرئت تجاوز را در موقع زمستان، بخاک لیدی نخواهند داشت، قشون خود را مرخص کرد با این نیت که سال بعد قشون متحدین بابل و مصر هم خواهند رسید و کار پارس را خاتمه خواهند داد لیکن قشون ایران که تازه نفس و جوان بودند و تازه لذت فتوحات را کشیده بودند، از سرمای زمستان باکی نداشته تا سارد پایتخت لیدی پیش روی کردند و شاه لیدی، کرزوس مجبور شد، در نزدیکی پایتخت با آنها نبرد کند. دولت اسپارت که متحد لیدی بود، نتوانست بموقع قشونی برای کمک به لیدی بفرستد. در نهایت پایتخت لیدی سارد، به تصرف قشون ایران درآمد.

قبل از سقوط سارد کوروش به یونانیها تکلیف کرده بود که با او متحد شوند ولی آنها نپذیرفتند بنابراین پس از تسخیر لیدی دست کوروش باز بود که کار مستعمرات یونانی در آسیای صغیر را یکسره کند. در سال ۵۴۵ پیش از میلاد کوروش توانست، تمامی آسیای صغیر را به تصرف خود درآورد.[۲۱]


تسخیر بابل نو

کوروش در بابل

گرفتن بابل کار بسیار مشکلی بنظر می‌رسید زیرا استحکام برج و باره‌های این شهر مشهور آفاق بود. با وجود این در بهار ۵۳۹ پیش از میلاد، کوروش قصد تسخیر آنرا نمود و از دجله عبور کرد. در بابل بعد از بخت النصر سه نفر پادشاهی کردند تا اینکه روحانیون تاجری به نام نبونعید را بر تخت نشاندند.

راجع به تسخیر بابل دو روایت موجود است. یکی از هرودوت و اسیران یهودی در بابل دیگری مبنی بر اطلاعاتی که از حفریات بابل و تحقیقات پیرامون آن بدست آمده‌است.

موافق روایت اولی، تسخیر بابل از اینقرار بوده است که پادشاه بابل در نزدیکی آن شهر با قشون ایران جنگ کرد و شکست خورد و با عدهٔ زیادی از قشون خود به داخل بابل پناه برد. گرفتن شهر با حمله محال بود و با محاصره هم خیلی طول می‌کشید زیرا بابلی‌ها در اراضی وسیعی که در درون شهر بابل بود، کشت و زرع می کردند و بقدر کافی آذوقه داشتند، بنابراین کوروش حکم کرد، شط فرات را برگردانند پس از آنکه مجرای قدیم خشک شد، قشون ایران را از آن راه وارد بابل کرد و بدین ترتیب بدون جنگ بابل در سال ۵۳۸ پیش از میلاد بتصرف قشون ایران درآمد.

موافق اسنادی که از حفریات به دست آمده، در تسخیر بابل تصور بر خیانت سرداران بابلی می رود و بشرح زیر آمده است. نبونعید مجسمه رب النوع اور را به بابل آورده، پیروان بل مردوک رب النوع بابلیها را از خود رنجاند. اینها با کوروش همدست شدند و او وقتی که رود دیاله (رود سیروان) و دجله نسبتاً کم آب بود، این دو رود را برگرداند و داخل شد و پادشاه بابل تسلیم شد.

موافق هر دو روایت کوروش در معبد بزرگ بابل موافق مراسم مذهبی بابلیها تاجگذاری کرد و احترام زیادی به مذهب و معتقدات اهالی نمود.[۲۲]

آزاد سازی اسیران یهودی در بابل

Pasargades winged man.jpg

پس از تسخیر بابل تمامی ممالکی که مطیع آن بودند به اطاعت کوروش درآمدند. منجمله فلسطین و شهرهای فینیقیه. کوروش دستور آزادی تمامی اسیران یهودی در بابل که توسط بخت النصر به بابل آورده شده بودند، را صادر کرده و اجازه داد که یهودیان به فلسطین مراجعت کرده و معابد قدیم را که خراب شده بود، تعمیر نمایند.[۲۳] لازم به تذکر است که نام کورش در کتاب مقدس عهد عتیق در نوزده آیه ذکر شده و در چند آیه مورد ستایش قرار گرفته‌است. در کتاب اشعیای نبی در باب ۴۵ آیهٔ اول کوروش را «مسیح» یعنی نجات‌دهنده خوانده و چنین می‌نویسد:

خداوند به مسیح خود یعنی کوروش که دست او را گرفتم تا بحضور وی امت‌ها را مغلوب سازم و کمرهای پادشاهان را بگشایم تا درها را بحضور وی مفتوح نمایم و دروازه‌ها دیگر بسته نشود، چنین می‌گوید که من پیش روی تو خواهم خرامید و جایهای ناهموار را هموار خواهم ساخت و درهای برنجین را شکسته، پشت بندهای آهنین را خواهم برید و گنجهای ظلمت و خزائن مخفی را به تو خواهم بخشید تا بدانی که من یهوه که ترا به اسمت خوانده‌ام خدای اسرائیل می‌باشم. به خاطر بندهٔ خود یعقوب و برگزیدهٔ خویش اسرائیل، هنگامی که مرا نشناختی تو را به اسمت خوانده‌ام و ملقب ساختم. من یهوه هستم و دیگری نیست و غیر از من خدایی نی. من کمر تو را بستم، هنگامی که مرا نشناختی. تا از مشرق آفتاب و مغرب بدانند که سوای من احدی نیست. پدید آوردندهٔ نور و آفرینندهٔ ظلمت.(آیهٔ ۸) [۲۴]

در مورد رهائی قوم یهود از اسارت بابل، در کتاب دوم تواریخ ایام، باب ۳۶ آیات ۲۲ و ۲۳ چنین نوشته شده‌است:

خداوند روح کوروش پادشاه فارس را برانگیخت تا در تمامی ممالک خود فرمانی نافذ کرد و آنرا مرقوم داشت، کوروش پادشاه فارس چنین می‌فرماید. یهوه خدای آسمان‌ها تمامی ممالک زمین را به من داده‌است و او مرا امر فرمود که خانه‌ای برای وی در اورشلیم که در یهود است، بنا نمایم.[۲۵]

عین همین مضمون نیز در کتاب عزرا باب اول آیات اول تا چهارم آمده‌است. اشعیای نبی نیز در باب ۴۴ آیه ۲۸ چنین می‌نویسد:

دربارهٔ کوروش (خدا) می‌گوید که او شبان من است و تمامی مسرت مرا به انجام خواهد رسانید و دربارهٔ اورشلیم، (خدا) می‌گوید بنا خواهد شد و دربارهٔ هیکل که بنیاد نو، نهاده خواهد گشت. [۲۶]


روایتهای مختلف دربارهٔ مرگ کوروش

آرامگاه کوروش

مرگ کوروش در سال سی‌ام سلطنت او در حدود سال ۵۲۸ پیش از میلاد اتفاق افتاده‌است. روایات مختلفی دربارهٔ مرگ کوروش وجود دارد.

هرودوت می‌نویسد، راجع به در گذشت کوروش روایات مختلف است اما من شرحی را که بیشتر در نظرم معتبر می‌نماید نقل می کنم. کوروش در آخرین نبرد خود به قصد سرکوب قوم ماساگتسکاها که با حمله به نواحی مرزی ایران به قتل و غارت می‌پرداختند، به سمت شمال شرقی کشور حرکت کرد، میان مرز ایران و سرزمین سکاها رودخانه‌ای بود که لشگریان کوروش باید از آن عبور می‌کردند. هنگامی که کوروش به این رودخانه رسید، تهم‌رییشسکاها به او پیغام داد که برای جنگ دو راه پیش رو دارد یا از رودخانه عبور کند و در سرزمین سکاها به نبرد بپردازند و یا اجازه دهند که لشگریان سکا از رود عبور کرده و در خاک ایران به جنگ بپردازند. کوروش این دو پیشنهاد را با سرداران خود در میان گذاشت. بیشتر سرداران ایرانی او، جنگ در خاک ایران را برگزیدند، اما کرزوس امپراتور سابق لیدیه و دائی مادر کوروش که تا پایان عمر، به عنوان یک مشاور به کوروش وفادار ماند، جنگ در سرزمین سکاها را پیشنهاد کرد. کوروش نظر کرزوس را پذیرفت و از رودخانه عبور کرد. پیامد این نبرد، کشته شدن کوروش و شکست لشگریانش بود. (ماساژت) تیره‌ای از (تومیریس) ملکهٔ

بروسوس (مورخ کلدانی) در ۲۸۰ پیش از میلاد آورده‌است که کوروش در جنگ با طوائف داهه (دها، یکی از عشایر سکایی) کشته شده‌است.

از قول کتزیاس پزشک دربار هخامنشی آمده‌است که کوروش در اثر جراحاتی که در جنگ با دربیک‌ها (به انگلیسی: Derbike) به او وارد آمده بود، کشته شده‌است. آنها فیلهایشان را رها کردند، اسب کوروش رم کرده و کوروش بر زمین افتاد. یکی از سربازان هندی که با دربیک‌ها متحد بودند، زوبینی به ران او انداخته‌است و کوروش را به خیمه‌اش بردند و او در اثر این زخم بعد از سه روز درگذشته‌است. [۲۷]

اینکه هر سه قوم یاد شده، در بالا از طوایف سکا‌ها بوده‌اند نشان می‌دهد که آخرین جنگهای کوروش با طوایف سکاها بوده‌است اما بعید بنظر می‌رسد که وی در این جنگها کشته شده‌باشد. مخصوصاً در روایت هرودوت بسیار بعید می‌رسد که باقیماندهٔ سپاه شکست خورده توانسته باشند، جسد بدون سر او را برای دفن به پاسارگاد بیاورند.[۲۸] طبق روایت‌های گزنفون و استرابون این جنگها به کشته شدن کوروش منجر نشده‌است و وی به مرگ طبیعی وفات یافته‌است. احوال زندگی کوروش از بسیاری جهات، در روایات مربوط به کیخسرو، در شاهنامه[۲۹] در هر حال راجع به پایان کارش، هیچ روایتی را از روی قطع بر روایت دیگر، نمی‌توان ترجیح نهاد.[۳۰] منعکس شده‌است و لااقل این نکته را تأیید می‌کند که در سنت‌های ایرانی، وی نیز مانند کیخسرو، باید به مرگ طبیعی وفات یافته‌باشد.

استرابون جغرافیدان معروف می‌نویسد، سنگی بر آرامگاه بود که بر روی آن نوشته شده بود،

«ای رهگذر! من کوروش پسر کمبوجیه هستم. من شاهنشاهی پارس را بنیاد گذاشتم و فرمانروای آسیا بودم. بر این گور رشک مبر.» [۳۱]


منشور حقوق بشر کوروش

نوشتار اصلی: منشور حقوق بشر کوروش بزرگ
منشور حقوق بشر کوروش بزرگ در موزه بریتانیا.
معاون دبیر کل سازمان ملل متحد، شاشی تارور، در مقابل بازساختهٔ استوانه کوروش، نیویورک

استوانه کوروش بزرگ، یک استوانهٔ سفالین پخته شده است که در تاریخ ۱۸۷۸ میلادی، در پی کاوش در محوطهٔ باستانی بابِل، کشف شد. در آن کوروش بزرگ رفتار خود را با اهالی بابِل، پس از پیروزی شرح داده‌است.

این سند به عنوان «نخستین منشور حقوق بشر» شناخته شده، و به سال ۱۹۷۱ میلادی، سازمان ملل آنرا به بسیاری از زبانهای رسمی سازمان منتشر کرد. نمونهٔ بدلی این استوانه، در مقر اصلی سازمان ملل، در شهر نیویورک نگهداری می‌شود.

این منشور ارزشمند در شهریور ماه سال 1389 به مدت 4 ماه طی مراسمی رسمی به ایران قرض داده شد، که آن را برای بازدید عموم در موزه ی ایران باستان در معرض نمایش قرار دادند.


ذوالقرنین

درباره شخصیت ذوالقرنین که در کتابهای آسمانی یهودیان، مسیحیان و مسلمانان از آن سخن به میان آمده، چندگانگی وجود دارد و این که به واقع ذوالقرنین چه کسی است به طور قطعی مشخص نشده‌است.

کوروش سردودمان هخامنشی، داریوش بزرگ، خشایارشا و اسکندر مقدونی گزینه‌هایی هستند که جهت پیدا شدن صاحب دو شاخ واقعی، دربارهٔ آنها بررسی‌هایی انجام شده، اما با توجه به اسناد و مدارک تاریخی و تطبیق آن با آیه‌های قرآن، تورات، و انجیل تنها کوروش بزرگ است که موجه‌ترین دلایل را برای احراز این لقب دارا می‌باشد.

شماری از فقهای معاصر شیعه نیز کوروش را ذوالقرنین می‌دانند. علامه طباطبایی، صانعی و مرتضی مطهری از معتقدان این نظر هستند.[۳۲] در کتاب تفسیر نمونه، نوشتهٔ ناصر مکارم شیرازی نوشته‌شده، از آنجهت به کوروش، ذوالقرنین می گفتند که شرق و غرب مال او بود.



سلف:
ایشتوویگو (آستیاگ) شاه ماد
کرزوس شاه لیدیه
نبونعید پادشاه بابل نو

کوروش بزرگ
شاهنشاه هخامنشی
زمان حکمرانی

۵۵۹ تا ۵۲۹ پیش از میلاد.

جانشین:
کمبوجیه دوم

پانویس

  1. ^  نگاه کنید به کتاب ِمنبعِ هرودوت، کتاب سوم، بند ِ هشتادونهم
  1. ↑ تاریخ ایران باستان، ص۳۳
  2. ↑ تاریخ ایران باستان، ص۳۳
  3. ↑ پیرنیا، ص ۹۶
  4. ↑ زرین کوب، ص ۱۳۱
  5. ↑ پیرنیا، ص ۹۶
  6. ↑ زرین کوب، ص ۱۳۰
  7. ↑ پیرنیا، ص ۹۶
  8. ↑ زرین کوب، ص ۱۳۰
  9. ↑ زرین کوب، ص ۱۳۰
  10. ↑ کتاب مقدس، ص ۸۲۸
  11. ↑ زرین کوب، ص ۱۲۶
  12. ↑ کتاب راهنمای جامع پاسارگاد صفحه 31 نوشته علی‌رضا شاپور شهبازی شابک 2-4-90380-
  13. ↑ پیرنیا، صفحهٔ ۷۹
  14. ↑ زرین کوب، ص ۱۳۰
  15. ↑ هرودوت. توضیحات آخر کتاب نوشتهٔ وحید مازندرانی، ص ۵۳۱
  16. ↑ زرین کوب، ص ۱۱۴
  17. ↑ پیرنیا، صفحهٔ ۸۴
  18. ↑ زرین کوب، ص ۱۱۵
  19. ↑ پیرنیا، صفحهٔ ۸۴
  20. ↑ هرودوت. ص ۴۶
  21. ↑ پیرنیا، صفحهٔ ۸۴، ۸۵، ۸۷
  22. ↑ پیرنیا، صفحهٔ ۹۱، ۹۲
  23. ↑ پیرنیا، صفحهٔ ۹۳
  24. ↑ کتاب مقدس، ص ۸۲۸
  25. ↑ کتاب مقدس، ص ۵۷۰
  26. ↑ کتاب مقدس، ص ۸۲۸
  27. ↑ فره وشی، ص ۷۴
  28. ↑ زرین کوب، ص ۱۲۹
  29. ↑ زرین کوب، ص ۱۳۰
  30. ↑ زرین کوب، ص ۱۳۰
  31. ↑ فره وشی، ص ۷۶
  32. ↑ خدمات متقابل ایران و اسلام٬ مرتضی مطهری




نوع مطلب : بزرگان، 
برچسب ها : کوروش، کوروش کبیر، ذوالقرنین، 7 آبان، بزرگداشت کوروش،
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a،
شنبه 7 آبان 1390



http://www.zendehrood.com/files/filebox/z(2).jpg

امروز یک هفته است که خدادادخان به آرزوی خود رسیده است. یعنی به عضویت کمیته‌ی مرکزی حزب انتخاب شده است. و حالا دیگر نه تنها مدیر روزنامه‌ی «ارگان» حزب و سردبیر مجله‌ی ماهانه‌ی «تئوریک» است و چند روزنامه‌ی «ضد دیکتاتوری» را نیز بی‌اسم و رسم اداره می‌کند، بلکه حالا دیگر یک عضو فعال کمیته‌ی مرکزی و یکی از سران حزب به شمار می‌رود و به این دلیل هم شده ناچار است بیش از گذشته با گذشته‌ی خود قطع رابطه کند، پل‌ها را خراب کند.

خدادادخان دوستی دارد که تازگی نماینده‌ی مجلس شده است و با او رفت و آمدی دارد. در این هفته‌ای که از انتخاب شدن او می‌گذرد چند بار از دهان دوست تازه نماینده شده‌اش شنیده است که «آهای یارو حالا دیگه پشتت به کوه قافه ها!» و هر بار که دوستش این را گفته به پشت او زده و هر دو از ته دل خندیده‌اند. و بعد که خدادادخان تنها مانده، در معنای حقیقی این جمله زیاد دقت کرده است و پی برده است که حالا دیگر راستی پشتش به کوه قاف است. حالا دیگر زندگیش معنایی به خود گرفته و حالا دیگر هرز آبی نیست که به مردابی فرو برود و یا در گندابی بماند و متعفن بشود. حالا دیگر یک عضو فعال کمیته‌ی مرکزی، اداره کننده‌ی مطبوعات حزب، عضو اغلب کمیسیون‌ها... و چرا خودمان را معطل کنیم حالا دیگر کسی است که پشت به کوه قاف داده است.

درست است که این خبر - خبر انتخاب خدادادخان به عضویت کمیته‌ی مرکزی نه تنها برای خود او، بلکه حتی برای دشمنان او - غیر از حزبی‌ها - جالب‌ترین خبرها بوده است و گرچه منافع حزبی هم زیاد ایجاب نمی‌کرد که چنین خبر مهمی مخفی بماند، ولی چون خدادادخان از خودنمایی بیزار است اجازه نداد که روزنامه‌ی ارگان حزب آن را درج کند و فقط یکی دو ماه بعد از همان دو روزنامه‌ی (ضد دیکتاتوری) آن را در صفحه‌ی چهارم خود منتشر کرد.

البته درست است که خواهش آن دوست نماینده‌ی خدادادخان در این کار زیاد دخیل بود، ولی مبادا گمان کنید که خدادادخان برای رعایت بعضی از نکات چنین کاری کرده باشد! او برای خودش حالا دیگر گرگ باران‌دیده است. و یا اگر درست بگوییم «فولاد آب دیده»ای. او دیگر پشتش به کوه قاف است.

خدادادخان حتی قبل از این که به عضویت کمیته‌ی مرکزی انتخاب شود چشم و چراغ حزب بود. در جلسات حزبی، در کنفرانس‌ها، در شب‌نشینی‌های دوستانه و در اجتماعات «فرهنگی و خانه‌ی فرهنگی» نقل محفل به شمار می‌رفت. و طنطنه‌ی کلام، قدرت بیان، قد و قامت رشید و سیاست‌مدارانه و آداب‌دانی‌های او، همه را به خود جلب می‌کرد و در برابر او از هم‌حزبی‌های تازه‌کاری که برای اولین بار به یک جلسه‌ی نسبتاً مهم پا می‌گذارد و در برابر همه چیز شیفته و شوفته می‌شوند گرفته، تا کار کشته‌ها و قدیمی‌ها «و فولادهای آب‌دیده» همه هاج و واج و فریفته‌ی گفتار و رفتار او بودند. و البته حالا هم هستند. منتهی با یک فرق.

با این فرق که آن وقت خدادادخان عضو کمیته‌ی مرکزی نبود و حالا هست. البته نه گمان کنید که این موفقیت جدید تغییری در رفتار و گفتار او داده باشد. ابداً. همان طور، مهربان همان طور صمیمی، همان طور با وقار.

خدادادخان مردی است بلند قامت و رشید، پیشانی‌اش همان طور که در خور یک عضو فعال کمیته‌ی مرکزی است بلند و تراشیده است و وقتی با کسی صحبت می‌کند روی موهای تنک بالای سرش از پایین به بالا دست می‌کشد و به مخاطب خود ناچار از بالا نگاه می‌کند. خیلی خوب لباس می‌پوشد وقتی پهلوی کسی ایستاده است، مرتب حاشیه‌ی کنار کتش را از بالا به پایین صاف می‌کند. این عادت او شاید برای این است که شکمش کمی برآمدگی دارد. اما قامت رشید او حتی مانع خودنمایی این عیب کوچک شده است.

البته نمی‌شود گفت که شکم خداداخان گوشت نو بالا آورده است. ولی قبل از این که به زندان بیفتد و حتی قبل از این که زندان سیاسی را تلنباری از خاطرات تلخ و شیرین پشت سر بگذارد و با کیسه‌ای انباشته از این خاطرات که توشه‌ی راه دور و دراز زندگی سیاسی خود ساخته در این راه نو قدم بگذارد، هنوز شکمش برآمدگی نداشت و هنوز آدم دراز و لاغری به نظر می‌رسید و وقتی راه می‌رفت لق لق می‌خورد. اما حالا با شکم برآمده‌ای که دارد چاق به نظر نمی‌رسید. و با قد بلندی که دارد نمی‌شود گفت دراز است. یک مرد رشید به تمامی معنی. و درست لایق کرسی ریاست یک جلسه‌ی عمومی حزب. کاملاً برازنده‌ی یک عضو فعال کمیته‌ی مرکزی. درست همین طور.

درست است که خدادادخان حتی قبل از انتخاب به عضویت کمیته‌ی مرکزی هم چشم و چراغ حزب بود؛ ولی در محافل «بسیار بالاتر» حزبی؛ هنوز آدم قابل اطمینانی نبود؛ و گرچه پنج سال از بهترین سال‌های جوانی خود را در زندان دیکتاتوری دفن کرده بود و در این سال‌های اخیر هم در محافل «فرهنگی و خانه‌های فرهنگی» با بسیاری از آدم‌هایی که نام‌شان به «اوف» و «ایسکی» ختم می‌شد آشنایی پیدا کرده بود، ولی هنوز به مجالس «نیمه‌سیاسی و نیمه‌دوستانه» پا باز نکرده بود؛ و هنوز از نظر «دستگاه رهبری» آدم قابل اعتمادی تشخیص داده نشده بود. در صورتی که هر حزب ساده‌ای هم این مطلب را می‌دانست که شرط انتخاب به عضویت کمیته‌ی مرکزی رابطه داشتن با مجالس نیمه‌سیاسی و نیمه‌دوستانه است. از حق هم نباید گذشت که قسمت اعظم این بی‌اعتمادی را خود او باعث شده بود. به این طریق که تا مدت بسیار کوتاهی قبل از انتخاب شدن به عضویت کمیته مرکزی، به قول خودش در حزب یک «پوزیسیونِ کریتیک» گرفته بود و از افراد دسته‌ای بود که انتقاد می‌کردند و با اصل «تمرکز حزبی» چندان آشنایی نداشتند.

درست است که خدادادخان به فشار همین دسته برای عضویت کمیته‌ی مرکزی پیشنهاد شده بود و آخر هم به فشار همان‌ها به این سمت انتخاب شد، ولی تقریباً شش ماه قبل از انتخاب شدن پی برده بود که اصل «تمرکز» بسیار لازم‌تر و اساسی‌تر است تا اصل «دموکراسی»؛ به همین علت رفت و آمد خود را به محافل انتقادکنندگان تقریباً بریده بود؛ و به جای آن به محافل «فرهنگی و خانه‌ی فرهنگی» بیش‌تر حاضر می‌شد؛ و در همین ایام بود که توانست دو سخنرانی درباره‌ی «با اصل تمرکز خو بگیریم» و «بهاویوریسم در سیستم حزبی» ایراد کند. و به هر صورت حالا نه تنها مثل همیشه چشم و چراغ همه نوع محافل حزبی و غیر حزبی و «فرهنگی و خانه فرهنگی» است؛ به خصوص از این که از آشنا شدن با محافل «نیمه‌سیاسی و نیمه‌دوستانه» به عضویت کمیته‌ی مرکزی انتخاب شده است سخت به خود می‌بالد. به قول دوست تازه نماینده شده‌اش حالا دیگر پشت به کوه قاف دارد. و در «کاربر» سیاسی آینده‌ی او حتی بدبین‌ترین دوستان او هم نمی‌توانند تردیدی بکنند.

خدادادخان همیشه یک مرد اصولی و با «پرنسیپ» بوده است. همیشه. حتی قبل از انتخاب شدن به عضویت کمیته‌ی مرکزی که به هر صورت مرکز همه‌ی «پرنسیپ»ها است، در هیچ موردی حاضر نیست از عقاید خود یک قدم پایین‌تر بگذارد. به خصوص در مسایل حزبی و اجتماعی. و درست است که او از قماش سیاست‌مدارهای معمولی این مملکت نیست که از رفت و آمد با این یا آن سفارت دستشان به جایی بند شده باشد، ولی او حتی به خاطر حفظ اصول هم شده، آن هم اصول حزبی، پس از انتخاب به عضویت کمیته‌ی مرکزی، ناچار است با یک محفل دوستانه‌ی خارجی مربوط باشد.

البته این ارتباط را نمی‌شود «ارتباط با یک محفل خارجی» دانست. بلکه بهتر است آن را «رفت و آمد به یک محفل نیمه‌سیاسی و نیمه‌دوستانه» شناخت. در حقیقت چیزی هم جز این نیست. همان آدم‌ها و همان حرف‌ها و سخن‌ها و همان گفت و شنیدها و اتخاذ تصمیم‌ها. اما چه می‌شود کرد؟ برای حفظ «اصل تمرکز» در حزب و به خصوص در سیاست جهانی و «انسان دوستانه»ای که او پیروی می‌کند، ناچار باید به چنین گذشت‌ها و ناراحتی‌هایی تن در داد. و اصلاً لغت «فداکاری» را برای چه در فرهنگ‌ها نوشته‌اند؟ به هر صورت خدادادخان هم جزو آن‌هایی است که در سال ۱۳۲۰ از زندان خلاصی یافتند. البته او جزو آن دسته از زندانیان سیاسی نبود که چون... سابق چشم طمع به املاک مازندران‌شان دوخته بود، به زندان افتاده باشند. در سلک پینه‌دوزهایی هم نبود که چون یک بار کفش یک کمونیست را واکس زده بودند به زندان افتادند. در ردیف عطار و بقال‌هایی هم حساب نمی‌شد که یک مفتش تأمینات با آن‌ها خرده حساب پیدا کرده باشند. و در میان کاغذهای عطاری‌شان مستمسکی برای زندانی کردن‌شان پیدا کرده باشد. او را از نیمکت‌های مدرسه به زندان برده بودند و درست است که در تشکیلات آن زمان فعالیت شایانی نداشته است، اما زبان خارجه می‌دانسته است و احتیاج به رفقا را برآورده می‌کرده است. و دوستان او گرچه قضیه‌ی به زندان افتادن او را بر اثر یک تصادف و یا یک کلمه اشتباه نمی‌دانند، اما همه‌شان اعتراف دارند که او مستوجب این همه عذاب زندان نبوده است.

چند خبر و مقاله‌ی کوچک در مجله چاپ کردن و یکی دو کتاب را به این و آن رساندن، ابداً مستوجب چنین عقوبتی نبوده است. همه‌ی رفقا به این مطلب اذعان دارند. همه این مطلب را می‌دانسته‌اند که در مقابل اعتراف‌های شاید وهن‌آور او - البته به قول دشمنانش - سکوت اختیار کرده است. نه تنها حالا که او دیگر عضو کمیته‌ی مرکزی است و ناچار همه‌ی این خاطرات درباره‌ی او از همه مغزها باید سترده شود، حتی در آن ایام هم، در زندان که بودند، رفقا او از رفتار و از ناراحتی‌های او زیاد دلخور نمی‌شده‌اند و به او هر بد و بی‌راهی که می‌گفته است، حق می‌داده‌اند. بعضی‌هاشان حتی از او خجالت هم می‌کشیده‌اند. خود خدادادخان حالا بهتر از هر کس این مطلب را می‌داند. اما خوشبختانه اوضاع بدجوری برگشته است که او نه تنها گله و شکایتی از این قصاص ندارد، که در آن پنج سال چشیده است، حتی در درون خود ناراضی است که چرا او هم مثل دیگران فعالیتی، و از نظر دولت وقت «تقصیری» نکرده بوده است تا گرفتار شود.

خدادادخان حالا پس از این که پنج سال آزگار بی این که گناهی کرده باشد، کیفری به آن سختی چشیده، به این اصل رسیده است که وقتی در مملکتی قصاص قبل از جنایت می‌کنند، پس جنایت را هم پس از قصاص می‌شود مرتکب شد، و اگر قرار است به خاطر گناهی که آدم نکرده است کیفری ببیند، ناچار خود گناه را هم پس از چشیدن کیفر باید بکند تا حسابش پاک باشد. و حالا نه تنها او، بلکه همه‌ی رهبران و سران حزب به این اصل معتقدند و درباره ی هر آدم حزبی ایرادگیر و غرغروی و ناراحت این نسخه را می‌دهند که «بگذار چند صباح به زندان بیفتد. خودش آدم خواهد شد.» و به این طریق به زندان افتادن نه تنها یک سابقه‌ی خدمت حزبی شده، بلکه برای حزبی شدن، نسخه‌ای مجرب‌تر از این، نه به نظر خدادادخان رسیده است و نه به نظر هیچ یک از افراد «دستگاه رهبری و محافل «بسیار بالاتر.»

درست است که این نسخه درباره‌ی خود خدادادخان هم مؤثر افتاده است، اما از این نظر که سابقه‌ی خدمت درخشانی برای او باشد، نه تنها دیگران بلکه خود او هم شک دارد. و به این علت گذشته از دستور حزب که هر مؤمن به مکتب را وادار به «قطع رابطه با گذشته» می‌کند، خدادادخان حتی ازین نظر هم که شده هرگز حاضر به یادآوری گذشته‌ها نیست. حالا که به عضویت کمیته‌ی مرکزی انتخاب شده است کم‌کم به این مطلب دارد پی می‌برد که اگر در اوایل کار حزب آن «پوزیسیون کریتیک» را گرفته بوده است، شاید هم به خاطر این بوده است که از تحمل نگاه‌های هم‌زنجیران زندان دیروز خود و رهبران فعلی که آن وقایع میان‌شان گذشته و آن حرف و سخن‌ها را با او داشته‌اند، فراری بوده است.

اما با همه‌ی این‌ها گذشته، گذشته است. و خدادادخان هم از نظر قطع رابطه با گذشته راسخ‌ترین فرد حزبی است. و در عین حال که دیگر رهبران حزبی در حوزه‌ها و کنفرانس‌ها و مجالس خصوصی «نیمه‌سیاسی و نیمه‌دوستانه» و محافل «فرهنگی و خانه‌ی فرهنگی» حز نشخوار همین خاطرات کار دیگری ندارند و همه جا شناسنامه‌ی سیاسی رهبران با تعداد ساعات و ایامی که در زندان به سر برده‌اند سنجیده می‌شود؛ او، یعنی خدادادخان ناچار است سکوت کند و رو به آینده بدوزد. اما حالا که اوضاع تغییر کرده است، او نه تنها در برابر حزبی‌های تازه‌کار و یا در همان طنطنه و طمأنینه، دستی به موهای تنک سر خود می‌کشد و حاشیه‌ی کتش را صاف می‌کند و می‌گوید: «با گذشته‌ها باید برید و به آینده پیوست.»

البته از این کلیات که پا فراتر بگذاریم، داستان‌های دیگری هم درباره‌ی زمان زندان او شنیده می‌شود. داستان این که او در زندان پسر زیبایی بوده است که وضع معاش بسیار بدی داشته و ناچار هر هفته با یکی از سران سیاسی زندان هم‌خوراک و هم‌اتاق بوده است و یا این که در فلان اعتصاب غذا با هم‌زنجیرهای خود همراهی نکرده است و یا این که در فلان محاکمه گریه کرده است... این‌ها دیگر پیداست که از ساخته‌های دشمن است. یا به اصطلاح حزبی‌ها از ساخته‌های «مغز علیل جیره‌خوران امپریالیسم» البته بسیار طبیعی است که او به عنوان بی‌گناهی خود و این که ارتباطی با این همه زندانی‌های ناشناس نداشته است در محاکمه مطالبی گفته باشد، ولی از این حد که بگذریم نویسنده‌ی این سطور نیز برای هیچ یک از آن افسانه‌ها ارزشی قائل نیست و چون تکذیب آن‌ها نیز به دشمن مجال بحث بیش‌تری در این باره می‌دهد، خدادادخان هرگز درصدد تکذیب این شایعات هم برنیامده. و اگر ایمان داریم که حقیقت به هر صورت پنهان نخواهد ماند دیگر چه احتیاجی به این کارهاست؟ و به این علت است که خدادادخان با گذشته‌ی خود، و اقلاً با آن قسمت از گذشته‌ی خود، کاملاً قطع رابطه کرده است. کاملاً پل‌ها را خراب کرده است.

این ناآشنایی با گذشته‌ی خدادادخان، حتی موجب ایجاد یک شایعه‌ی عمومی شده است که او مردی است فرنگ‌رفته و تحصیل کرده که مثلاً دکترای حقوق ادبیات خود را در فلان مملکت اروپا گذرانده است.

درست است که خدادادخان هیچ گونه مدرک تحصیلی مسلمی در دست ندارد، ولی این که زبان خارجی می‌داند و این که اصرار دارد اسم‌ها و اصطلاحات و ایسم‌های فرنگی را با خط لاتین در زیر مقاله‌هایی که برای مجله‌ی ماهانه حزب می‌نویسد حاشیه برود، در کنفرانس‌های علمی «کلاس کادر» کلمات دشوار فرنگی را به کار ببرد، این‌ها حتی موجب تأیید شایعه‌ی اروپادیدگی او نیز شده است و خدادادخان نه از این لحاظ که میل داشته باشد مردم را در اشتباه خودشان باقی بگذارد و بلکه فقط از این لحاظ که گذشته را اصلاً مورد بحث نمی‌داند، با صحت و سقم تمام این شایعات کاری ندارد. گذشته از این که مگر اروپادیده‌ها چه رجحانی بر او دارند؟

خداداخان با این که یک هفته است به عضویت کمیته‌ی مرکزی انتخاب شده است، زن و بچه هم دارد و به این طریق گذشته از مسئولیت سنگینی که در اجتماع و حزب به عهده گرفته است، مسئوول اداره‌ی امور یک خانواده هم هست. اماخوشبختی این جاست که زن فهمیده‌ای دارد و در خانه، تنها شوهر زن خود و یا پدر خانواده نیست. و حتی قبل از انتخاب اخیر، در خانه هم او را یک رهبر بزرگ، یک مرد فکور و پیشوای اجتماعی می‌دانستند که بهترین ایام جوانی خود را در زندان سیاه گذرانده است. صبح‌ها زنش او را از خواب بیدار می‌کند. آب می‌ریزد تا او صورتش را بشوید، بساط ریش‌تراشی را جمع می‌کند و خودش صبحانه‌ی او را می‌آورد. سرمقاله‌ای را که در آخرین ساعات دیشب خودش نوشته از روزنامه‌ی ارگان برایش می‌خواند و غلط‌های مطبعه‌ای آن را برایش یادداشت می‌کند. بعد لباسش را می‌آورد. کراواتش را می‌بندد. حتی رنگ آن را هم خودش انتخاب می‌کند. تعجب نکنید پارچه‌ی لباس خدادادخان را هم زنش انتخاب می‌کند و حتی به خیاط می‌دهد و می‌گیرد. چون می‌داند که شوهرش به این کارها نمی‌رسد. آخر اگر هم خدادادخان این موقعیت برجسته‌ی سیاسی را نمی‌داشت اقلاً یک شوهر رشید و خوبرو که بود. این را هم باید بیفزاییم که خدادادخان درباره‌ی مسایل مادی خانواده زیاد سخت نمی‌گیرد. یعنی کاری با مسایل مالی خانواده ندارد. درست است که اجاره‌نشینی می‌کند و تلفن هم ندارند، اما سر هر ماه یک آقایی که اسمش به «اوف» ختم می‌شود هزار تومان درست می‌آورد در خانه می‌دهد. زن خدادادخان هفته‌ای سه روز، روزی دو ساعت عصرها در یک خبرگزاری خارجی ماشین‌نویسی می‌کند. و این پول مزد کاری است که می‌کند. و با این پول نه تنها زندگی‌شان به خوشی می‌گذرد، بلکه تابستان‌ها هم می‌شود به بابلسر رفت و چند روزی کنار دریا، دور از جنجال سیاست و حزب استراحت کرد، و زن خدادادخان که به هر صورت از زنان فهمیده است، به خاطر این دلایل هم شده سعی می‌کند شوهرش را مرتب و آبرومند نگه دارد، کم‌تر مزاحم او بشود، از رفت و آمد با زنان آزادی‌خواه چیزی نپرسد و در خانه درست مثل یک رهبر بزرگ و اجتماعی با او رفتار کند و مثل پروانه دورش بگردد.

شاید فکر کنید خداداد از داشتن چنین زن خوب و فهمیده‌ای بسیار خوشبخت است. اما خداداد به این نتیجه رسیده است که هر زن دیگری را می‌گرفت جز این نمی‌توانست باشد. در مقابل او که این همه خودش را فراموش کرده است و اصلاً به خاطر این کارهای اجتماعی نمی‌تواند به خودش برسد، دیگران وظایفی دارند که گیرم زن او، نباشد باید خیلی بیش از این‌ها به او برسند. درست است که خدادادخان از داشتن چنین زنی هرگز گله‌ای نکرده است، ولی در این اواخر که حزب وسعت یافته و او نفوذ کلام خود را روی اعضای آن، از زن و مرد، می‌بیند و به خصوص چهار روز پیش در جشنی که به افتخار اعضای کمیته‌ی جدید بر پا شده بود، کم‌کم به این فکر افتاده است که چرا یک مرد سیاسی خود را پای بند اهل و عیال کند؟ به خصوص دو تا دختر خانم مبارز و نویسنده که هر وقت به اداره‌ی روزنامه می‌آیند او را بیشتر به این فکر وا می‌دارند. وقت خدادادخان خیلی تنگ است. همیشه آرزو می‌کند که کاش روزها چهل و هشت ساعت می‌داشت. یا او می‌توانست اصلاً نخوابد. شب‌ها دیر از محافل «فرهنگی و خانه‌ی فرهنگ» و مجالس «نیمه‌سیاسی و دوستانه» بر می‌گردد. و دیرتر می‌خوابد و صبح ساعت نه بر می‌خیزد. تا ریشی بتراشد و سرمقاله‌ی خودش را از روزنامه‌ی ارگان بخواند و صبحانه‌ای بخورد و دستی به سر و گوش زنش بکشد، ساعت ده شده است. و او از خانه یک سر به سراغ دوست تازه نماینده شده‌اش می‌رود که منتظر اوست و هر روز صبح پیش او «پسیکولوژی ده فول» می‌خواند و تا ظهر اگر هم از «پسیکولوژی ده فول» بحثی به میان نیاید، اقلاً شور و مشورتی کرده‌اند و به رتق و فتق امور جاری پرداخته‌اند.

سر ظهر از آن جا با ماشین دوستش به اداره‌ی روزنامه می‌رود. تا دو ساعت بعد از ظهر گرفتار کار عادی روزنامه و مجله‌های حزبی است. یکی از فلان کمیته‌ی حزبی شکایتی دارد. دیگری درباره‌ی «رپورتاژ» تازه‌ای که از فلان میتینگ «ضد دیکتاتوری» تهیه کرده است با او مشورت می‌کند. آن دیگری داستانی نوشته است که نمی‌داند آن را چه طور تمام کند. و آن دیگری ترجمه‌ای را که از یک مجله‌ی نیمه‌آسیایی و نیمه‌اروپایی کرده است به نظر او می‌رساند. و خلاصه هر کسی با او کاری دارد. از در اتاق کارش که وارد می‌شود تا دو ساعت بعد از ظهر نزدیک به صد نفر را راه می‌اندازد. و این گرچه خسته‌کننده‌ترین کارها است و داد خدادادخان همیشه از این «روتین» کشنده به آسمان است، اما تنها تسلای خاطر او نیز در همین‌ها است. برخوردی که در این دو ساعت با حزبی‌ها دارد، شکایات آن‌ها را که می‌رسد، دردهایی را که برای‌شان می‌زند و اصولی را که در همان مراجعه‌های کوتاه یک ربع ساعته برای هر یک از آن‌ها می‌گوید، همه این‌ها نه تنها مراجعه‌کنندگان را با دلی امیدوار از در اتاق بیرون می‌فرستد، حتی به خود او نیز قوت قلب می‌دهد.

خدادادخان سر میز ناهار به خصوص روزهایی که با زنش ناهار می‌خورد و حرفی ندارد تا بزند بیش‌تر درباره‌ی این برخوردها و اثر گرم‌کننده‌ای که دارند می‌اندیشد. حتی اخیراً این طور احساس کرده که به این طریق مطالبی را به خودش تلقین می‌کند. کم‌کم پی برده است که مهم فهمیدن، یا نفهمیدن طرف نیست. طرف می‌خواهد بفهمد، می‌خواهد نفهمد. مهم این است که گوینده، مطالب را برای خودش می‌گوید. به خودش چیزی را تلقین می‌کند یا دست کم برای موقع سخنرانی تمرینی می‌کند. و از این نظر هم که شده خدادادخان در هر صحبت کوتاهی و با هر مراجعه‌کننده‌ی حزبی و یا غیرحزبی فراموش نمی‌کند که مطالبی درباره‌ی آینده و الزام هم‌آواز شدن با آن بگوید.

دو بعداز ظهر کار روزانه که تمام شد، با آن دوست نماینده‌اش یا با رفقای کمیته و هفته‌ای دو روز هم با زنش در «هتل پالاس» ناهار می‌خورد. البته در اوایل از رفتن به هتل پالاس ناراحت بود و حس می‌کرد که «محل زندگی بورژواها» آبی نیست که او بتواند در آن شنا کند. اما بعد که فایده‌ی هر تکه از سرویس غذاخوری روی میز را درک کرد و به خصوص، پس از آن که با به کار بردن کارد و چنگال‌های جورواجور آن جا آشنا شد حس کرد که، نه زیاد هم ناراحت‌کننده نیست. و از آن وقت تاکنون به این مطلب می‌اندیشد که «با سلاح بورژووازی باید به جنگ بوروژواها رفت» و این بورژواهایی که خدادادخان به جنگ آن‌ها رفته است - به خصوص در روزهایی که با دوست تازه نماینده‌شده‌اش غذا می‌خورد - سر میز آن‌ها هستند و او را هم در شور و بحث امور سیاسی و غیرسیاسی خود شرکت می‌دهند.

معمولاً ساعت چهار بعد از ظهر خداداد خان از هتل بیرون می‌آید. و در این ساعت کار حوزه‌ها و کنفرانس‌ها و کمیته‌ها تازه شروع می‌شود. از این جلسه به آن کمیته، و از آن به این کنفرانس و از آن جا به این شورای مشورتی... و به این صورت تا ساعت یازده وقت خدادادخان به بحث و انتقاد و تصمیم می‌گذرد. و آن وقت تازه موقع محافل است. برای روزهای تعطیل به اندازه‌ی کافی میتینگ و بازرسی و مصاحبه و ملاقات‌های بسیار خصوصی با محافل «بسیار بالاتر» هست. و به هر صورت او هرگز فرصت این را نمی‌یابد که به خودش برسد؛ یا مطالعه‌ای بکند؛ یا چیزی بنویسد.

ارباب مطبوعات و نویسندگان، حتی به عنوان مبادله یا برای تقریظ هم که شده، برای او که مدیر روزنامه‌ها و مجلات حزبی است همیشه به اندازه‌ی کافی از آثار تازه‌ی خود می‌فرستند. و خود او هم گاه از محافل «فرهنگی و خانه‌ی فرهنگی» کتاب‌هایی می‌آورد. ولی مگر فرصت خواندن این همه کتاب و مجله و هفته‌نامه را می‌کند؟ از تمام بیست و چهار ساعت شبانه روز، خدادادخان فقط هشت ساعتش را در خانه است و از این مدت شش ساعتش را حداقل باید بخوابد و در دو ساعتی که صبح‌ها خانه است دیدیم که چه قدر کار دارد. ولی با همه‌ی این‌ها خدادادخان خیلی دلش می‌خواهد قبل از این که از خانه بیرون بیاید یک ربع ساعتی هم مطالعه کند. ولی اغلب اوقات تنها کاری که می‌تواند بکند این است که از هر کتاب و مجله‌ای، چه خارجی و چه فارسی، اسم و خصوصیات و فهرست مطالب آن را به خاطر بسپارد. و اگر وقت بیش‌تری داشته باشد مقدمه‌ی آن را هم بخواند. و زیر چند جمله‌اش را خط بکشد. و بعد کتاب یا مجله را گرچه مهر «خانه‌ی فرهنگی» هم روی آن خورده باشد در یک قفسه‌ی کتابخانه‌اش که همه از این نوع است، بگذارد. خوشبختی در این جاست که خدادادخان حافظه‌ای قوی دارد. و همین نگاه‌های سرسری او را با فعالیت‌های «آکادمیک» اروپا و آسیا و به خصوص با ترقیات علمی و فرهنگی و ادبی و ممالک نیمه‌اروپایی و نیمه‌آسیایی آشنا می‌کند. البته این را هم فراموش نمی‌کند که در هر محفل و مجلسی و در هر کنفرانسی از تازه‌های عالم هنر و ادبیات و حتی علوم چیزی بر زبان براند. و اسم چند کتاب و نویسنده‌ی خارجی را ذکر کند. مثلا در روزهایی که میان اروپایی‌ها و نیمه‌اروپایی‌ها بر سر مسأله ی «ژنتیک» بحث گرفته بود، خدادادخان همیشه از آخرین نقطه نظرهای نیمه‌اروپایی‌ها اطلاع داشت. و به خصوص چون رأی نیمه‌اروپایی‌ها درباره‌ی «ژنتیسم» دلایل تازه‌ای برای طرد گذشته و قطع رابطه با آن به دست خدادادخان می‌داد، در کنفرانس‌های کوتاه کوتاهی که موقع کار یا سر میز ناهار برای مخاطب‌های خود ایراد می‌کرد، فراموش نمی‌کرد که مطلب خود را مستند به این دلایل تازه مؤکد هم بکند.

خدادادخان از بس مطالعه کرده است و از بس کتاب‌های گوناگون دیده است، اخیراً در فن مطالعه صاحب رأیی شده است. عقیده دارد که هر کتابی، چه علمی و چه ادبی و چه فلسفی، مقداری مطالب صفحه پر کن را تشخیص بدهد و از آن صرف نظر کند. خودش در مورد مطالعه، این کار را می‌کند. و کتاب‌هایی را که بیشتر مورد علاقه‌ی اوست و بیش‌تر از ایسم‌ها و اشخاص تازه اسم می‌برد و یک ربع و نیم ساعت صبح کافی برای مطالعه‌ی آن‌ها نیست توی جیب می‌گذارد، یا اگر بزرگ بود لای روزنامه می‌پیچد و موقع کار یا سر میز ناهار و یا در فاصله‌ی سخنرانی‌ها با همان روش به مطالعه‌ی آن‌ها می‌پردازد.

خدادادخان تنها اهل مطالعه نیست، اهل قلم نیز هست. گذشته از سرمقاله‌های روزنامه‌ی «ارگان» که بر روی مباحث محافل «فرهنگی و خانه‌ی فرهنگ» و مذاکرات مجالس نیمه‌سیاسی و نیمه‌دوستانه ترتیب داده می‌شود، و راستی برخی از روزها مثل توپ در محافل سیاسی می‌ترکد، در هر شماره‌ی مجله‌ی ماهانه نیز مقالاتی درباره ی «فن انتقاد» یا «رد بر پراگماتیسم برای تأیید آن» یا «چند نکته درباره‌ی بهاویوریسم» دارد، گاهی هم به عنوان تفنن، داستانی می‌نویسد و یا شعری می‌سراید. و حتی به یاد جوانی و سال‌های قبل از زندان ترجمه هم می‌کند. و البته نویسندگان تازه‌کار به اندازه‌ی کافی در اطراف روزنامه و مجله می‌پلکند که با کمال میل آثار نیمه‌تمام خدادادخان را تمام کنند یا یادداشت‌هایی را که برای فلان سخنرانی برداشته بوده است، بدل به یک مقاله‌ی سنگین برای درج در مجله‌ی ماهانه بکنند. البته درست است که خدادادخان همیشه یک مطلب را چند بار در سخنرانی‌ها، یکی دو بار در سرمقاله‌ها و بعد در «کلاس کادر» و دست آخر به صورت مقاله‌ی «تئوریک» مجله‌ی ماهانه در می‌آورد، ولی فراموش نباید کرد که تذکر و تکرار یک مطلب درباره‌ی قطع رابطه با گذشته باشد. درباره‌ی خراب کردن پل‌ها باشد.

از این‌ها گذشته خدادادخان یک بار هم کتاب نوشته است. البته تا وقت نگذشته است متذکر بشوم که رأی خدادادخان درباره‌ی فن مطالعه با کتاب خودش تطبیق نمی‌کند. استقبال عجیبی که در محافل حزبی از آن کتاب به عمل آمده نشان می‌دهد که خدادادخان به هر صورت صاحب ذوق و استعدادی است که اگر هم اداره‌کننده‌ی مطبوعات حزبی نبود، باز کتابش خواندنی بود. به این طریق ملاحظه می‌کنید که فعالیت «آکادمیک» خدادادخان جامع‌الاطراف است. و او راستی حق دارد که نتواند در زندگی به خودش برسد و انتظار داشته باشد که زنش گره‌ی کراواتش را ببندد یا حقوقش را بیاورند در خانه‌اش بدهند.

خدادادخان پیش از این که به عضویت کمیته‌ی مرکزی انتخاب بشود، یکی دوسال هم در یک ایالت شمالی مسئول تشکیلات بوده است. و بعضی از دوستان او که نتوانسته‌اند موفقیت‌های او را داشته باشند، عقیده دارند که اگر او پیش از این که به محافل «نیمه‌سیاسی و نیمه‌دوستانه» پا باز نمی‌کند به کمیته‌ی مذهبی راه یافته است، مسلماً به این علت بوده است که در آن یکی دو سال، مقدمات کار خود را فراهم کرده بوده است. و برای این استنتاج خود دلیل هم می‌آورند که مثلاً چرا با وجود این که در اوایل به «پوزیسیون کریتیک» خود می‌بالیده است اجازه داده بوده است فلان همکار حزبی‌اش را به همین اتهام از آن ایالت شمالی اخراج کنند. و یا چرا فلان مسئول «تشکیلات دهقانان» به دستور او از ایجاد اتحادیه در برخی از روستاها خودداری کرده بوده است. و یا چرا در عکس‌هایی که از آن زمان او باقی است کلاه پوستی بلند به سر دارد و یا ششلول بسته است و یا با فلان «قوماندان» بازو به بازو عکس انداخته است... البته به هیچ کدام از این ایرادها و انتقادهایی که آدم‌های منفی‌باف حزب می‌کنند نمی‌توان اعتماد داشت. اما آن چه مسلم است این که دوست تازه نماینده شده‌ی خدادادخان که پیش او «پسیکولوژی ده فول» می‌خواند، مالک همان روستاهایی است که این شایعات درباره‌شان سر زبان‌هاست.

ولی حتی این حقیقت مسلم را هم نمی‌توان به عهده‌ی خدادادخان دانست. چون ممکن است همان دوست او - که یکی از روزنامه‌های محلی انتخاب شدنش را با کمک «قوماندان»ها دانسته بود - شخصاً باعث اخراج فلان عضو و جلوگیری از ایجاد اتحادیه‌ی دهقانان در فلان ناحیه شده باشد و آن چه مسلم‌تر است این که تمام این شایعات در آینده‌ی او و در «کاریر» آینده‌ی او کوچک‌ترین اثری نخواهد داشت. اما راستی درباره‌ی آینده‌ی خدادادخان؟ فراموش نباید کرد که چون خدادادخان یک آدم با «پرنسیب» است آینده‌ی خود را اصولاً با آینده درآمیخته است. و به این طریق هرگز از آینده‌ی خود دم نمی‌زند. یعنی برازنده‌ی او نیست. از یک رهبر بزرگ اجتماعی چیزی هم جز این انتظار نمی‌رود. درست است که او با گذشته‌ها بریده است و چشم به آینده دوخته، اما درباره‌ی آینده به همان چشم دوختن اکتفا می‌کند. و هرگز چیزی از آن چه را که از دور می‌بیند بر زبان نمی‌آورد. یعنی در خور شأن او نیست. اما اطرافیان او و همه‌ی حزبی‌ها اعتقاد دارند که فردا - وقتی نهضت به قدرت رسید - برای وزارت فرهنگ که نه - باز هم در خور شأن او نیست - مثلاً برای ریاست دانشگاه هیچ کس بهتر از او در میان سرای نهضت پیدا نمی‌شود. البته خود او هم در گوشه و کنار در این باره مطالبی شنیده است. ولی هرگز به روی خود نیاورده است. اما این را هم فراموش نکرده است که در ملاقات‌های با آن دوست تازه نماینده‌اش، گاهی درباره‌ی مقررات دانشگاه و تعداد استادان آن و موسم انتخابات ریاست آن سؤالاتی بکند و در میان کتاب‌هایی که اخیراً زینت‌بخش کتابخانه‌ی شخصی او شده است یک «راهنمای» دانشگاه هم هست به زبان فارسی، و چند کتاب دیگر به یک زبان نیمه‌آسیایی و نیمه‌اروپایی که روی همه‌ی آن‌ها کلمه‌ی «اورنیورسیت» را می‌شود خواند.

البته درست است که خدادادخان به آینده چشم دوخته است، ولی این طور نیست که فکر درباره‌ی این آینده او را از زندگی روز، از اجتماعی که در آن مسئولیت مهمی دارد و از رهبری مردم، منصرف کند. فکر و ذکر او این است که هر روز بهتر از روز پیش، مطبوعات حزبی را اداره کند، آدم‌های حزبی را تربیت کند، نهضت را قدم به قدم به جلو براند و هر چه بیش‌تر که ممکن است وسایلی بر انگیزد تا هم خودش و هم دیگران، از «فولادهای آب دیده» گرفته تا تازه‌کارها، گذشته را به فراموشی بسپارند و به آینده بپیوندند. حالا دیگر زندگیش معنایی به خود گرفته است. حالا دیگر آب هرزی نیست که به مردابی فرو برود. حالا دیگر عضو کمیته‌ی مرکزی شده است.







نوع مطلب : بزرگان، 
برچسب ها : جلال آل احمد،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 15 تیر 1390



دیر آمدی موسا

دوره ی اعجاز ها گذشته است

عصایت را به چارلی چاپلین هدیه کن

که کمی بخندیم



نوع مطلب : بزرگان، 
برچسب ها : شمس لنگرودی، عصا،
لینک های مرتبط : ادبیات معاصر،
دوشنبه 13 تیر 1390



معلم پای تخته داد میزد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسیها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وآن یکی در گوشه‌ای دیگر «جوانان» را ورق می زد.
برای اینکه بیخود های‌و هو می کرد و با آن شور بی‌پایان
تساویهای جبری را نشان می‌داد
با خطی خوانا بروی تخته‌ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت : یک با یک برابر است
از میان جمع شاگردان یکی‌برخاست
همیشه یک نفر باید بپاخیزد...
به آرامی سخن سر داد:
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
نگاه بچه‌ها ناگه به یک سو خیره گشت و
معلم مات بر جا ماند
و او پرسید: اگر یک فرد انسان، واحد یک بود
آیا یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهوشی بود و سوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون، چون قرص مه می‌داشت بالا بود
وآن سیه چرده که می نالید پایین بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می‌پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفتخواران از کجا آماده می‌گردید؟
یا چه‌کس دیوار چین‌ها را بنا می‌کرد؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می‌گشت؟
یا که زیر ضربه شلاق له می‌گشت؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه‌کس آزادگان را در قفس می‌کرد؟
معلم ناله‌آسا گفت:
بچه‌ها در جزوه‌های خویش بنویسید:
یک با یک برابر نیست...







نوع مطلب : بزرگان، ادبیات، 
برچسب ها : خسرو گلسرخی،
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a،
جمعه 27 خرداد 1390


شرح حال صادق هدایت به قلم خودش

http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/thumb/f/fb/Hedayat10.jpg/705px-Hedayat10.jpg


من همان قدر از شرح حال خودم رَم می‌کنم که در مقابل تبلیغات امریکایی مآبانه. آیا دانستن تاریخ تولدم به درد چه کسی می‌خورد؟ اگر برای استخراج زایچه‌ام است، این مطلب فقط باید طرف توجّه خودم باشد. گرچه از شما چه پنهان، بارها از منجّمین مشورت کرده‌ام اما پیش بینی آن‌ها هیچ وقت حقیقت نداشته. اگر برای علاقهٔ خوانندگانست؛ باید اول مراجعه به آراء عمومی آن‌ها کرد چون اگر خودم پیش‌دستی بکنم مثل این است که برای جزئیات احمقانهٔ زندگیم قدر و قیمتی قایل شده باشم بعلاوه خیلی از جزئیات است که همیشه انسان سعی می‌کند از دریچهٔ چشم دیگران خودش را قضاوت بکند و ازین جهت مراجعه به عقیدهٔ خود آن‌ها مناسب‌تر خواهد بود مثلاً اندازهٔ اندامم را خیاطی که برایم لباس دوخته بهتر می‌داند و پینه‌دوز سر گذر هم بهتر می‌داند که کفش من از کدام طرف ساییده می‌شود. این توضیحات همیشه مرا به یاد بازار چارپایان می‌اندازد که یابوی پیری را در معرض فروش می‌گذارند و برای جلب مشتری به صدای بلند جزئیاتی از سن و خصایل و عیوبش نقل می‌کنند. از این گذشته، شرح حال من هیچ نکتهٔ برجسته‌ای در بر ندارد نه پیش آمد قابل توجهی در آن رخ داده نه عنوانی داشته‌ام نه دیپلم مهمی در دست دارم و نه در مدرسه شاگرد درخشانی بوده‌ام بلکه بر عکس همیشه با عدم موفقیت روبه‌رو شده‌ام. در اداراتی که کار کرده‌ام همیشه عضو مبهم و گمنامی بوده‌ام و رؤسایم از من دل خونی داشته‌اند به طوری که هر وقت استعفا داده‌ام با شادی هذیان‌آوری پذیرفته شده‌است. روی‌هم‌رفته موجود وازدهٔ بی مصرف قضاوت محیط دربارهٔ من می‌باشد و شاید هم حقیقت در همین باشد.





نوع مطلب : بزرگان، 
برچسب ها : صادق هدایت، شرح حال صادق هدایت، شرح حال صادق هدایت از زبان خودش،
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a، http://cloob.com/name/adabmaaser،
شنبه 27 فروردین 1390

روزی که زن شدم(فاطمه اختصاری)






فکر می کنم «کورت ونه گات» بود که می گفت: اگر می خواهی خانواده ات را شکنجه کنی و جرأت همجنسگرا بودن را هم نداری برو سراغ ادبیات

 
خودم می دانم که جمله دقیقا این نبود! مهم این نیست… مهم این است که «کورت ونه گات» در ایران زندگی نمی کرد تا بداند در جهان سوم، «زن بودن» چه جرم بزرگی است آنقدرها که بحث به همجنسگرا بودن یا نبودن و هنرمند بودن یا نبودن و بودن یا نبودن های دیگرت نمی رسد
 
چادرسیاه ِ خسته ی خاورمیانه ام!/ از زندگیم رد شده ماشین نفت كش
 
کتابم مجوز نمی گیرد به جرم آن که از زن نوشته ام و کلمه ی «فمینیسم» بر روی کتابم مدرک جرمم است! آقای معاون ارشاد عزیز! که مرا «فاطمه جان» می نامد محتویات کتاب را برای شوهر کردن آینده ام مناسب نمی بیند. من زیر گریه می زنم (حتی اگر زنانه بنامی اش) که از زن بودنم و احساساتم ترسی ندارم و عریانم
 
در خیابان کتک می خورم و مردی تا دندان مسلح، عقده های جنسی اش را با رکیک ترین توهین های جنسی به من خالی می کند. سرباز نیمه گمنام امام زمان! خوشحالم که دیگر مثل دیروز مرا «خواهر» خطاب نمی کنی و «فاحشه»ام می نامی… ترجیح می دهم فاحشه ای آزاده باشم تا خواهر قاتلی مثل تو
 
فلان طرفدار شعرهای من از فلان شهرستان برای فلان کار به تهران آمده است. قرار می گذارد و به سر قرار می روم. اگر دلم بخواهد با چادر می روم و اگر دلم می خواست (و آزاد بودم) نیمه برهنه! اما آقای عزیز روشنفکر به خودش اجازه می دهد به من بگوید که لباس من نماد چیست و برایم چه چیزی مناسب است. گاهی جرمم چادر است و گاهی جرمم برهنگی ام… کسی با آنچه در مغزم می گذرد کاری ندارد. آقای محترم مرا به رستوران و کافی شاپ می برد و تمام راه در تاکسی به من می چسبد. آنجا هم طرفدار عزیز منتظر شنیدن شعرهای من نیست بلکه دارد کلمات را سبک و سنگین می کند که ببیند چطور به این دختر وحشی شاعر! پیشنهاد سکس بدهد که زننده نباشد و مخش بخورد. آقای محترم! رک بگو تا رک بگویم آری یا نه!! تنم مال خودم است و هر کس روح عریانم را دیده باشد! اما خواهش می کنم پای ادبیات عزیز را وسط نکش و بازی نکن
 
عکسی از بوسیدن فرشته، لب دریا، در فیس بوک می گذارم. فحاشی و تهدید شروع می شود. ظاهرا باید از جهانیان عذرخواهی کنم برای بوسیدن همنوعم! ظاهرا تویی که روزی با 10 نفر می خوابی و جهان را به صورت سوراخی در حال گردش می بینی مقدّسی و من کثافتی متعفن! چون به خودم اجازه دادم عاشقانه «خودم» باشم! و به میل قلبم عمل کنم نه آنچه تو برای من در نظر گرفته ای
 
در پایین شعری از خودم به روال همیشه عکسی از خودم می گذارم که موهایم را بر تنم ریخته ام و گردن و بازوهایم نمایان است. عکسم را در اینترنت پخش می کنند که بشتابید که عکس های خصوصی شاعر جوان «فاطمه اختصاری» بیرون آمد! اما یادت می رود که شعر را هم برای دوستانت ایمیل کنی… تو فقط عکس مرا دیده ای برادر یا خواهر عزیز متعهد و وظیفه شناس!! چشمت روی ادبیات بسته است… بعد هم آنقدر عکس مرا ریپورت می کنی که شعر و عکسم را فیس بوک حذف کند. اگر به تو باشد دوست داری زنده زنده زیر خاکم کنی و از جهان کوچکت حذفم کنی… روزی چند تا ایمیل تهدید و توهین را پاک کنم؟ چقدر مزاحم تلفنی را دایورت کنم به گوشی استادم که از خجالتشان درآید؟
 
فلان خواهر عزیز تمام مشکلش این است که «فاطمه اختصاری» با چه لباسی در محافل خصوصی می نشیند و چه مشروبی می خورد! به خدا اکثر مردهای اطرافم را به تو ترجیح می دهم خانم همجنس عزیز! تویی که تمام بحث و زندگی ات فرم دماغت و رنگ مویت و دوست پسرهایی ست که در آب نمک خوابانده ای برای عروسی! تویی که مهم ترین ایراد مرا نه در ایدئولوژی خسته ام، نه در کارکردهای زبانی شعرم، نه در مطالعه ی ناقص فلسفه ام… که در کوچکی پستان ها و لاغری ام می دانی!! خواهرجان تویی که یک کارگاه ادبی معتبر را به هم می ریزی تا بتوانی پرده نداشتنت را توجیه کنی و شوهر کنی برای من از ادبیات نگو! برای من از آزادی نگو! اگر مشکلت خیلی شدید است و جرات نداری به شوهر آینده ات بگویی که یک انسانی و حاکم بر تن و روحت بوده ای بیا تا خودم برایت پرده ات را بدوزم! می دانی که من فوق لیسانس مامایی ام از دانشگاه تربیت مدرس 24 ساله از تهران
 
آقایی به اسم «بهمن ت.» می آید و بر سر «غزل پست مدرن» با من بحث می کند. خوشحال می شوم که مخالفی صاحب اندیشه یافته ام و پاسخ می دهم. اما آقای مؤدب منتقد تا در جواب کم می آورد از اینکه یک «زن» به خودش اجازه داده رودررو با او مثل یک انسان بحث علمی کند برمی آشوبد و برایم می نویسد: «لطف کنید و خفه شید و دیگه پایین استاتوس های من کامنت نذارید بگذارید بوی شورتی که دهانتان گرفته از بین برود بعد لب به سخن باز کنید… بانوی کوچک شما قافله ی مانده از کاروانید که از چرک اندام های لخت همدیگر ارتزاق می کنید و در بوی گند مطرودی و ماندگیتان استشاق پس لطفا خفه شید.» آقای محترم بی «تمدن»! من بوی شورت زنانگی ام را بر بوی دهان کثیف و ذهن های جنسیت زده ی شما ترجیح می دهم و آن را با افتخار همه جا خواهم گفت
 
من یک زنم… اما یادتان نرود که قبل از هر چیز یک انسانم! خوب یا بد… نه بالاتر نه پایین تر! با چادر و برهنه هر جور که راحت باشم برای آزادی ام خواهم جنگید… که اگر «انسان»، آزاد باشد؛ «زن» و «مرد» هم آزاد خواهند بود. برای من عشق و ادبیات و آزادی و… مقدس هستند. هدف من رقابت با کسی نیست. من فقط می خواهم دیوانه وار خودم باشم و برای زنده بودن و عاشق بودن از کسی اجازه نگیرم. من یک انسانم… و دوستانی دارم که فراتر از جنسیتم با شعرهای من گریه می کنند و با شیطنت های کودکانه ام می خندند. اما گاهی انسان بودن خیلی سخت می شود
 
 گرفته پایت را دست های توی لجن/ گرفته زندگی ات را بچسب و حرف نزن!
 
دوست گرامی روشنفکر! شاید این مقاله را هم ریپورت کنی… شاید برای من باز هم فحش های زیر کمر بنویسی… اما یادت باشد که یک نفر، مثل خود تو، از اینهمه آزار و تهمت و تهدید، شب ها زل می زند به سقف خوابگاه و بی صدا گریه می کند.





نوع مطلب : حرف دل، بزرگان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a، کهنه شراب،
یکشنبه 7 آذر 1389




200px-Mario_Benedetti.jpg

 

 

امروز آزمایش دادم ؟

نتیجه حساسیت دارم: به گردو، به دود، به خاک

به زیبایی ترسناک ایگوانا

به کنسرت پیانوی راخمانینف

به طوفان های شدید ماه نوامبر

به حسادت سمج فرصت طلبان

به خشونت پنهان میانجی های  صلح

به ماشین های  روباز رژه و  پمپ های قبر کن

امروز ازمایش داد م همه چیز مشخص است

حساسیت دارم به سویا  به کنه و کپک

به  زوزه کفتار و لبخند  ژوکوند

به دست پنهان ناپلئون زیر کتش  

 به ک گ ب، سیا ، اینتلیجنت سرویس

 به چتر های بی مصرف در برابر با د

به سندیکای ضعیف  طفیلی ها

به مادر سالاری زنبور ملکه

 امروز ازمایش دادم  و بالاخره فهمیدم

 حساسیت دارم به کنیاک به گوجه  به   پوست  دباغی شده

به میمون های توی قفس ، به فیلمهای دوبله  توی سینما

به باتوم های برقی، به  ساعت نماز  

حتی به رئیس جمهور ها با کلاه گیس های ظریفشان

به ا پوس دئی  و  پست مدرنیست ها

به سرود های مدرسه ، به  سور و سات  مهمانی

وتا همین جا انگار بد بختیم کم بود…

به ازمایش های  حساسیت هم  حساسیت دارم...

 

 





نوع مطلب : شعر و موسیقی، بزرگان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a،
پنجشنبه 4 آذر 1389



من ُ تو !

تو و من !

ما زاده شدیم و کلمه زاده شد

و اینچنین آغاز شد تراژدی تخریب ِ انسان ُ خدا !

از شیطان که کلمه بود

و از کلمه که شیطان بود !

کلمه یی از پس ِ کلمه یی زاده می شد

و انسان بنای همه چیز را بر کلمه نهاد

و خدا را با کلمه تعریف کرد

و تا این لحظه هرگز نیندیشید که کلمه نیاز ِ ما بود

و خدا نیاز نبود و خدا کلمه نبود !

خدا ، خدا بود و هرگز کسی به این حقیقت نیندیشید !

در سکوت ِ سترگ ِ آفرینش ، ما حرف زدیم

و حرف نیاز ِ ما بود و هم گونی ِ کلمات محال بود !

پس قابیل صخره بر سر هابیل کوبید ،

که خدا کلمه ی من است و کلمه ی تو خدا نیست !

و این چنین شد که ما با کلمه به جنگ خدای یک دیگر رفتیم

و هم دیگر را کشتیم !

هم گونی ِ کلمات محال است !

پس نه تو به خدای من اعتماد کن

نه من به خدای تو ....

ما تلخ میمیریم و خدا بر جنازه ی ما اشک می ریزد ،

با کلاغی در بک گراندش . . .

                                        


   حسین پناهی






نوع مطلب : بزرگان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a،
سه شنبه 2 آذر 1389



مذهب مردم را متقاعد كرده كه موجودی نامرئی در آسمانها زندگی می كند كه تمام رفتارهای تو را زیر نظر دارد،

 لحظه به لحظه آن را.

و این موجود نامرئی لیستی دارد از تمام كارهایی كه تو نباید آنها را انجام دهی،

و اگر یكی از این كارها را انجام دهی،

او تو را به جایی می فرستد كه پر از آتش و دود و سوختن و شكنجه شدن و ناراحتی است

و باید تا ابد در آنجا زندگی كنی، رنج بكشی، بسوزی و فریاد و ناله كنی

ولی او تو را دوست دارد…!!!!!

* جورج كارلین *






نوع مطلب : بزرگان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a،
یکشنبه 30 آبان 1389



(زادهٔ ۲ بهمن ۱۳۲۲ - درگذشتهٔ ۲۹ بهمن ۱۳۵۲) شاعر و نویسندهٔ مارکسیست ایرانی و از فعالان سیاسی چپگرامحمدرضا پهلوی به همراه کرامت‌الله دانشیان محاکمه و اعدام شد. بود. گلسرخی در دوران حکومت

خسرو گلسرخی در روز دوم بهمن ۱۳۲۲ در شهر رشت زاده شد. پدرش قدیر گلسرخی و مادرش شمس‌الشریعه وحید، هردو از روشنفکران و آزادی‌خواهان گیلان بودند. هنگامی که خسرو هنوز بیش از ۵ سال نداشت، قدیر درگذشت و به‌ناچار همسر جوانش به همراه خسرو و برادر دوساله‌اش، فرهاد گلسرخی، به خانهٔ پدرش، محمد وحید در قم، پناه برد. پدربزرگ خسرو، محمد وحید، از یاران میرزا کوچک‌خان جنگلی در جنبش جنگل بود و درکنار کوچک‌خان در برابر نیروهای دٌش‌گانهٔ انگلیس جنگیده‌بود، و این از سروده‌هایش به‌آشکار می‌تراود؛ به‌ویژه آنهایی که به نام‏ مستعار «جنگلی‌ها» و «دامون» سروده شده‌اند [۱].

در سال ۱۳۴۷، هنگامی که سردبیری بخش هنری روزنامهٔ کیهان را داشت، با عاطفه گرگین، شاعر، نویسنده و پژوهش‌گر، پیوند زناشویی بست. در سال ۱۳۵۰، نوشته‌ای از او در ماهنامهٔ نگین با سرنبشتهٔ «گرفتاری شعر در شبه‌جزیرهٔ روشنفکران» به‌چاپ رسید که بسیار گفتگوبرانگیز ب

دادگاه

دفاعیه او در دادگاه مشهور شد. این دفاعیه با سانسور در همان زمان رژیم شاه از تلویزیون پخش شد ولی بار دیگر به صورت کاملتر در اولین روزهای سقوط شاه در پنجمین سالگرد اعدام او در شب ۲۹ بهمن ۱۳۵۷ از تلویزیون سراسری ایران پخش شد. او در دادگاه از عقاید مارکسیستی خود و تأثیر پذیری‌اش از اسلام سخن گفت و رژیم شاه را به شدت محکوم کرد. بخش‌هایی از این دفاعیه: - «ان الحیاه عقیده و جهاد» - - سخنم را با گفته‌ای از مولا حسین شهید بزرگ خلق‌های خاورمیانه آغاز می‌کنم.

من که یک مارکسیست-لنینیسم هستم برای نخستین بار عدالت اجتماعی را در مکتب اسلام جستم و آنگاه به سوسیالیسم رسیدم. -

هنگامی که مارکس می‌گوید: «در یک جامعه طبقاتی ثروت در سویی انباشته می‌شود و فقر و گرسنگی و فلاکت در سویی دیگر در حالیکه مولد ثروت طبقه محروم است.» و مولا علی می‌گوید: «قصری بر پا نمی‌شود مگر آنکه هزاران نفر فقیر گردند.» در این دو گفته نزدیکی بسیاری وجود دارد و در این تاریخ می‌توان از مولا علی به عنوان نخستین سوسیالیست جهان نام برد و از سلمان پارسی‌ها و اباذر غفاری‌ها. - در ایران انسان را به خاطر داشتن فکر و اندیشیدن محاکمه می‌کنند. این نوع برخورد با یک جوان یادآور انکیزیسیون و تفتیش عقاید قرون وسطایی است.» - -






نوع مطلب : بزرگان، 
برچسب ها : خسرو گلسرخی، گلسرخی،
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a،
جمعه 28 آبان 1389


اصلا تا حالا فكر كردین مزار این بزرگمرد ایرانی كجاست ؟
.
.
.
.
 
احتمال قریب به یقین نمی دونید ...
تعجبی نداره
غصه هم نخورید خیلی ها مثل شما هستند
از جمله خود من كه تا همین چند هفته پیش نمی دونستم و كاملا اتفاقی این موضوع رو فهمیدم
.
.
.
.
.
.
امیر كبیر صدر اعظم ایران در زمان ناصر الدین شاه كه با دسیسه های یك سری وطن فروش و طماع در حمام فین كاشان به قتل رسید در شهر كربلا در كشور عراق به خاك سپرده شد
.
.
.
.
.
.
این كه چرا او را به كربلا بردند برای من سوال است و احتمال می دهم برای دور ماندن مردم از مزارش وجلوگیری از تبدیل آن به میعادگاه مظلومان او را از ایران و ایرانی دور كردند
و اینكه چطوری در آن زمان جسد این مرد بزرگ رو با امكانات محدود آن زمان به عراق منتقل كرده اند هم باز جای سوال دارد
.
.
.
.
.
.
. اما چیزی كه بیش از همه مایه شرمندگیست این است كه اكثر قریب به اتفاق ایرانیها نمی دانند مزار این اسطوره تاریخ كجاست
تا زمانی كه روابط ایران و عراق تیره بود و كسی حق سفر به كربلا رو نداشت شاید این ندانستن توجیه داشت ولی
امروزه با سفرهای متعدد مردم به عراق و كربلا جای بسی تاسف است كه حتی یكی از كسانی كه از عراق بر می گردد نمی داند كه امیر كبیر هم در آنجا دفن بوده

.
.
.
. آیا فكر نمی كنید كه همین عراقیها به ما خواهند خندید كه چطور مردی رو كه بسیاری از داشته های امروزمان را مدیون اوهستیم فراموش كردیم؟
من كه خودم از خودم خیلی خجالت كشیدم
البته من تا حالا به عراق نرفته ام ولی به هر حال وظیفه ام بود به عنوان یك ایرانی كه دم از عشق به وطن می زنم بدانم كه سرنوشت این مرد بزرگ پس از مرگ چه شد

.
.
.
.
 لطفا این متن رو برای همه بفرستید تاشاید كمی از قصورمان نسبت به روح این مرد بزرگ تاریخ كشورمان راجبران كنیم







نوع مطلب : بزرگان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 21 آبان 1389


شیرزنان ایران باستان را بهتر بشناسیم



از آنجا که بزرگترین کتابخانه های ملی و تاریخی و علمی ایران (گندی شاپور -کسروی) توسط تازیان (اعراب) به آتش کشیده شد و هزاران کتاب ایرانی به گفته مورخ و جامع شناس بزرگ عرب (ابن خلدون) نابود شد و به دریا ریخته شدند و بسیاری از بزرگان این سرزمین گمنام ماندند و اثری از آنان یافت نشد ولی با همه فراز و نشیب های یورش اسکندر گجستک و یورش تازی بدوی هنوز نام شیرزنان بزرگی از سرزمین مقدس ایران برای ما به جای مانده است که گوشه ای از نام و جنگاوریهایشان را در اینجا از نظر خواهید گذراند.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

ماندانا

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

ماندان یا ماندانا در لغت به معنی شاه بوی عنبر سیاه، دختر آژی دهاک (آستیاک) آخرین پادشاه ماد که همسر کمبوجیه پدر کوروش شد و از این وصلت کوروش متولد گردید. او در تربیت و نیز انتقال قدرت به کوروش سهم بسیار موثری داشت. ماندان اولین مدرسه جمعی که در آن برگزیدگانی از پسران بودند بنیان مینهد که خود شخصا به دانش آموزان این مدرسه درس حقوق و قانون را می آموخت و به کوروش می آموخت که باید پایه و اساس ظلم و بیدادی را ویران نماید و در هر حال یار و همیار زیردستان باشد. در این مدرسه فنون سوارکاری و تیراندازی و نبرد نیز آموزش داده میشد.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

شیــــرین

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

شاهزاده ارمنی و برادر زاده و جانشین مهین بانو فرمانروای ارمنستان و زنی خردمند که همسر وفادار خسروپرویز بود. در آن زمان ارمنستان یكی از شهرهای كوچك ایران و شاه ارمنستان زیر نظر شاهنشاه ایران بود. خسروپرویز و شیرین حماسه ای از خود ساختند كه همیشه در تاریخ ماندگار ماند. شیرین از خسرو چهار فرزند به نام های نستور، شهریار، فرود و مردانشه بدنیا آورد كه هر چهار فرزند وی در زندان كشته شدند.

داستان عشق او و خسرو پرویز و دلدادگی فرهاد به او در ادبیات ایران مشهور است. پس از این كه خسرو پرویز بدست افسری جوان به نام مهرهرمز (که پدرش مرزبان نیم روز "بابل و عراق" بوده و دو سال پیش از این واقعه، به دست خسروپرویز مجازات شده بود) کشته می‌شود، به پسرش شیرویه گفت كه من به عنوان ملكه ایران باید بهترین مراسم سوگواری را برای پدرت خسرو پرویز بجا آورم و در حالی كه زیباترین لباس و آرایش را داشت با متانت به همراه موبدان و بزرگان به تشیع جنازه خسرو پرویز پرداخت. پس از انجام مراسم از حاضران خواست كه او را برای آخرین وداع با جنازه همسرش تنها بگذارند در آن هنگام با خنجری در كنار جسد همسرش، خود را كشت.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

دغدویـــه

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

دغدویه یا دوغدو مادر زرتشت است که اصلا از شهر ری بوده است. وی در آنجا با کوی ها و کرپن ها که مردم را گمراه می کردند و از آنها مرتب فدیه و قربانی می خواستند و دین را وسیله ای برای رسیدن به امیال و خواستهای ناروای خود کرده بودند به مبارزه پرداخت. پدر و مادرش چون جان او را در خطر دیدند او را نزد یکی از نزدیکان خود به آذربایجان فرستادند او در آنجا با پوروشسب ازدواج کرد و ثمره این پیوند همایون، زرتشت پیامبر بزرگ ایرانیان است.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

کاساندان

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

کاساندان یا کاساندانه تنها همسر کوروش بزرگ، شهبانوی ایران (ملکه جهان) دختر

کیاکسار دایی کوروش و از شاهدختان قوم ماد و نوه آستیاگ پدر بزرگ کورش و آخرین پادشاه قوم ماد بود. کاساندان ملکه ۲۸ کشور آسیائی بوده و همواره در کنار همسرش کوروش بزرگ پادشاهی میکرده و پس از او نخستین فرد قدرتمند و سیاستمدار دربار هخامنشیان بشمار می آمده است. او ۵ فرزند با نام های کمبوجیه، بردیا، آتوسا، رکسانه و ارتیستونه داشت. هر یك از فرزندان کاساندان و كوروش بزرگ به نحوی در تاریخ هخامنشیان دارای نقش تعیین كننده بوده اند و از نشانه ها چنین بر می اید كه آنها از تربیتی خاص برخوردار بودند.
به نقل از هرودوت: کاساندان در ۶ نوامبر ۵۳۹ پیش از میلاد فوت کرد و هنگام مرگ وی در بابل ۶ روز همه به سوگواری همگانی فراخوان شدند. کاساندان قبل از کورش درگذشت و بعد از او کورش در اندوهی فراوان ماند و برای همیشه و به احترام همسرش تنهایی را برگزید. مقبره شهبانو کاساندانه در پاسارگاد، در کنار آرامگاه کوروش بزرگ میباشد.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

آتوســا

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

آتوسا در لغت به معنای خوش اندام است. همچنین به معنای قدرت و توانمندی نیز میباشد. آتوسـا (۵۵۰ تا ۴۷۵ پیش از میلاد مسیح) شهبانوی ایران یكی از برجسته‌ترین زنان در تاریخ ایران قدیم است. وی دختر کورش کبیر و کاساندان، خواهر کمبوجیه، و همسر دو پادشاه هخامنشی، کمبوجیه و داریوش یکم، و مادر خشایار شاه بود.
آتوسـا بانویی زیبا بود وهم شاعر و هم ادیب بود و به نوجوانان پارسی درس ادبیات پارسی میداد. به خاطر خرد و اندیشه نیکویش داریوش با ایشان در مسائل مملکتی و سرنوشت ساز مشورت میکرد و نیز به ایشان اعتماد کامل داشت. اگر داریوش به منطقه ای لشگر میکشید شورای سلطنت برای اداره امور کشور تشکیل میشد و رئیس و مافوق همه در راس شورای سلطنت شهربانو آتوسا بود.
هرودوت در مورد زندگی سیاسی وی می‌گوید: آتوسا از قدرت فوق‌العاده‌ای برخوردار بود و علاقمند بود که در میدان کارزار نیز شوهرش را همراهی کند. وی همواره یاور فکری داریوش بزرگ بوده و چندین نبرد بزرگ را شخصا فرماندهی کرده و یا با نقشه های جنگی او انجام گرفته است. از زمان مرگ او هیچ اطلاعی در دست نیست. تنها می‌دانیم تا زمانی که خشایار از جنگ یونان بر میگردد زنده بوده‌است. احتمالا آرامگاه او در کنار آرامگاه داریوش کبیر در نقش رستم می‌باشد.

گفته میشود که "هما" در اساطیر ایران، بر مبنای یادمانهایی از "آتوسا شهبانوی پارسی" و رویدادهای دوران داریوش و خشایارشاه، همسر و پسرش شکل گرفته باشد. "هما" در افسانه های مردمی مرغ فرخنده ایست كه گاه از آن با نام "مرغ سعادت" نیز یاد می شود و در این باورها همان مرغی است كه اگر سایه او بر كسی افتد او را سعادتمند و اگر بر تارك كسی نشیند او را به شهریاری رساند و شاید واژه "همایون و همایونی" با این نام پیوند دارد.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

یوتاب

یوتاب در لغت به معنی درخشنده و بیمانند است. از یوتاب به عنوان یکی از سردارن زن ایرانی نام برده اند. یوتاب خواهر آریوبرزن سردار نامدار ارتش شاهنشاهی داریوش سوم بوده است وی در نبرد با اسکندر گجستک همراه آریو برزن فرماندهی بخشی از ارتش را بر عهده داشته است . او در کوههای بختیاری راه را بر اسکندر بست ولی یک ایرانی خائن راه را به اسکندر نشان داد و او از مسیر دیگری به ایران هجوم آورد. از یوتاب به عنوان شاه آتروپاتان (آذربایجان) در سالهای 20 قبل از میلاد تا 20 پس از میلاد نیز یاد شده است. آریو برزن و یوتاب در راه وطن کشته شدند و نامی جاویدان از خود بر جای گذاشتند.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

آرتمیـــــس

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

آرتمیـس یا آرتمیـز در لغت به معنی راست گفتار بزرگ است. او نخستین و تنها بانوی دریاسالار جهان است. تاریخ نویسان یونان او را در زیبایی و برجستگی و متانت سرآمد همه زنان آن روزگار نامیده اند.
آرتمیس Artemis نخستین زن دریانورد ایرانی است كه درحدود 2480 سال پیش فرمان دریاسالاری خود را از سوی خشایارشاه هخامنشی دریافت کرد. در سال ۴۸۴ پیش از میلاد فرمان بسیج دریایی برای شرکت در جنگ با یونانیان توسط خشایارشا هخامنشی صادر شد. آرتمیس فرماندار سرزمین کاربه با پنج فروند کشتی جنگی که خود فرماندهی آنها را در دست داشت به نیروی دریایی ایران پیوست. در این نبرد ایران موفق به تصرف آتن شد. در این نبرد نیروی زمینی ایران از ۸۰۰ هزار پیاده و ۸۰ هزار سواره تشکیل شده بود. نیروی دریایی ایران دارای ۱۲۰۰ کشتی جنگی و ۳۰۰ کشتی ترابری بود.

همچنین آرتمیس در سال 480 پیش از میلاد در جنگ سالامین Salamine كه بین نیروی دریایی ایران و یونان درگرفت شركت داشت و دلاوری های بسیاری از خود نشان داد و با ستایش دوست و آشنا روبرو شد. او در یكی از دشوارترین شرایط در جنگ سالامین، با دلیری و بیباكی كم مانند توانست بخشی از نیروی دریایی ایران را از خطر نابودی نجات دهد و به همین دلیل به افتخار دریافت فرمان دریاسالاری از سوی خشایارشاه رسید. او به خشایارشاه پیشنهاد ازدواج نیز داد که بدلایلی این پیوند صورت نگرفت. در سالهای دهه شصت میلادی (دهه چهل خورشیدی) نیروی دریایی ایران، برای نخستین بار ناو شكن بزرگی را به نام یك زن نام گذاری كرد و او "آرتمیس" بود. ناو شكن آرتمیس در دوران خدمت "دریاسالار فرج الله رسایی" به آب انداخته شد و سالها بر روی آبهای خلیج همیشه فارس پاسدار سواحل ایران بود.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گردآفـــرید

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گردآفرید یا گُردآفرین یكی از پهلوانان سرزمین ایران که تاریخ از او به عنوان دختر كژدهم یاد میــكند. در داستان رستم و سهراب گردآفرید با لباسی مردانه با سهراب رزم کرد و به دست او گرفتار شد ولی توانست خود را با تدبیر از دست سهراب برهاند. فردوسی بزرگ از او به عـــنوان زنی جنگجو و دلاور سرزمین پاكان یاد میكند.

در شاهنامهٔ فردوسی نیز چنین آمده‌است:
زنی بود بر سان گرد سوار
همیشه به جنگ اندرون نامدار

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

سیندخت

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

همسر خردمند مهرآب کابلی و مادر رودابه و مادربزرگ رستم که در همسری زال و رودابه و جلب موافقت مهرآب پدر رودابه به این وصلت نقش مهمی داشت و نیز در موقع تولد رستم از مادر، سیندخت یار و مددکار دخترش رودابه بود. کوتاه سخن اینکه سیندخت یکی از خردمندترین چهره های شاهنامه است.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

رودابه

دختر مهرآب کابلی و همسر زال و مادر رستم که به روایت شاهنامه دلباختگی زال به او یکی از زیباترین صحنه های شاهنامه است. رودابه در موقع تولد رستم اولین سزارین را انجام داد. بنابراین، چنین زایمان ها را باید "رستمی" گفت نه سزارین. زیرا سزار قرن ها پس از تولد رستم به دنیا آمده است.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

تهمینه

دختر زیباروی پادشاه سمنگان که شبی همسر رستم بود. ثمره آن تولد سهراب است که داستان زندگی و مرگ دردناکش به دست پدر در شاهنامه فردوسی به تفصیل آمده است. تهمینه برای آنکه تمام وقت خود را صرف پرورش سهراب کند، با وجود جوانی و زیبایی ازدواج نکرد.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

بانو گُشنــسب و زربانوی دلیـــر

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

بانو گشسب (مخفف گشنسپ) به معنی "بانوی دارنده اسب نر" است که در جنگاوری هیچ کس یارای مقاومت با او را نداشت. بانو گُشنــسب دختر رستم و همسر "گیو" که نام وی در برزو نامه و بهمن نامه بسیار آمده است. یکی از مشهور ترین حکایت های او نبرد سه گانه فرامرز، رستم و بانو گشنسب است که در هنگام کشتی پهلوانان را به خاک می افکند، دلیری این بانوی ایرانی مشهور است. او منظومه ای نیز بنام خود دارد که هم اکنون نسخه ای از آن در کتابخانه ملی پارسی و در کتابخانه ملی بریتانیا موجود است.

شهین سراج، پژوهش‌گر ادب و تاریخ : اگر بخواهیم ارزش پهلوانی دختر رستم را باز بکنیم ارزش حماسی و نقش حماسی این دختر از جایی شروع می‌شود که بهمن اسفندیار به کینه‌توزی خون اسفندیار به سیستان حمله می‌کند و زال را در قفس می‌اندازد و با فرامرز، پسر رستم جنگ می‌کند و عاقبت او را بر دار می‌زند. تنها کسی که در خاندان رستم در برابر بهمن حقیقتاً یک مقامت نظامی نشان می‌دهد و از آن باورهای رستم دفاع می‌کند به نظر من بانو گشنسب است. او است که این نبرد را ادامه می‌دهد و مانند پدرش که همیشه حامی پادشاهان ایران بوده ولی هیچ‌وقت سر فرود نیاورد. زربانو سردار جنگجوی ایرانی و دختر رستم و خواهر بانو گشنسب. او در سوارکاری زبده بوده است و در نبردها دلاوریهای بسیار از خود نشان داده است. تاریخ نام او را جنگجویی که آزاد کننده زال، آذربرزین و تخوار از زندان بوده است ثبت کرد.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

آذرناهیــــد

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

ملكه ملكه های امپراتوری ایران در زمان شاهنـــــــشاهی شاپور یكم بنیانگزار سلسله ساسانی. نام این ملكه بزرگ و اقتدارات دولتی او در قلمرو ایــــران در كتیبه های كعبه زرتشت در استان فارس بارها آمده است و او را ستایـش كرده است.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

هلاله - همای چهر آزاد

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

پادشاه زن ایرانی كه به گفته كتاب دینی و تاریخی (391 یشتا 274+1 یشتا 2) در زمان كیانیان بر اریكه شاهنشاهی ایران نشست. از او به عنوان هفتـــمین پادشاه كیانی یاد شده است كه نامش را "همای چهر آزاد" و "همای وهمون" نیز گفته اند. او مادر داراب بود و پس از "وهومن سپندداتان" بر تخت شاهنشاهی ایران نشست. وی با زیبایی تمام سی سال پادشاه ایران بود. نوشتارها زیادی درباره رفتار و کردار او یادشده که او در مدت سی سال پادشاهیش هرگز خطائی نکرده و مردمان در زمان او همواره در آسایش و سلامت زندگی میکرده اند.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

آریاتــس

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

یكی از سرداران مبارز و دلیر هخامنشیان در سالهای پیش از میلاد. مورخــین یونانی در چندین جا نامی از وی به میان اورده اند.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

پریــــن - بانوی دانشمند ایرانی

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

او دختر کی قباد بود كه در سال 924 قبل از مــیلاد هزاران برگ از نسخه های اوستا را به زبان پهلوی برای آیندگان از گوشه و كنار ممالك اریایی گرداوری نمود و یكبار كامل آن را نوشت و نامش در تاریخ ایران زمین برای همیشه ثبت گردیده است.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

آرتادخــت

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

وزیر خزانه داری و امور مالی دولت ایران در زمان شاهنشاهی اردوان چهارم اشكانی. به گفته كتاب اشكانیان اثر دیاكونوف روســــی خاور شناس بزرگ او مالیات ها را سامان بخشید و در اداره امور مالی كوچكتـــــرین خطایی مرتكب نشد و اقتصاد امپراتوری پارتیان را رونق بخشید. چنانچه برآمده است٬ از کارهای بزرگ او در گردآوری دارایی کشور٬ یکی جلوگیری از هزینه های بیهوده به ویژه درباریان و دیگری گرفتن باج و خراج از درآمد توانگران بوده است.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

فــرخ رو

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

نام او به عنوان نخستین بانوی وزیر در تاریـــــخ ایران ثبت شده است. وی از طبقه عام كشوری به مقام وزیری امپراتوری ایران رسید.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

فرانّـــک


همسر آبتین و مادر فریدون که در رهاندن و زنده ماندن فریدون از دست دژخیمان ضحاک رنجها برد و در به قدرت رسیدنش نقش اساسی داشت.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

پــوراندخت و آزرمیــدخت

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

پوراندخت شاهنشاه ایران در زمان ساسانی بود و زنی بود كه بر بیش از 10 كشور آسیایی پادشاهی میكرد. او پس از اردشیر شیرویه به عنوان بیست و پنجمین پادشاه ساسانی بر اریكه شاهنشاهی ایران نشست و فرامانروایی نمود. پوران خسرو منظور پوراندخت دختر خسرو پرویز است که زنی با کفایت و خردمند بود ولی متأسفانه به علت وضع آشفته و نابسامان آن دوران و جنگهای طولانی ایران و روم در زمان خسرو پرویز و نفوذ دین مزدک و نارضایی مردم از وضع موجود و در یکی از دشوارترین شرایط تاریخی ایران حکومت کشور را چند ماهی در اختیار داشت و پس از مرگ او حکومت به آزرمی دخت رسید.

ملکه آزرمی دخت، آزرم، آزرمی، (۶۳۰م یا ۶۳۱م) (به معنی دختر پیر نشدنی) شاهنشاه زن ایرانی و سی و دومین شاهنشاه ساسانی، دختر خسروپرویز پسر هرمز پسر انوشیروان ملقبهٔ به عادله كه پس از خواهر خویش پوراندخت لشكریان او را در تیسفون بپادشاهی برداشتند. فرمانرواى خراسان، سپهبد فرخ‌هرمز که یکى از مدعیان جدى سلطنت بود، ملکه را به همسرى خواست. در حالی که آزرمى‌دخت علناً وعده‌ى ازدواج به او داد، در نهان تدارک قتلش را دید (بنا به فرهنگ معین چون "آزرمیدخت نمی‌توانست علنا مخالفت کند"). رستم، پسر فرخ‌هرمزد، به خون‌خواهى پدرش لشکر به پایتخت کشید و پس از سرنگونی آزرمى‌دخت، ملکهٔ ساسانی را نابینا کرد. آزرمی دخت چهار ماه پادشاهی کرد. از کیفیت وفات این ملکه اطلاعی در دست نیست.

پاره ای از اشعار حکیم فردوسی در باره ی پوران دخت و آزرمی دخت:

یکی دختری بود پوران بنام      چو زن شاه شد کارها گشت خام
بزرگان برو گوهر افشاندند         بران تخت شاهیش بنشاندند
چنین گفت پس دخت پوران که من          نخواهم پراگندن انجمن
کسی راکه درویش باشد ز گنج           توانگر کنم تا نماند به رنج
مبادا ز گیتی کسی مستمند             که از درد او بر من آید گزند
ز کشور کنم دور بدخواه را                  بر آیین شاهان کنم گاه را


یکی دخت دیگر بد آزرم نام               ز تاج بزرگان رسیده به کام
بیامد به تخت کیان برنشست           گرفت این جهان رابه دست
نخستین چنین گفت کای بخردان     جهان گشته و کار کرده ردان
همه کار بر داد و آیین کنیم     زین پس همه خشت بالین کنیم
ز آنکس که باشد مرا دوستدار             چنانم مر او را چو پروردگار
کس کو ز پیمان من بگذرد                   بپیچید ز آیین و راه خرد

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

منیــــژه

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

دختر افراسیاب که بیژن سردار معروف ایرانی دلباخته او گردید و به بند اسارت افراسیاب افتاد و به دستور افراسیاب او را به چاهی که به همین نام معروف است انداختند تا سرانجام رستم که خود را به صورت بازرگانی درآورده بود توانست او را نجات بخشد.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

کتایـــون

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

دختر قیصر روم همسر گشتاسب شاه و مادر اسفندیار و یکی از اولین کسانی که کیش زرتشت را پذیرفت. موقعی که اسفندیار به دستور گشتاسب می خواست به جنگ رستم برود کتایون به سختی با رفتن او مخالف بود و او بخردانه پند داد ولی اسفندیار نپذیرفت و در جنگ با رستم کور و سپس کشته شد و کتایون با غم و دردی جانکاه به سوگ فرزند نشست.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

همــــــا

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

دختر اسفندیار و خواهر بهمن و ملکه نامداری از سلسله کیانیان.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

نگان

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

که در لغت به معنی کامروا و پیروزمند است. وی از سرداران ساسانی بود که با تازیان دلاورانه جنگید. دلاوریهای شکوهمندانه او در جنگهای چریکی با سپاه تازیان زبان زد ایرانیان بود و تازیان بهنگام حمله های او از مقابلش پا بفرار میگزاردند.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

آپارنیک

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

همسر رستم فرخزاد که همچون یک شیر زن، به همراه او تا آخرین قطرهُ خون با تازیان متجاوز دلیرانه جنگید.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

سورا

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

در لغت به معنی گلگون رخ٬ که دختر اردوان پنجم بود و سمت سپهبدی داشت و دست راست پدر بود و در جنگها دلاورانه همراه پدر می جنگید.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

کُردیـــه

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

خواهر خردمند بهرام چوبین (در دوره ساسانیان). بهرام چوبین كه یكی از اهالی شهر خفر جهرم و از كردان بوده و خواهر بهرام به نام " كردیه" همسر اردشیر بابكان بوده است. کُردیـــه پس از برادرش٬ فرماندهی را به دست میگیرد و در میدانهای نبرد٬ ‌آنچنان بیباکی و شایستگی از خود نشان میدهد که همگان را به ستایش وا میدارد. او در رده سپهسالاری سپاه برادرش در جنگ تن به تن با "تور" فرمانده نیروی خاقان چین٬ او را شکست میدهد و سپاهش را تار و مار میکند.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

سوسن

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

ملکه سوسن همسر یزدگرد سوم بود که بنا بدرخواست او یزدگرد شهر "جی" را که بعد ها به نام یهودیه شهرت گرفت، بنا کرد و در آن مکان دین یهود (یهودیان) را سکنا داد. محله یهودی نشین همدان را هم همین ملکه بنا نمود. در لنجان نزدیکی اصفهان، یک مرکز دیگری موجود می باشد که از آثار همین ملکه می باشد که با نام جدیدی بنام پیربکران نامگزاری شده است.

یربکران شهر کوچکی در مرکز ایران (سی کیلومتری غرب اصفهان) است. مقدس‌ترین عبادت‌گاه یهودیان در این شهر است. پرفسور هرتسل باستان شناس سرشناس آلمانی در یادداشت‌های خود در کتابی به نام تاریخ باستان شناسی ایران می‌گوید "در منطقه‌ی فلاورجان اصفهان اثر دیگری از ملکه سوسن همسر یزدگرد سوم یافتم که به اسم پیربکران خوانده می‌شود. "سارا (سَرَح) بت آشر" (یعنی سارا دختر آشر) نوه‌ی حضرت یعقوب است. کسی که برای نخستین بار خبر زنده بودن حضرت یوسف را به یعقوب می‌دهد، و یعقوب نیز به پاس این خبر خوش او را به داشتن عمر جاودان دعا می‌کند. سارا در محلی که اکنون به سارا خاتون معروف است، غیب می‌شود و عمر جاودانه پیدا می‌کند.






نوع مطلب : بزرگان، 
برچسب ها : زنان ایران باستان، زنان پیش از اسلام، کاساندان، ماندانا، شیرین، دغدویه، دوغدو، مادر زرتشت، همسر کوروش، آتوسا، همسر داریوش، همسر کمبوجیه، یوتاب، خواهر آریو برزن، آتمیس، زن دریا سالار ایران، نخستین زن دریا سالار، نخستین دریا سالار، نخستین زن کاپیتان، گرد آفرید، گرد آفرین، دختر کژدهم، سیندخت، همسر مهرآب، مادر بزرگ رستم، مادر رودابه، رودابه، مادر رستم، تهمینه، زن رستم، همسر رستم، مادر سهراب، گشسب، گشنسب، دختر رستم، همسر گیو، آذر ناهید، هلاله، جهر آزاد، هفتمین پادشاه کیانی، مادر داراب، آریاتس، پرین، بانوی دانشمند ایران، دختر کی قباد، آرتادخت، فرخ رو، نخستین زن وزیر ایران، نخستین بانوی وزیر ایران، فرانک، همسر آبتین، زن آبتین، مادر فریدون، پوراندخت، آذرمی دخت، 25 پادشاه ساسانی، دختر خسرو پرویز، عادله، منیژه، دختر افراسیاب، دلباخته بیژن، کتایون، دختر قیصر روم، همسر گشتاسب، مادر اسفندیار، هما، دختر اسفندیار، خواهر بهمن، نگان، آپارنیک، سورا، دختر اردوان پنجم، کردیه، خواهر بهرام چوبین، همسر اردشیر بابکان، سوسن، همسر یزدگرد سوم، زن یزدگرد سوم،
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a،
پنجشنبه 13 آبان 1389
حج (مولانا)




اى قوم به حج رفته کجایید کجایید
معشوق همین جاست بیایید بیایید


معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار
در بادیه سرگشته شما در چه هوایید


گر صورت بى صورت معشوق بدیدید
هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید


ده بار از آن راه بدان خانه برفتید
یکبار ازین خانه بر این بام برآیید


آن خانه لطیف است، نشان هاش بگفتید
از خواجه آن خانه نشانى بنمایید


یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدید؟
یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید؟


با اینهمه آن رنج شما گنج شما باد
افسوس که بر گنج شما، پرده شمایید







نوع مطلب : بزرگان، شعر و موسیقی، 
برچسب ها : مولانا، حج مولانا،
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a،
چهارشنبه 12 آبان 1389

یه روز یه ترکه، یه رشتیه، یه لره، یه...


www.Iranvij.ir | گروه اینترنتی ایران ویج ‌


یه روز یه ترک

اسمش ستار خان بود، شاید هم باقر خان.. ؛

خیلی شجاع بود، خیلی نترس.. ؛

یکه و تنها از پس ارتش حکومت مرکزی براومد

جونش رو گذاشت کف دستش و سرباز راه مشروطیت و آزادی شد،

فداکاری کرد، برای ایران، برای من و تو

برای اینکه ما یه روزی تو این مملکت آزاد زندگی کنیم.


www.Iranvij.ir | گروه اینترنتی ایران ویج ‌

یه روز یه رشتیه

اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی؛

برای مهار کردن گاو وحشی قدرت مطلقه تلاش کرد،

برای اینکه کسی تو این مملکت ادعای خدایی نکنه؛

اونقدر جنگید تا جونش رو فدای سرزمینش کرد.


www.Iranvij.ir | گروه اینترنتی ایران ویج ‌

یه روز یه لره بود،

کریم خان زند

ساده زیست ، نیك سیرت و عدالت پرور بود و تا ممكن می شد از شدت عمل احتراز می كرد.


www.Iranvij.ir | گروه اینترنتی ایران ویج ‌

یه روز ما همه با هم بودیم.. ،

ترک و رشتی و لر و اصفهانی و

تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند

و قفل دوستی ما رو شکستند .. ؛


www.Iranvij.ir | گروه اینترنتی ایران ویج ‌

حالا دیگه ما برای هم جوک می سازیم،

به همدیگه می خندیم،؟!!!

و اینجوری شادیم !!!!.. ؛


این از فرهنگ ایرونی به دور است. آخه این نسل جدید نسل قابل اطمینان و متفاوتی هستند پس با هم بخندیم نه به همدیگه.






نوع مطلب : بزرگان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a،
چهارشنبه 12 آبان 1389

مقبره کوروش در جمع ستارگان











نوع مطلب : بزرگان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a،
چهارشنبه 12 آبان 1389

خیلی ها میگفتن که علی کریمی خیلی آدم پستیه و اصلا هیچی ایمان سرش نمیشه آخه اگه آدم بدی بود این کارا رو میکرد این عکسا رو ببینین

عــلی کـریمـی در جمـع کـودکـان بـی سرپــرسـت







علی کریمی در کنار بابک معصومی - زمانیکه کسی کمکی به بابک معصومی نکرد علی کریمی تمام مخارج بیمارستانشو پرداخت کرد



بابک معصومی: زمانی که پزشکان از من قطع امید کرده بودند، علی کریمی تمام هزینه های درمانی ام را پرداخت کرد



و این هم علی کریمی در کنار بلندقدترین پسر ایران که در برنامه ماه عسل شرکت کرد. از بلندی قد خودش دچاره عارضه شده بود. مجری ازش پرسید چه آرزویی داری. گفت سه تا آرزو دارم. یکی اینکه سالم باشم. لپ تاپ داشته باشم. و علی کریمی رو از نزدیک ببینم. همون شب علی کریمی یه لپ تاپ براش خرید و رفت به دیدنش و گفت هزینه درمانت هم میدم بری آلمان. هر سه تا آرزوشو برآورده کرد



حمید استیلی: كسی كه بچه‌های یتیم را سرپرستی می‌كند، آدم بدی نیست‌، صادق‌تر از علی كریمی ندیده‌ام



محمد خاکپور: نباید کسی را به روزه‌گیری مجبور کرد


فردوسی‌پور از گفت‌و‌گوی زنده با كریمی منع شد

با دستور مدیران صدا و سیما ‏، عادل فردوسی‌پور تهیه كنده و مجری برنامه تلویزیونی 90 دوشنبه شب گذشته از گفت‌و‌گوی زنده با علی كریمی منع شده بود. به گزارش ایلنا به نقل از سایت جهان ورزش ، اگرچه كریمی تاكنون در هیچ برنامه زنده تلویزیونی حاضر نشده و احتمالا تمایلی برای حضور در برنامه دوشنبه شب گذشته 90 هم نداشته، به فردوسی پور توصیه شده بود از دعوت او به استودیوی برنامه یا تماس تلفنی زنده خودداری كند
 
بازم میگین علی کریمی بده؟؟؟؟





نوع مطلب : حرف دل، ورزش، بزرگان، 
برچسب ها : علی کریمی آدم بدیه؟؟؟؟؟؟؟، علی کریمی،
لینک های مرتبط : http://www.cloob.com/profile/memoirs/one/username/arminoo/memid/1764647/redirectkey/84c2087597d13fe2b2b67c794875932f58439f0d، http://cloob.com/name/pc7a،
پنجشنبه 11 شهریور 1389
استیون هاوكینگ كیست؟
استیون هاوكینگ كیست؟
او از هر گونه تحرک عاجز است. نه می تواند بنشیند نه برخیزد. نه راه برود. حتی قادر نیست دست و پایش را تکان بدهد یا بدنش را خم و راست کند. از همه بدتر توانایی سخن گفتن را نیز ندازد.

استیون هاوكینگ
( Stephen Hawking )

متولد 8 ژانویه 1942
او از هر گونه تحرك عاجز است. نه می تواند بنشیند نه برخیزد. نه راه برود. حتی قادر نیست دست و پایش را تكان بدهد یا بدنش را خم و راست كند. از همه بدتر توانایی سخن گفتن را نیز ندازد. زیرا عضلات صوتی او كه عامل اصلی تشكیل و ابراز كلمات اند مثل 99 درصد بقیه عضلات حركتی بدنش در یك حالت فلج كامل قرار دارند. مشتی پوست و استخوان است روی یك صندلی چرخدار كه فقط قلبش و ریه هایش و دستگاه های حیاتی بدنش كار می كنند و بخصوص مغزش فعال است. یك مغز خارق العلده كه دمی از جستجو و پژوهش و رهگشایی بسوی معماها و نا شناخته ها باز نمی ماند......


ادامه مطلب


نوع مطلب : بزرگان، 
برچسب ها : هاوکینگ، استیون هاوکینگ، Stephen Hawking،
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a،
جمعه 1 مرداد 1389




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پی کو باکس کسب درآمد
امکانات جانبی
به سایت ما خوش آمدید
     
کلیه حقوق این وبلاگ برای انسانم آرزوست... محفوظ است