تبلیغات
انسانم آرزوست... - روسپی های سرزمین من ...
انسانم آرزوست...
*من همچنان عینکی زده ام که شیشه ندارد*مدام به آن ، ها میکنم تا پاک شود * غافل از آنکه چشمانم غبار آلود است نه عینکم*
گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


مبهم وشاید کمی پیچیده
.
.
.

این همه آن چیزیست که در سرزمین جاوید انتظارش را میکشیم...


مدیر وبلاگ : pc7a
نویسندگان

روسپی های سرزمین من ...





....هوا گرم بود،مثل همیشه بود و این من بودم که خسته تر از همیشه بودم!تنها فرق اون روز با بقیه روزها همین بود.تازه از حراست دانشگاه بیرون اومده بودم و از همه دوری می کردم...چون نمی خواستم کس دیگه ای در کار و شکست خود شریک کنم.احتمال داشت از دانشگاه اخراج بشم اما دیگه برام بی معنی و مضحک بود.سوار ماشین دوستم شدم و به طرف پاتوق همیشگی رفتیم.توی راه بودیم.به میدون انقلاب رسیده بودیم و من سیگاری روشن کرده بودم و به نام انقلاب می خندیدم.اسم مضحک و خنده اوری بود.علی گفت به چی می خندی؟گفتم به انقلاب.

عصر بود و یکی از روزهای گرم خرداد بود.شیشه ی ماشین روکشیدم پایین و دودهای سیاهی زندگی خود را به بیرون فوت کردم.پشت چراغ ایستاده بودیم که ناگاه در عقب باز شد و دختری سوار ماشین شد.گفتم :

-          خانم اشتباه سوار شدید!

گفت:

-          نه اشتباه سوار نشدم.

-          کاری داشتید با ما؟

-          من نه!اما شاید شما با من کار داشته باشید.

علی گیج شده بود.تازه فهمیدیم داستان چیه....علی سریع به اطراف نگاه کرد و گفت سریع از ماشین برو پایین.گفت چرا؟علی داد زد !گفتم برو گم شو پایین.اون دختر گفت به خدا مریض نیستم.ارزون هم می گیرم.

من شروع کردم با علی حرف زدن:

-          علی اروم باش

-          چی می گی؟مگه نمی بینی چی می گه؟خانم گفتم برو پایین ما ابرو داریم.تازه اهل این کارا هم نیستیم.

-          علی اروم تر هم بگی متوجه می شه....

که دختره به حرف اومد و گفت باشه ولی خواهش می کنم من رو تا پایین این خیابون برسونید.علی حسابی عصبانی شده بود که من گفتم علی می رسونیمش بعد می ریم دنبال کارمون.برگشتم و به دختر نگاه کردم و لبخندی تلخ زدم چون چهره ای خسته زیر اون ارایش غلیظ پنهان بود.اروم گفتم خانم شما اسمتون چیه؟گفت شیلا.گفتم خوشبختم.و برگشتم و به جلو نگه کردم.علی سر خیابون ایستاد و گفت زود پیاده شو تا کسی ما رو ندیده!شیلا پیاده شد و رفت.علی راه افتاد که فکری به ذهنم رسید.گفتم علی وایسا من پیاده می شم.گفت چرا؟گفتم برات بعدا توضیح می دم.گفت زاگرس اصلا در مورد تو این جوری فکر نمی کردم.گفتم فکر نکن علی تا بعد برات توضیح بدم.

پیاده شدم و به دنبال شیلا رفتم.رسیدم بهش و دستش رو گرفتم گفتم بیا کارت دارم.گفت چی شد؟نظرتون عوض شد؟گفتم امروز باید با من باشی!گفت من 25 تومن می گیرم.گفتم باشه گفت اول یه مقدارش رو باید  بدی.منم 10 تومن در اوردم و بهش دادم و گفتم بریم.سریع یه تاکسی گرفتم و بردمش خونه.و چون می دونستم پدر و مادرم تا دو روز دیگه بر نمی گردند با خیال راحت به خونه دعوتش کردم.رفتیم تو. توی اتاق که نشستیم روسریش رو برداشت و گفت کی شروع کنیم!

گفتم

-          چی رو شروع کنیم؟

-          یعنی چی؟یعنی نمی خوای....

-          نه

-          پس چرا من رو اوردی!

-          گفتم پولت رو می گیری!یه امشب رو با من باید بگذرونی!با یه ادم بد عنق!!!!

-          من می رم

-          بیا اینم 15 تومن دیگه حالا مثل یه دختر خوب بشین سر جات.....راستی غذا چی دوست داری؟امشب مهمون منی!

-          خودت می خوای درست کنی؟

-          اره مگه چیه؟تا حالا مرد اشپز ندیدی؟اگر ندیدی اصلا مرد ندیدی

خندید و گفت

-          من قرمه سبزی دوست دارم.بلدی؟

-          اره!برو یه دوش بگیر تا من درست کنم!برنجش اماده هست فقط خودش رو باید بپزم.

و رفت تا دوش بگیره و منم سریع رفتم دوتا کنسرو قرمه سبزی خریدم و برگشتم.غذا رو داشتم می کشیدم که صدای شیلا اومد که بیا کمکم کن پشتم رو بشورم و من گفتم:

-          خودت بشور!من دارم غذا رو اماده می کنم نمی تونم بیام.

10 دقیقه ای گذشت که دوباره صدای شیلا اومد بیا کمکم کن لباسام رو بپوشم.این بار گفتم

-          من دارم غذا رو می کشم.خودت زود بپوش و بیا!

وقتی از حموم اومد بیرون صداش رو شنیدم و رفتم که بیارمش و غذا رو بخوریم.که دیدم رفته جلوی اینه ایستاده و می خواد ارایش کنه که دستش رو گرفتم و با خودم بردم که گفت

-          چه کار می کنی زاگرس؟اسمت زاگرس بود دیگه؟دوستت همین رو گفت

-          اره اسمم زاگرس هست.زود بیا بریم.

-          می خوام ارایش کنم.این جوری که نمی شه

-          گفتم یه شب هم بدون ارایش باش.زود باش غذا داره سرد می شه.

رفتیم که غذا بخوریم و من یه اهنگ لایت گذاشتم .شروع کردیم و دیدم که شیلا چه با عشق داره می خوره و من هم طبق معمول فقط نگاه می کردم و با غذا بازی می کردم.گفت:

-          چرا نمی خوری؟

-          من شبا غذا نمی خورم.میوه می خورم.که وقتی غذات رو خوردی با هم می خوریم

-          باشه.اگر غذات رو نمی خوری بده به من

و من غذا رو به شیلا دادم تا بخوره.غذا رو که خورد تشکر کرد و من دستش رو گرفتم و بردمش روی مبل نشوندمش و گفتم.

-          شیلا چرا این کار رو می کنی؟این همه کار هست.چرا تن فروشی

-          ...

-          چرا جواب نمی دی؟شرط می بندم اسمت هم شیلا نیست.ببین من ادم با خدا و مومنی نیستم.اما کثیف هم نیستم.می تونی به من اعتماد گنی!

کمی مردد موند و بعد شروع کرد به حف زدن که:

-          اره اسم من شیلا نیست.اسم واقعی من زینب هست.من توی خونواده ای فقیر بزرگ شدم.یه برادر بزرگتر داشتم که توی کار مواد مخدر بود که کشته شد.پدرم هم معتاد بود و می خواست ما رو به صیغه ی یکی همسن پدر بزرگمون در بیاره.خواهر کوچیکم ازدواج کرد و من فرار کردم.خواهرم بچه بود.همش 13 سالش بود که صیغه شد.چند روز اول توی خیابونا زندگی کردم و داشتم از گرسنگی می مردم که تنها راهی که برام مونده بود همین بود.کسی به یه دختر 17 ساله کار نمی داد و هیچ پولی هم نداشتم که زندگی کنم.همیشه اولین باری وجود داره.و من قربانی اون لحظه ی اول شدم.تو نمی فهمی.در رفاهی.خونه داری و پول.اما من هیچی ندارم.وقتی کاری نباشه و من گرسنه باشم هر کاری می کنم.و تا زمانی که مردان ما خریدار این وضع موجود هستند من و کسانی که مثل من هستند برای زنده موندن دست به این کار می زنیم.چون باید زندگی کنیم و چیزی برای خوردن و جایی برای موندن داشته باشیم

و همچنان ادامه داد و از زندگیش گفت.داستان اولین ارتباط و مشکلاتی که داشت و بی رحمی هایی که مردان در برابر پولی اندک با او می کردند رو تعریف کرد و با هم گریه کردیم.شاید  و شاید من به خاطر مشکلات خود نیز گریه کردم اما ندوهی بزرگ ر دل من نشسته بود.شب شده بود و وقت خواب بود.بردمش و تخت خودم رو دادم بهش!گفت

-          تو کجا می خوابی؟!!

-          فعلا خوابم نمیاد.می خوام کمی تلویزیون ببینم بعد همون جا می خوابم.تو بخواب.

و من رفتم و روی کاناپه خوابیدم.صبح وقتی بیدار شدم رفتم دنبالش و دیدم نیست.رفتم توی اشپزخونه و دیدم چند تا نون روی میزه و یک یاداشت روی اون هست.یاداشت رو باز کردم و این گونه خواندم

-          زاگرس عزیز.

مرسی به خاطر لطفی که دیشب به من داشتی.برای اولین بار بود که احساس کردم که می تونم یک زندگی معمولی داشته باشم و کسی به من احترام بزاره.بار اولی بود که احساس کردم می تونم خونه ای داشته باشم

تو دیروز نذاشتی من درامدی داشته باشم.اما ازت سپاس گذارم که با من همچون یک انسان رفتار کردی.پولی هم که داده بودی توی کشوی میز اتاقت هست.فقط 5 هزار تومنش رو برای خرید نون و کرایه ماشین برداشتم.

مرسی به خاطر لطف هایی که به من داشتی

زینب

 

با عجله به طرف اتاقم رفتم و کشو رو باز کردم و پول ها رو دیدم.باید تمام پول رو بر می داشت!!علی حدود ساعت 11 اومد خونه مون و گفت دیروز چه خبر بود؟چه کارش کردی و من نامه رو به علی نشون دادم و تمام داستان رو براش گفتم.

از اون روز به بعد چندین بار به اون خیابون رفتم اما دیگه هرگز زینب رو ندیدم.شاید پلیس اون رو گرفته باشه یا شاید تصمیم گرفته باشه به زندگی عادی برگرده و به اغوش خانواده ای با بنیاد سست پا بذاره....

اما چیزی که معلوم هست هر روزه زینب های زیادی در سطح شهر خرید و فروش می شند و با اونها مثل حیوان رفتار می شه.

شاید زینب های ایران من روزی به پاکی خود پی ببرند و مردان سرزمین من احترامی برای خواهران خود قائل شوند و شاید های زیادی واجود دارد و شاید ...

 

نویسنده:زاگرس






نوع مطلب : حرف دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a، زاگرس،
دوشنبه 24 آبان 1389
دوشنبه 24 تیر 1392 01:32 ق.ظ
عرب که آمد درختمان آفت گرفت ولی امید داریم ریشه ماندوباره جوانه زند
دوشنبه 22 اسفند 1390 03:35 ق.ظ
ای کاش...
ممنون که پاکی رو یادمون آوردی
یکشنبه 23 بهمن 1390 03:51 ق.ظ
مزسی به مردونگیت
پنجشنبه 24 آذر 1390 06:19 ب.ظ
وقتی كه رفیقت گفت زاگرس كه اون پیاده شده بود كه
سه شنبه 25 آبان 1389 12:11 ق.ظ
omidvaram ke hameye mardae ma mesle zagros budano taze feker ono dashtan vali afsossssssssssssssss zagros ye eydeale shayaddddddd
pc7a ایده آل نیست، یک ایرانیه
خصوصیت ایرانی ها درستیه، نه هوس
سه شنبه 25 آبان 1389 12:10 ق.ظ
tasofangiz va dar eine hal omidvar konnade bood
kash dast be daste ham bedimo injoor adama ro nejat bedim
manaye zendegio beheshoon yad bedim
kash
:(
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پی کو باکس کسب درآمد
امکانات جانبی
به سایت ما خوش آمدید
     
کلیه حقوق این وبلاگ برای انسانم آرزوست... محفوظ است