تبلیغات
انسانم آرزوست...
انسانم آرزوست...
*من همچنان عینکی زده ام که شیشه ندارد*مدام به آن ، ها میکنم تا پاک شود * غافل از آنکه چشمانم غبار آلود است نه عینکم*
گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


مبهم وشاید کمی پیچیده
.
.
.

این همه آن چیزیست که در سرزمین جاوید انتظارش را میکشیم...


مدیر وبلاگ : pc7a
نویسندگان

مقبره کوروش در جمع ستارگان











نوع مطلب : بزرگان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a،
چهارشنبه 12 آبان 1389



توی بازی گل یا پوچ  با خدا


جفت دو دستم پوچ بود


خدا باخت و من خجالت کشیدم






نوع مطلب : حرف دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a،
دوشنبه 10 آبان 1389


حکایت «چوپان دروغگو» به روایت «احمد شاملو»




کمتر کسی است از ما که داستان «چوپان دروغگو» را نخوانده یا نشنیده باشد. خاطرتان باشد این داستان یکی از درس‌های کتاب فارسی ما در آن ایام دور بود. حکایت چوپان جوانی که بانگ برمی‌داشت: «آی گرگ! گرگ آمد» و کشاورزان و کسانی از آنهایی که در آن اطراف بودند، هر کس مسلح به بیل و چوب و سنگ و کلوخی، دوان دوان به امداد چوپان جوان می‌دوید و چون به محل می‌رسیدند اثری از گرگ نمی‌دیدند. پس برمی‌گشتند و ساعتی بعد باز به فریاد «کمک! گرگ آمد» دوباره دوان دوان می‌آمدند و باز ردی از گرگ نمی‌یافتند، تا روزی که واقعا گرگ‌ها آمدند و چوپان هر چه بانگ برداشت که: «کمک» کسی فریاد رس او نشد و به دادش نرسید و . . .

«احمد شاملو» که یادش زنده است و زنده ماناد، در ارتباط با مقوله‌ای، همین داستان را از دیدگاهی دیگر مطرح می‌کرد. می‌گفت: تمام عمرمان فکر کردیم که آن چوپان جوان دروغ می‌گفت، حال اینکه شاید واقعا دروغ نمی‌گفته. حتی فانتزی و وهم و خیال او هم نبوده. فکر کنید داستان از این قرار بوده که: گله‌ای گرگ که روزان وشبانی را بی هیچ شکاری، گرسنه و درمانده آوارۀ کوه و دره و صحرا بودند از قضا سر از گوشۀ دشتی برمی‌آورند که در پس پشت تپه‌ای از آن جوانکی مشغول به چراندن گله‌ای از خوش‌ گوشت‌ترین گوسفندان وبره‌های که تا به حال دیده‌اند. پس عزم جزم می‌کنند تا هجوم برند و دلی از عزا درآورند. از بزرگ و پیر خود رخصت می‌طلبند.

گرگ پیر که غیر از آن جوان و گوسفندانش، دیگر مردان وزنان را که آنسوترک مشغول به کار بر روی زمین کشت دیده می‌گوید: می‌دانم که سختی کشیده‌اید و گرسنگی بسیار و طاقت‌تان کم است، ولی اگر به حرف من گوش کنید و آنچه که می‌گویم را عمل، قول می‌دهم به جای چند گوسفند و بره، تمام رمه را سر فرصت و با فراغت خاطر به نیش بکشید و سیر و پر بخورید، ولی به شرطی که واقعا آنچه را که می‌گویم انجام دهید. مریدان می‌گویند: آن کنیم که تو می‌گویی. چه کنیم؟

گرگ پیر باران دیده می‌گوید: هر کدام پشت سنگ و بوته‌ای خود را خوب مستتر و پنهان کنید. وقتی که من اشارت دادم، هر کدام از گوشه‌ای بیرون بجهید و به گله حمله کنید؛ اما مبادا که به گوسفند و بره‌ای چنگ و دندان برید. چشم و گوش‌تان به من باشد. آن لحظه که اشاره کردم، در دم به همان گوشه و خفیه‌گاه برگردید و آرام منتظر اشارت بعد من باشید.

گرگ‌ها چنان کردند. هر کدام به گوشه‌ای و پشت خاربوته و سنگ و درختی پنهان. گرگ پیر اشاره کرد و گرگ‌ها به گله حمله بردند.

چوپان جوان غافلگیر و ترسیده بانگ برداشت که: «آی گرگ! گرگ آمد» صدای دویدن مردان و کسانی که روی زمین کار می‌کردند به گوش گرگ پیر که رسید، ندا داد که یاران عقب‌نشینی کنند و پنهان شوند.

گرگ‌ها چنان کردند که پیر گفته بود. مردان کشت و زرع با بیل و چوب در دست چون رسیدند، نشانی از گرگی ندیدند. پس برفتند و دنبالۀ کار خویش گرفتند.

ساعتی از رفتن مردان گذشته بود که باز گرگ پیر دستور حملۀ بدون خونریزی! را صادر کرد. گرگ‌های جوان باز از مخفی‌گاه بیرون جهیدند و باز فریاد «کمک کنید! گرگ آمد» از چوپان جوان به آسمان شد. چیزی به رسیدن دوبارۀ مردان چوب به دست نمانده بود که گرگ پیر اشارت پنهان شدن را به یاران داد. مردان چون رسیندند باز ردی از گرگ ندیدند. باز بازگشتند.

ساعتی بعد گرگ پیر مجرب دستور حمله‌ای دوباره داد. این بار گرچه صدای استمداد و کمک‌خواهی چوپان جوان با همۀ رنگی که از التماس و استیصال داشت و آبی مهربان آسمان آفتابی آن روز را خراش می‌داد، ولی دیگر از صدای پای مردان چماق‌دار خبری نبود.

گرگ پیر پوزخندی زد و اولین بچه برۀ دم دست را خود به نیش کشید و به خاک کشاند. مریدان پیر چنان کردند که می‌بایست.

از آن ایام تا امروز کاتبان آن کتابها بی‌آنکه به این «تاکتیک جنگی» گرگ‌ها بیندیشند، یک قلم در مزمت و سرکوفت آن چوپان جوان نوشته‌اند و آن بی‌چارۀ بی‌گناه را برای ما طفل معصوم‌های آن روزها «دروغگو» جا زده و معرفی کرده‌اند.

خب این مربوط به آن روزگار و عصر معصومیت ما می‌شود. امروز که بنا به شرایط روز هر کداممان به ناچار برای خودمان گرگی شده‌ایم! چه؟ اگر هنوز هم فکر می‌کنید که آن چوپان دروغگو بوده، یا کماکان دچار آن معصومیت قدیم هستید و یا این حکایت را به این صورت نخوانده بودید. حالا دیگر بهانه‌ای ندارید.
این
حکایت را با تکه شعری از سروده‌های «شهیار قنبری» تمام می‌کنم. او می‌گوید:

چه کسی گفت: «خداوند شبان همه است
و برادرها را تا ته درۀ سبز رهنمون خواهد بود.»

من شبان رمۀ خود بودم
و کسی آن بالا
 خود شبان من معصوم نبود.

غفلت من رمه را از کف داد
غفلت او شاید
هم از ایندست مرا
هم از ایندست تو را
رمه را
همه را
. . .





نوع مطلب : ادبیات، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a،
یکشنبه 9 آبان 1389




وقتی نتوانی حرف بزنی حس نوشتنت می‌گیرد.


بدبختی جایی شروع می‌شود که حتی نتوانی بنویسی و مجبور شوی همه حرفها را گوشه‌ای چال کنی.


سنگ صبور مثقالی چند؟






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a،
چهارشنبه 5 آبان 1389






اندكی شبیه دریا شده ام

همین دریایی كه در حوض خانه ی همسایه است

دهانم طعم آبی گرفته

پاهایم جلبك بسته

و در دلم هزار ماهی بی نام و نشان آشیانه كرده

باز هم نیستی

غروب چهارشنبه

و كسی ناشناس واژه های علاقه را سر می برد

و كنج آواز مردگان می اندازد

نمی دانم

شاید آخر دنیاست

كه عقربه ها به بن بست رسیده اند

كاش بیایی

سر بر شانه ات بگذارم

و عریان ترین حرف هایم را

شبیه هق هق پرنده های پر شكسته

یادت بیاورم

هیچ لازم نیست دلهره ی آیینه

از روییدن باد را به رخم بكشی

من آن قدر طعم گس آیینه را چشیده ام

كه محرم ترین آشنای باران شده ام

آه ، عزیزم ، رایحه ات پیچیده

بگو كجای سه شنبه ای

هنوز اما خیلی صبورم

كه می نشینم و از ته آیینه برایت انار می چینم

تا كی بگویم برگرد

و تو بادبادكی را كه ته دریا به جلبك ها گیر كرده

بهانه بیاوری برای نیامدنت

اصلا بگذار طعم خاكستری شب رابچشم

بگذار آن قدر شبیه دریا شوم

كه تو دیگر به چشم نیایی

بگذار بمیرم ...






نوع مطلب : شعر و موسیقی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : http://pc7a.mihanblog.com،
چهارشنبه 5 آبان 1389
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 3 آبان 1389







تقدیم به او که ابتدای عشق است و انتهای امید...

تقدیم به او که تنها اوست محمل نشین این دل پرسوز...

تقدیم به یار، تقدیم به نگار، تقدیم به دوست، که سلطان اوست!

تقدیم به تو، توکه بزرگی، تو که تنها تو بزرگی...

تقدیم به تو، تو که عزیزی، توکه بی نهایتی، تو که پایان ناپذیر است مهرت!

لطیفا!

چه بخوانمت که تمام واژگان دنیا در برابر نامت عاجزند،

چه به نامم تو را که آنچه هستی گویندش، نام از تو گرفته است.

عزیزا!

دل در کمند عشقی گرفتار آمده است که توان رهایی اش نیست مگر با گذشتن از جان!

سوگند به پاکیت، سوگند به زیباییت، سوگند به آنچه سوگند توست... غمزه ای!

تا جان برآرم، با جان بیایم، از جان درآیم...

ای بهار دل خزان زده ام! ای قرار جان بی آرامم!

ای بی کرانه عشق، ای نهایت تمنا!

دل در هوای دیدارت بیمار است، ای دوای جان!

جان در قفس تن گرفتار است، ای ضیای دل!

نظری...!

تا جان بیفشانم در قدوم چشمانت...

تا خاک راهت به مژگان بروبم...

ای جان جانم و ای آگاه نهانم!

این وجود خسته با خاک تمنایت سرشته است و زلال عشقت،

ای معنای زیستن و ای بهانه بودن!

ای حضور همیشه هشیار و ای وجود همیشه بیدار!

دریاب، دریاب...

تو را به دریای صفای مخلصانت،

تو را به وفای عزیزانت،

تو را به عشق، تو را به نور، تو را به طور...

دریاب این خسته درد را...

دریاب این شکسته هجر را...

دریاب...





نوع مطلب : حرف دل، 
برچسب ها : تقدیم به او،
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a،
دوشنبه 3 آبان 1389



یک لحظه خواست روی زمین خم شود نشد


می خواست مثل حضرت آدم شود نشد

کوشید خوابهای قشنگی که دیده بود

در خاطرش دوباره مجسم شود نشد

باران گرفته بود به سرعت دوید تا

چیزی برای گریه فراهم شود نشد

بارید تا شکستن این بغض های شور

بر زخم شانه های تو مرحم شود نشد

انواع سیبهای زمین را گناه کرد

تا بلکه مستحق جهنم شود نشد

او چند هفته پیش خودش را به دار زد

می خواست از میان شما کم شود نشد

این روزها برای مسیحی که مرده است

هرکس که خواست حضرت مریم شود نشد







نوع مطلب : حرف دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a،
دوشنبه 3 آبان 1389





می دانی


پرنده را بی دلیل اعدام می کنی

در ژرف تو

آینه ایست

که قفس ها را انعکاس می دهد

و دستان تو محلولی ست

که انجماد روز را

در حوضچه ی شب غرق می کند

ای صمیمی

دیگر زندگی را نمی توان

در فرو مردن یک برگ

با شکفتن یک گل

یا پریدن یک پرنده دید

ما در حجم کوچک خود رسوب می کنیم

آیا شود که باز درختان جوانی را

در راستای خیابان

پرورش دهیم

و صندوق های زرد پست

سنگین

ز غمنامه های زمانه نباشند ؟

در سرزمینی که عشق آهنی ست

انتظار معجزه را بعید می دانم

باغبان مفلوک چه هدیه ای دارد ؟

پرندگان

از شاخه های خشک پرواز می کنند

آن مرد زردپوش

که تنها و بی وقفه گام می زند

با کوچه های ورود ممنوع

با خانه های به اجاره داده می شود

چه خواهد کرد

سرزمینی را که دوستش می داریم ؟

پرندگان همه خیس اند

و گفتگویی از پریدن نیست

در سرزمین ما

پرندگان همه خیس اند

در سرزمینی که عشق کاغذی است

انتظار معجزه را بعید می دانم







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a،
چهارشنبه 28 مهر 1389





هی آمدم بنویسم پاییز


بنویسم باران


بنویسم تو


دیدم ، پاییز هست


باران هست


نوشتن نمی خواهند


"تو" نیستی



می نویسم :


" تو"







 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a،
چهارشنبه 28 مهر 1389




نگذاریم تقویم وساعت ، این حقیقت را یادمان ببرد که لحظه لحظه زندگی ، یک معجزه است و در پس آن ، حقیقتی.







نوع مطلب : گفته ها و پند ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a،
چهارشنبه 28 مهر 1389



یه روز وقتی به گل نیلوفر نگاه می کردم ترس تموم وجودم رو برداشت که شاید منم یه روزمثل گل نیلوفر تنها بشم! سریع از کنار مرداب دور شدم. حالا وقتی که میبینم خودم مرداب شدم دنبال یه گل نیلوفر می گردم که از تنهایی نمیرم و حالا می فهمم ...
گل نیلوفر مغرور نیست بلکه اون خودشو وقف مرداب کرده.








نوع مطلب : گفته ها و پند ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a،
چهارشنبه 28 مهر 1389


زنی در کار چون مرد است

به دستش تاول درد است

ز بس که رنج و غم دارد

فراموشش شده دیگر

جنینی در شکم دارد


زنی‌ را می شناسم من


که شوق بال و پر دارد

ولی از بس که پر شور است

دو صد بیم از سفر دارد

زنی را می شناسم من

که در یک گوشه ی خانه

میان شستن و پختن

درون آشپزخانه

سرود عشق می خواند...








نوع مطلب : حرف دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a،
چهارشنبه 28 مهر 1389


گم شده در گریز خود


به سوی خویش می روم


خسته ز دیدار خودم


من به کجا می روم


راه دراز و بی نشان


پر از هراس و پر خطر


وای که من گم شده ام


در این گریز بی هدف


کاش مرا صدا کنی


از این همه واهمه ها


کاش مرا رها کنی !!








نوع مطلب : حرف دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a،
چهارشنبه 28 مهر 1389


تنهایی را دوست دارم  زیرا بی وفا نیست


تنهایی را دوست دارم  زیرا دروغی در آن نیست


تنهایی را دوست دارم  زیرا هرگز تنهایم نگذاشته است


تنهایی را دوست دارم  زیرا خداوند هم تنهاست


تنهایی را دوست دارم  زیرا...



زیرا در کلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست

و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد








نوع مطلب : حرف دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 28 مهر 1389




  آیینه‌وار بودیم همراز سینه صافان

  آن آهنین دل آمد درهم شکست مارا









نوع مطلب : حرف دل، شعر و موسیقی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 28 مهر 1389


پیش از آنکه دستان خالی ام


در حضور فرداها ،


طومار اشتباهاتم را امضا کنند،


بیا و آنها را پر کن از دستان خویش !








نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 28 مهر 1389




کودک پشت دیوار مدرسه


با گچ قرمز قفسی کشید


پرنده ای به خاطرش نیامد


آزادی را درون قفس کشید







نوع مطلب : شعر و موسیقی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 28 مهر 1389



روزگاریست که شیطان فریاد می زند،



انسان پیدا کنید، سجده میکنم!







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a،
چهارشنبه 28 مهر 1389





دخترم

سنت شان بود

زنده به گورت کنند

تو کشته شدی

ملتی زنده به گور می شود.

ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد

او که پول مرگ تو را گرفته

شام حلال می خورد.

تو فقط ایستاد ه بودی

و خوشدلانه نگاه می کردی

که به خانه ات بر گردی

اما دیگر اتاق کوچک خود را نخواهی دید دخترم

و خیل خیال های خوش آینده

بر در و دیوارش پرپر می زنند.

تو مثل مرغ حلالی به دام افتادی

مرغی حیران

که مضطربانه چهره ی صیادش را جستجو می کند

تو به دام افتادی

همچون خوشه ی انگوری

که لگدکوب شد

و بدل به شراب حرام می شود.

کیانند اینان

پنهان بر پنجره ها، بام ها

کیانند اینان در تاریکی

که با صدای پرنده ی خانگی

پارس می کنند.

کشتندت دخترم

کشتندت

تا یک تن کم شود

اما تو چگونه این همه تکثیر می شوی.

آه ندای عزیز من

گل سرخی که بر گلوی تو روییده بود

باز شد

گسترده شد

و نقشه ی ایران را در ترنم گلبرگ هایش فرو پوشانید

و اینانی که ندا داده اند

بلبلانند

میلیون ها تن که گرد گلی نشسته

و نام تو را می خوانند.

یعنی ممکن است صداشان را که برای تو آواز می خوانند نشنوی

یعنی پنجره ات را بستند که صدای پیروزی خود را هم نشنوی

ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد

او که صید حلال می خورد.







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a،
چهارشنبه 28 مهر 1389


( کل صفحات : 12 )    ...   5   6   7   8   9   10   11   ...   

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پی کو باکس کسب درآمد
امکانات جانبی
به سایت ما خوش آمدید
     
کلیه حقوق این وبلاگ برای انسانم آرزوست... محفوظ است