تبلیغات
انسانم آرزوست...
انسانم آرزوست...
*من همچنان عینکی زده ام که شیشه ندارد*مدام به آن ، ها میکنم تا پاک شود * غافل از آنکه چشمانم غبار آلود است نه عینکم*
گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


مبهم وشاید کمی پیچیده
.
.
.

این همه آن چیزیست که در سرزمین جاوید انتظارش را میکشیم...


مدیر وبلاگ : pc7a
نویسندگان


http://upload.iranblog.com/1/1219817743.jpg


بابا یک بار دیگه اون قصه قشنگ رو برام تعریف کن

قصه ژاندارم ها و فاشیستها رو

قصه دانشجوها با موهای بیتلی

از اون چریک های شهری دوست داشتنی برام بگو

با شلوار های سربازی

اوازهای رولینگ استون و دختر کهای مینی ژوپ پوش

بابا یک بار دیگه برام از اون روزهای خوب  حرف بزن

همون موقع ها زندگی دیکتاتورها رو بهشون حروم کرده بودید

 بگو از اون روزی که سرود ال ونت رو خوندی.

.ازاینکه چطور سوربون رو تسخیر کردید

از اون ماه می پاریس برام بگو..از روزهای شراب و گل سرخ

بابا یکبار دیگه برام قصه قشنگ  اون چریک پرشور   رو بگو

که توی بلیوی کشته شد

همون که کسی دیگر جرات نکرد سلاحش رو برداره

بهم بگو چطر از اون موقع به بعد همه چیز زشت تر به نظر میرسه

بابا یکبار دیگه برام بگو بعد از اونهمه  جنگیدن

اونهمه مشت های افراشته  و خونهای ریخته

کاری از پیش نبردید و

 که هیچ چیز درست نشد

شکست خیلی سخت بود: همه رویاها

پوسید و از تار عنکبوت پوشیده شد

دیگر کسی سرود نمیخوونه ، دیگر هیچ سر پر شوری نیست،

 هیچ چریکی نیست

اما هنوز هم برای پاک شدن کثافت ها باید بارون بباره

اون ماه می خیلی دوره ،سن دنیس خیلی دوره

ژان پل سارتر دیگه نیست ، پاریس خیلی دوره

با این وجود خیلی وقت ها فکر میکنم

که هیچ چیز تغییر نکرده

هنوز هم هر کسی حرف بزنه ، حقش رو کف دستش میگذارند

 هنوز هم ظلم فاسد یکعالمه  قربانی میگیره

فقط فرقش شاید اینه که قبلا آدم ها توی ویتنام میمردند

حالا توی بوسنی میمیرند

 

 





نوع مطلب : شعر و موسیقی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a،
پنجشنبه 4 آذر 1389




200px-Mario_Benedetti.jpg

 

 

امروز آزمایش دادم ؟

نتیجه حساسیت دارم: به گردو، به دود، به خاک

به زیبایی ترسناک ایگوانا

به کنسرت پیانوی راخمانینف

به طوفان های شدید ماه نوامبر

به حسادت سمج فرصت طلبان

به خشونت پنهان میانجی های  صلح

به ماشین های  روباز رژه و  پمپ های قبر کن

امروز ازمایش داد م همه چیز مشخص است

حساسیت دارم به سویا  به کنه و کپک

به  زوزه کفتار و لبخند  ژوکوند

به دست پنهان ناپلئون زیر کتش  

 به ک گ ب، سیا ، اینتلیجنت سرویس

 به چتر های بی مصرف در برابر با د

به سندیکای ضعیف  طفیلی ها

به مادر سالاری زنبور ملکه

 امروز ازمایش دادم  و بالاخره فهمیدم

 حساسیت دارم به کنیاک به گوجه  به   پوست  دباغی شده

به میمون های توی قفس ، به فیلمهای دوبله  توی سینما

به باتوم های برقی، به  ساعت نماز  

حتی به رئیس جمهور ها با کلاه گیس های ظریفشان

به ا پوس دئی  و  پست مدرنیست ها

به سرود های مدرسه ، به  سور و سات  مهمانی

وتا همین جا انگار بد بختیم کم بود…

به ازمایش های  حساسیت هم  حساسیت دارم...

 

 





نوع مطلب : شعر و موسیقی، بزرگان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a،
پنجشنبه 4 آذر 1389

  

    در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می‌دانند، و گاهی اوقات پدران هم.

    در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده‌ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.

    در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته، محروم می‌كند.

    در 30 سالگی پی بردم كه قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.

    در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد؛ بلكه چیزی است كه خود می‌سازد.

    در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می‌دهیم دوست داشته باشیم.

    در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می‌افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می‌دهند.

    در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بد ترین دشمن وی است.

    در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.

    در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می‌توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.

    در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز كه میل دارد بخورد.

    در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارت‌های خوب نیست؛ بلكه خوب بازی كردن با كارت‌های بد است.

    در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می‌كند نارس است، به رشد وكمال خود ادامه می‌دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است، دچار آفت می‌شود.

    در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.

    در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست

 





نوع مطلب : ادبیات، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 3 آذر 1389



من ُ تو !

تو و من !

ما زاده شدیم و کلمه زاده شد

و اینچنین آغاز شد تراژدی تخریب ِ انسان ُ خدا !

از شیطان که کلمه بود

و از کلمه که شیطان بود !

کلمه یی از پس ِ کلمه یی زاده می شد

و انسان بنای همه چیز را بر کلمه نهاد

و خدا را با کلمه تعریف کرد

و تا این لحظه هرگز نیندیشید که کلمه نیاز ِ ما بود

و خدا نیاز نبود و خدا کلمه نبود !

خدا ، خدا بود و هرگز کسی به این حقیقت نیندیشید !

در سکوت ِ سترگ ِ آفرینش ، ما حرف زدیم

و حرف نیاز ِ ما بود و هم گونی ِ کلمات محال بود !

پس قابیل صخره بر سر هابیل کوبید ،

که خدا کلمه ی من است و کلمه ی تو خدا نیست !

و این چنین شد که ما با کلمه به جنگ خدای یک دیگر رفتیم

و هم دیگر را کشتیم !

هم گونی ِ کلمات محال است !

پس نه تو به خدای من اعتماد کن

نه من به خدای تو ....

ما تلخ میمیریم و خدا بر جنازه ی ما اشک می ریزد ،

با کلاغی در بک گراندش . . .

                                        


   حسین پناهی






نوع مطلب : بزرگان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a،
سه شنبه 2 آذر 1389

Zan.jpg

 

 

 

تنها روسپی شهرمان

 

که دیروز در میدان

 

سنگسارش کردیم

 

باکره بود

 

مهمانخانه اش را

 

وجب به وجب گشتیم

 

رختخواب نداشت

 

بیشتر گشتیم و فهمیدیم

 

 او اصلا      خواب     نداشت ...





نوع مطلب : حرف دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a،
یکشنبه 30 آبان 1389



مذهب مردم را متقاعد كرده كه موجودی نامرئی در آسمانها زندگی می كند كه تمام رفتارهای تو را زیر نظر دارد،

 لحظه به لحظه آن را.

و این موجود نامرئی لیستی دارد از تمام كارهایی كه تو نباید آنها را انجام دهی،

و اگر یكی از این كارها را انجام دهی،

او تو را به جایی می فرستد كه پر از آتش و دود و سوختن و شكنجه شدن و ناراحتی است

و باید تا ابد در آنجا زندگی كنی، رنج بكشی، بسوزی و فریاد و ناله كنی

ولی او تو را دوست دارد…!!!!!

* جورج كارلین *






نوع مطلب : بزرگان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a،
شنبه 29 آبان 1389



دوره ارزانیست

چه شرافت ارزان 

تن عریان ارزان

و دروغ از همه چیز ارزانتر

آبرو قیمت یک تکه نان

و چه تخفیف بزرگی خورده است

قیمت هر انسان...





نوع مطلب : حرف دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a،
شنبه 29 آبان 1389
زوج الماس دریای نور و کوه نور...




دریای نور
،


زوج الماس معروف کوه نور است و هر دو از قدیمی‌ترین جواهرات شناخته شده جهان می‌باشند. این الماس صورتی رنگ، یکی از بزرگترین الماسهای شناخته شده جهان است. این الماس هم‌اکنون در موزه بانک مرکزی ایران در خیابان فردوسی تهران قرار دارد.

تاریخچه

تاریخچه این الماس به اساطیر و افسانه‌ها می‌رسد. نقل است که بر دسته شمشیر افراسیاب نصب بوده و رستم آنرا در جنگ با تورانیان تصاحب نموده است. در حمله امیر تیمور به غارت رفت و به دست محمدشاه هند رسید.
این الماس به همراه زوج دیگرش کوه نور (که اکنون روی تاج ملکه انگلستان نصب شده‌است) توسط نادر شاه افشار در جنگ با هند به دست آمده و در سال ۱۷۳۹ میلادی به ایران آورده شدند
. ظاهرا محمدشاه به هنگام تسلیم به نادر آنرا در عمامه خود مخفی نموده که توسط سربازان یافته می‌شود.

دریای نور پس از قتل نادر به نوه او شاهرخ‌میرزا (آخرین پادشاه افشار) رسید و سپس به دست امیر علم خان خزیمه و بعد به محمد حسن خان قاجار و بعد به لطفعلی‌خان زند و سر انجام به دست آغا محمدخان قاجار افتاد. ناصرالدین شاه (با استدلالاتی که منطقی می‌نماید) معتقد بود که این جواهر یکی از گوهرهای تاج کورش بزرگ بوده‌است. او برای تولیت این گوهر قیمتی منصبی مخصوص قرار داده بود.

این جواهر در زمان محمدعلی شاه و هنگام شکست وی از مشروطه خواهان به سفارت روسیه برده شد که خوشبختانه به همت مشروطه خواهان بازپس داده شد و هم اکنون در موزه بانک مرکزی واقع در خیابان فردوسی تهران قرار دارد

مشخصات

دریای نور که درشت‌ترین و زیباترین الماس برلیان در میان گوهرهای سلطنتی ایران و یکی از گوهرهای معروف جهان است‌. گفته می‌شود این الماس هزار سال پیش کشف و استخراج شده است‌. وزن آن اکنون هفت مثقال و ۲۰ نخود، یعنی در حدود ۱۸۲ قیراط وصورتی است ولی پیش از تراش زیادتر از این بوده‌است.رنگ این الماس یکی از استثنایی‌ترین وکمیابترین رنگها میان الماسهای برلیان شناخته شده جهان است ارزش این الماس چنان است که به عنوان پشتوانه پول ملی ایران "ریال" نیز می باشد.

وضعیت نصب

دریای نور تا زمان ناصرالدین شاه در وسط یکی از بازوبندهای سلطنتی نصب می‌شد، ولی در زمان او که استفاده از بازوبند منسوخ شد، آن را به صورت پیش کلاه درآوردند و در قابی زرین با شیر و خورشید و تاج مرصع به ۴۵۷ قطعه برلیان ریز و عالی و چهار قطعه یاقوت قرار دادند. این الماس برلیان از دو سو تراش خورده و به شکل هرم مثلث‌القاعده‌ای است که قاعده آن چهار سانتی‌متر درازا و سه سانتی‌متر پهنا دارد و دو سوی دیگر حدود دو سانتی‌متر است‌. همه سطوح دریای نور صاف و یک نواخت است، جز یک سمت آن که فتحعلی شاه با کندن عبارت «سلطان صاحب‌قران فتح‌علی‌شاه قاجار ۱۲۴۴»، از ارزش آن کاسته است



                                                                                                                                                                        


کوه نور

زمانی بزرگترین الماس دنیا بود. این الماس در گذشته ۱۸۶ ۱/۱۶ قیراط معادل ۳۷٫۲۱ گرم وزن داشته که در تراش جدید ۱۰۵٫۶۰۲ قیراط معادل ۲۱٫۶۱ شده‌است.

کوه نور زوج الماس معروف دریای نور است و هر دو از قدیمی‌ترین جواهرات شناخته شده در جهان هستند.این سنگ قیمتی از ناحیه قلعه باستانی گلکنده در نزدیکی حیدرآباد در ایالت آندرا پرادش در کشور هند در سال ۱۶۵۶ میلادی بدست آمد. این الماس توسط میرزا محمد میر جمله وزیر مشهور ایرانی عبدالله قطب شاه به شاه جهانگورکانی هند تقدیم شد و در آنجا ماند و در سال ۱۷۳۸ میلادی به دست نادر شاه رسید.کوه نور پس از مرگ نادر توسط احمدشاه درانی به افغانستان منتقل و سپس به شاه شجاع رسید. پس از شکست شاه شجاع از سردار هندی ملقب به شیر پنجاب، الماس مزبور توسط سردار نامبرده به هند عودت شد و بعدها به دست کمپانی هند شرقی بریتانیا افتاد.در سال ۱۸۷۷ رسما اعلام شد این الماس در اختیار ملکه ویکتوریا امپراتور بریتانیا در دوران استعمار بریتانیا بر هند است. الماس کوه نور اکنون در برج لندن، قصری تاریخی در ساحل شمالی رود تیمز، نگهداری می‌شود.





نوع مطلب : سایر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a،
جمعه 28 آبان 1389


آزادی...


freedom2.jpg

 

آزادی تنها متاعی است که قابلیت خرید و فروش ندارد و  اگر مردم این

 را می دانستند بیهوده در پای دکان رهبران دروغین صف نمی

کشیدند.





نوع مطلب : سایر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a،
جمعه 28 آبان 1389


آرزوهایی که حرام شدند


 

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند

به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم

لستر هم با زرنگی آرزو کرد

دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد

بعد با هر کدام از این سه آرزو

سه آرزوی دیگر آرزو کرد

آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی

بعد با هر کدام از این دوازده آرزو

سه آرزوی دیگر خواست

که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...

به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد

برای خواستن یه آرزوی دیگر

تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...

۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو

بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن

جست و خیز کردن و آواز خواندن

و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر

بیشتر و بیشتر

در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند

عشق می ورزیدند و محبت میکردند

لستر وسط آرزوهایش نشست

آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا

و نشست به شمردنشان تا .......

پیر شد

و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود

و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند

آرزوهایش را شمردند

حتی یکی از آنها هم گم نشده بود

همشان نو بودند و برق میزدند

بفرمائید چند تا بردارید

به یاد لستر هم باشید

که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها

همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!





نوع مطلب : گفته ها و پند ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a،
جمعه 28 آبان 1389



(زادهٔ ۲ بهمن ۱۳۲۲ - درگذشتهٔ ۲۹ بهمن ۱۳۵۲) شاعر و نویسندهٔ مارکسیست ایرانی و از فعالان سیاسی چپگرامحمدرضا پهلوی به همراه کرامت‌الله دانشیان محاکمه و اعدام شد. بود. گلسرخی در دوران حکومت

خسرو گلسرخی در روز دوم بهمن ۱۳۲۲ در شهر رشت زاده شد. پدرش قدیر گلسرخی و مادرش شمس‌الشریعه وحید، هردو از روشنفکران و آزادی‌خواهان گیلان بودند. هنگامی که خسرو هنوز بیش از ۵ سال نداشت، قدیر درگذشت و به‌ناچار همسر جوانش به همراه خسرو و برادر دوساله‌اش، فرهاد گلسرخی، به خانهٔ پدرش، محمد وحید در قم، پناه برد. پدربزرگ خسرو، محمد وحید، از یاران میرزا کوچک‌خان جنگلی در جنبش جنگل بود و درکنار کوچک‌خان در برابر نیروهای دٌش‌گانهٔ انگلیس جنگیده‌بود، و این از سروده‌هایش به‌آشکار می‌تراود؛ به‌ویژه آنهایی که به نام‏ مستعار «جنگلی‌ها» و «دامون» سروده شده‌اند [۱].

در سال ۱۳۴۷، هنگامی که سردبیری بخش هنری روزنامهٔ کیهان را داشت، با عاطفه گرگین، شاعر، نویسنده و پژوهش‌گر، پیوند زناشویی بست. در سال ۱۳۵۰، نوشته‌ای از او در ماهنامهٔ نگین با سرنبشتهٔ «گرفتاری شعر در شبه‌جزیرهٔ روشنفکران» به‌چاپ رسید که بسیار گفتگوبرانگیز ب

دادگاه

دفاعیه او در دادگاه مشهور شد. این دفاعیه با سانسور در همان زمان رژیم شاه از تلویزیون پخش شد ولی بار دیگر به صورت کاملتر در اولین روزهای سقوط شاه در پنجمین سالگرد اعدام او در شب ۲۹ بهمن ۱۳۵۷ از تلویزیون سراسری ایران پخش شد. او در دادگاه از عقاید مارکسیستی خود و تأثیر پذیری‌اش از اسلام سخن گفت و رژیم شاه را به شدت محکوم کرد. بخش‌هایی از این دفاعیه: - «ان الحیاه عقیده و جهاد» - - سخنم را با گفته‌ای از مولا حسین شهید بزرگ خلق‌های خاورمیانه آغاز می‌کنم.

من که یک مارکسیست-لنینیسم هستم برای نخستین بار عدالت اجتماعی را در مکتب اسلام جستم و آنگاه به سوسیالیسم رسیدم. -

هنگامی که مارکس می‌گوید: «در یک جامعه طبقاتی ثروت در سویی انباشته می‌شود و فقر و گرسنگی و فلاکت در سویی دیگر در حالیکه مولد ثروت طبقه محروم است.» و مولا علی می‌گوید: «قصری بر پا نمی‌شود مگر آنکه هزاران نفر فقیر گردند.» در این دو گفته نزدیکی بسیاری وجود دارد و در این تاریخ می‌توان از مولا علی به عنوان نخستین سوسیالیست جهان نام برد و از سلمان پارسی‌ها و اباذر غفاری‌ها. - در ایران انسان را به خاطر داشتن فکر و اندیشیدن محاکمه می‌کنند. این نوع برخورد با یک جوان یادآور انکیزیسیون و تفتیش عقاید قرون وسطایی است.» - -






نوع مطلب : بزرگان، 
برچسب ها : خسرو گلسرخی، گلسرخی،
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a،
جمعه 28 آبان 1389

die-marg-pishbini-gajamoo2.jpg

 

مرگ خیلی هم خوب است

خیلی هم بانمک است

فکرش را بکنید

که هیچ کس نمیرد

آنوقت ممکن است

عاشق حوا شوید یا

یکی از زنان ناصرالدین شاه

ممکن است بروید کرمان

و آغا محمد خان

کلکسیون چشم هایش را

با قالی کهنه ای

عوض کرده باشد

ممکن است یوسف و زلیخا

و شیرین و فرهاد

کارشان جور شود

و ما مثال هایمان را گم کنیم

ممکن است کلئوپاترا

بجای عشوه گری

پلی استیشن بازی کند

و اگنس برود توی بورس

سهام بخرد و ته بکشد

سوژه های دیوید لینچ

و سرور وبلاگ ها منفجر شود

ممکن است میلیون ها بار در هزاره ی اول

عشق بازی کنیم

و تا هزاره ی هفتم

کمردردمان خوب نشود

می بینی رفیق؟

مرگ خیلی هم با نمک است...


ایموو جارجوو





نوع مطلب : حرف دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a،
جمعه 28 آبان 1389
 
  


             دروغ ...

             د ، ر ، و ، غ ...

             هوس ...

             ه ، و ، س ...

             کبر ...

             ک ، ب ، ر ...

             حرص ...

             ح ، ر ، ص ...

             کینه ...

             ک ، ی ، ن ، ه ...

              .

              .

              .

            د،ر،و،غ،ه،و،س،ک،ب،ر،ح،ر،ص،ک،ی،ن،ه ...

            نه ... !

            نیست ... !

            نمی شود خُب ... !

            عین و شین و قاف  ندارد و ...

            عشق ...

            با این ها جور نمی شود انگار ... 


        فرشته






نوع مطلب : حرف دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a، فرشته،
چهارشنبه 26 آبان 1389

روسپی های سرزمین من ...





....هوا گرم بود،مثل همیشه بود و این من بودم که خسته تر از همیشه بودم!تنها فرق اون روز با بقیه روزها همین بود.تازه از حراست دانشگاه بیرون اومده بودم و از همه دوری می کردم...چون نمی خواستم کس دیگه ای در کار و شکست خود شریک کنم.احتمال داشت از دانشگاه اخراج بشم اما دیگه برام بی معنی و مضحک بود.سوار ماشین دوستم شدم و به طرف پاتوق همیشگی رفتیم.توی راه بودیم.به میدون انقلاب رسیده بودیم و من سیگاری روشن کرده بودم و به نام انقلاب می خندیدم.اسم مضحک و خنده اوری بود.علی گفت به چی می خندی؟گفتم به انقلاب.

عصر بود و یکی از روزهای گرم خرداد بود.شیشه ی ماشین روکشیدم پایین و دودهای سیاهی زندگی خود را به بیرون فوت کردم.پشت چراغ ایستاده بودیم که ناگاه در عقب باز شد و دختری سوار ماشین شد.گفتم :

-          خانم اشتباه سوار شدید!

گفت:

-          نه اشتباه سوار نشدم.

-          کاری داشتید با ما؟

-          من نه!اما شاید شما با من کار داشته باشید.

علی گیج شده بود.تازه فهمیدیم داستان چیه....علی سریع به اطراف نگاه کرد و گفت سریع از ماشین برو پایین.گفت چرا؟علی داد زد !گفتم برو گم شو پایین.اون دختر گفت به خدا مریض نیستم.ارزون هم می گیرم.

من شروع کردم با علی حرف زدن:

-          علی اروم باش

-          چی می گی؟مگه نمی بینی چی می گه؟خانم گفتم برو پایین ما ابرو داریم.تازه اهل این کارا هم نیستیم.

-          علی اروم تر هم بگی متوجه می شه....

که دختره به حرف اومد و گفت باشه ولی خواهش می کنم من رو تا پایین این خیابون برسونید.علی حسابی عصبانی شده بود که من گفتم علی می رسونیمش بعد می ریم دنبال کارمون.برگشتم و به دختر نگاه کردم و لبخندی تلخ زدم چون چهره ای خسته زیر اون ارایش غلیظ پنهان بود.اروم گفتم خانم شما اسمتون چیه؟گفت شیلا.گفتم خوشبختم.و برگشتم و به جلو نگه کردم.علی سر خیابون ایستاد و گفت زود پیاده شو تا کسی ما رو ندیده!شیلا پیاده شد و رفت.علی راه افتاد که فکری به ذهنم رسید.گفتم علی وایسا من پیاده می شم.گفت چرا؟گفتم برات بعدا توضیح می دم.گفت زاگرس اصلا در مورد تو این جوری فکر نمی کردم.گفتم فکر نکن علی تا بعد برات توضیح بدم.

پیاده شدم و به دنبال شیلا رفتم.رسیدم بهش و دستش رو گرفتم گفتم بیا کارت دارم.گفت چی شد؟نظرتون عوض شد؟گفتم امروز باید با من باشی!گفت من 25 تومن می گیرم.گفتم باشه گفت اول یه مقدارش رو باید  بدی.منم 10 تومن در اوردم و بهش دادم و گفتم بریم.سریع یه تاکسی گرفتم و بردمش خونه.و چون می دونستم پدر و مادرم تا دو روز دیگه بر نمی گردند با خیال راحت به خونه دعوتش کردم.رفتیم تو. توی اتاق که نشستیم روسریش رو برداشت و گفت کی شروع کنیم!

گفتم

-          چی رو شروع کنیم؟

-          یعنی چی؟یعنی نمی خوای....

-          نه

-          پس چرا من رو اوردی!

-          گفتم پولت رو می گیری!یه امشب رو با من باید بگذرونی!با یه ادم بد عنق!!!!

-          من می رم

-          بیا اینم 15 تومن دیگه حالا مثل یه دختر خوب بشین سر جات.....راستی غذا چی دوست داری؟امشب مهمون منی!

-          خودت می خوای درست کنی؟

-          اره مگه چیه؟تا حالا مرد اشپز ندیدی؟اگر ندیدی اصلا مرد ندیدی

خندید و گفت

-          من قرمه سبزی دوست دارم.بلدی؟

-          اره!برو یه دوش بگیر تا من درست کنم!برنجش اماده هست فقط خودش رو باید بپزم.

و رفت تا دوش بگیره و منم سریع رفتم دوتا کنسرو قرمه سبزی خریدم و برگشتم.غذا رو داشتم می کشیدم که صدای شیلا اومد که بیا کمکم کن پشتم رو بشورم و من گفتم:

-          خودت بشور!من دارم غذا رو اماده می کنم نمی تونم بیام.

10 دقیقه ای گذشت که دوباره صدای شیلا اومد بیا کمکم کن لباسام رو بپوشم.این بار گفتم

-          من دارم غذا رو می کشم.خودت زود بپوش و بیا!

وقتی از حموم اومد بیرون صداش رو شنیدم و رفتم که بیارمش و غذا رو بخوریم.که دیدم رفته جلوی اینه ایستاده و می خواد ارایش کنه که دستش رو گرفتم و با خودم بردم که گفت

-          چه کار می کنی زاگرس؟اسمت زاگرس بود دیگه؟دوستت همین رو گفت

-          اره اسمم زاگرس هست.زود بیا بریم.

-          می خوام ارایش کنم.این جوری که نمی شه

-          گفتم یه شب هم بدون ارایش باش.زود باش غذا داره سرد می شه.

رفتیم که غذا بخوریم و من یه اهنگ لایت گذاشتم .شروع کردیم و دیدم که شیلا چه با عشق داره می خوره و من هم طبق معمول فقط نگاه می کردم و با غذا بازی می کردم.گفت:

-          چرا نمی خوری؟

-          من شبا غذا نمی خورم.میوه می خورم.که وقتی غذات رو خوردی با هم می خوریم

-          باشه.اگر غذات رو نمی خوری بده به من

و من غذا رو به شیلا دادم تا بخوره.غذا رو که خورد تشکر کرد و من دستش رو گرفتم و بردمش روی مبل نشوندمش و گفتم.

-          شیلا چرا این کار رو می کنی؟این همه کار هست.چرا تن فروشی

-          ...

-          چرا جواب نمی دی؟شرط می بندم اسمت هم شیلا نیست.ببین من ادم با خدا و مومنی نیستم.اما کثیف هم نیستم.می تونی به من اعتماد گنی!

کمی مردد موند و بعد شروع کرد به حف زدن که:

-          اره اسم من شیلا نیست.اسم واقعی من زینب هست.من توی خونواده ای فقیر بزرگ شدم.یه برادر بزرگتر داشتم که توی کار مواد مخدر بود که کشته شد.پدرم هم معتاد بود و می خواست ما رو به صیغه ی یکی همسن پدر بزرگمون در بیاره.خواهر کوچیکم ازدواج کرد و من فرار کردم.خواهرم بچه بود.همش 13 سالش بود که صیغه شد.چند روز اول توی خیابونا زندگی کردم و داشتم از گرسنگی می مردم که تنها راهی که برام مونده بود همین بود.کسی به یه دختر 17 ساله کار نمی داد و هیچ پولی هم نداشتم که زندگی کنم.همیشه اولین باری وجود داره.و من قربانی اون لحظه ی اول شدم.تو نمی فهمی.در رفاهی.خونه داری و پول.اما من هیچی ندارم.وقتی کاری نباشه و من گرسنه باشم هر کاری می کنم.و تا زمانی که مردان ما خریدار این وضع موجود هستند من و کسانی که مثل من هستند برای زنده موندن دست به این کار می زنیم.چون باید زندگی کنیم و چیزی برای خوردن و جایی برای موندن داشته باشیم

و همچنان ادامه داد و از زندگیش گفت.داستان اولین ارتباط و مشکلاتی که داشت و بی رحمی هایی که مردان در برابر پولی اندک با او می کردند رو تعریف کرد و با هم گریه کردیم.شاید  و شاید من به خاطر مشکلات خود نیز گریه کردم اما ندوهی بزرگ ر دل من نشسته بود.شب شده بود و وقت خواب بود.بردمش و تخت خودم رو دادم بهش!گفت

-          تو کجا می خوابی؟!!

-          فعلا خوابم نمیاد.می خوام کمی تلویزیون ببینم بعد همون جا می خوابم.تو بخواب.

و من رفتم و روی کاناپه خوابیدم.صبح وقتی بیدار شدم رفتم دنبالش و دیدم نیست.رفتم توی اشپزخونه و دیدم چند تا نون روی میزه و یک یاداشت روی اون هست.یاداشت رو باز کردم و این گونه خواندم

-          زاگرس عزیز.

مرسی به خاطر لطفی که دیشب به من داشتی.برای اولین بار بود که احساس کردم که می تونم یک زندگی معمولی داشته باشم و کسی به من احترام بزاره.بار اولی بود که احساس کردم می تونم خونه ای داشته باشم

تو دیروز نذاشتی من درامدی داشته باشم.اما ازت سپاس گذارم که با من همچون یک انسان رفتار کردی.پولی هم که داده بودی توی کشوی میز اتاقت هست.فقط 5 هزار تومنش رو برای خرید نون و کرایه ماشین برداشتم.

مرسی به خاطر لطف هایی که به من داشتی

زینب

 

با عجله به طرف اتاقم رفتم و کشو رو باز کردم و پول ها رو دیدم.باید تمام پول رو بر می داشت!!علی حدود ساعت 11 اومد خونه مون و گفت دیروز چه خبر بود؟چه کارش کردی و من نامه رو به علی نشون دادم و تمام داستان رو براش گفتم.

از اون روز به بعد چندین بار به اون خیابون رفتم اما دیگه هرگز زینب رو ندیدم.شاید پلیس اون رو گرفته باشه یا شاید تصمیم گرفته باشه به زندگی عادی برگرده و به اغوش خانواده ای با بنیاد سست پا بذاره....

اما چیزی که معلوم هست هر روزه زینب های زیادی در سطح شهر خرید و فروش می شند و با اونها مثل حیوان رفتار می شه.

شاید زینب های ایران من روزی به پاکی خود پی ببرند و مردان سرزمین من احترامی برای خواهران خود قائل شوند و شاید های زیادی واجود دارد و شاید ...

 

نویسنده:زاگرس






نوع مطلب : حرف دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a، زاگرس،
دوشنبه 24 آبان 1389






سلام...به همه.....

این زندگی من است:

هر روز صبح دو ساندویچ درست می کنم :

یکی از جنس نان و کالباس....دیگری از جنس خودم!

هر روز صبح برای بیرون رفتن از منزل....به دقت خودم را در انواع مختلف پارچه ها می پیچم...
مهم نیست چه فصلی از سال باشد...من همیشه 


ساندویچ از خودم درست می کنم!!!..
و البته برای حسن ختام... پارچه ای بر سرم می اندازم و آنرا به دور حلقم گره می زنم ....

وتمام روز...مراقبم که از سرم نیافتد!!! تمام روز ...پارچه بر سر....و مراقب......

پس ار اینکه این ساندویچ عظیم مهیا شد....از خانه بیرون می زنم....
آه چه عالی...یک روز دلپذیر بهاریست!!!
هوا مطبوع است و باد ملایمی می وزد....
جان می دهد برای اینکه در گیسوانت بپیچد و گردنت را نوازش کند!
اما من...در حالیکه مراقبم که نگاهم به نگاه هیچ نامحرمی تلاقی نکند!!!!!!!

گربه ماده ای را می بینم ....که خرامان گردن افراشته و به نوازش باد تن داده!!!
و حسرت می خورم که ای کاش زن نبودم اما گربه بودم .....

وقتی سوار تاکسی می شوم و به دقت کیفم را بین خودم و برادر بغل دستی حایل می کنم تا مبادا برادر مهربان دینی از گرمای تنم به هوس بیافتد و خدای نا کرده سر و کارش به جهنم بکشد...

راننده رادیو را روشن می کند..

گوش می دهم که چگونه فرمانده ناجا یا هرجا(شاید هم بی جا)!

در خصوص برنامه مدون و منظم و جدی مبارزه با بدحجابی سخن می گوید....

به یاد می آورم که چند سال پیش می گفتند طالبان ریش مردان را در قیف می کند و اگر ریششان به حدی نباشد که از قیف بیرون بزند....مجازاتشان می کند!!!

نا خداگاه تصور می کنم که در ایران نیز زنان را در قیف کنند تا بلکه طول مانتو و شلواربانوی فهیم ایرانی محک زده شود!!!!از این تصور خنده ام می گیرد....!!

البته.....چه فرقی می کند...به هر حال آزادی را متری اهدا(!) می کنند!

رادیو هنوز در گیر حجاب است!
پس از پخش گزارشی از بدحجابانی که در یک تجمع خواستار بر خورد با بدحجابی شده اند(جل الخالق!!!)

گوینده بار دیگر سوال برنامه را تکرار می کند: " برامون بگید که برای مبارزه با بدحجابی باید چی کار کرد؟...."
و من می اندیشم : ساده ترین راه برای مبارزه با بدحجابی برداشتن حجاب است!
یک آن به قدری این جواب به نظرم واضح می رسد که خنده ام می گیرد: به راستی اگر حجاب اجباری نبود ...هیچ بدحجابی هم باقی نمی ماند!!!!!!

به همین سادگی...به همین خوشمزگی!!!


از پنجره به بیرون زل می زنم....پسری لاغر اندام با شلواری که به فوت بند است و موهایی که عرش را سیر می کند ...

بر و بر زاغ سیاه دختری را چوب می زند که با مانتوی کوتاه و چسبان و شلواری کوتاه ...هنگام راه رفتن ...تمام اندام چاقش از چپ به راست و از راست به چپ نوسان می
کند!
کمی آنطرفتر زن محجبه ای بدون اینکه نگاهی را ...به جز نگاه من.. به دنبال بکشد از عرض خیابان میگذرد...
و من تجسم می کنم...که در زیر این چادر احتمالا اندامی مشابه اندام دخترکِ مانتو چسبان در نوسان است!!!!

نیازی نیست که ببینم تا بدانم در زیر آن چادر سیاه هم تمام عناصر جنسی زنانه احتمالا وجود دارد!!!!
اگر کمی دیگر وقت بگذارم می توانم تمام بدن زن را آنگونه که می پسندم در ذهنم طراحی کنم!!!

بدون حتی ...یک نگاه!!! (به این می گویند تجسم مردانه!!!!!)

با پوزخند ...می اندیشم: بالاخره همه ی ما "آن زیر میرها" یک چیزهایی داریم!!!!
احتمالا اگر سردار ناجا می توانست و رویش می شد.....تمام زنانگیمان را نیز از بین می برد ...تا مردها خیالشان راحت باشد...که از هیچ چیز، هیچ خبری نیست.....و همه به سلامت به بهشت برویم!!!

چشمانم را می بندم و با تاسف به یاد نوشته ای می افتم که بر درب امامزاده ای نصب شده بود.....نوشته ای با این مضمون: ای زنان مومن!

همانطور که گنجهایتان را از دستبرد دزدان پنهان می کنید...
همانطور که خانه هایتان را با حصار از شر حشرات و حیوانات موذی در امان نگاه
می دارید....
با حفظ حجاب ، خود را نیز از گزند نگاه مردان نامحرم محفوظ بدارید!
و من...با اندوهی دو چندان ....چشم باز می کنم و در خیابان به مردانی با غیرت می نگرم که دزد و موذی نامیده می شوند.....و هنوز می توانند بخندند!!!!!!!





نوع مطلب : حرف دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 21 آبان 1389


اصلا تا حالا فكر كردین مزار این بزرگمرد ایرانی كجاست ؟
.
.
.
.
 
احتمال قریب به یقین نمی دونید ...
تعجبی نداره
غصه هم نخورید خیلی ها مثل شما هستند
از جمله خود من كه تا همین چند هفته پیش نمی دونستم و كاملا اتفاقی این موضوع رو فهمیدم
.
.
.
.
.
.
امیر كبیر صدر اعظم ایران در زمان ناصر الدین شاه كه با دسیسه های یك سری وطن فروش و طماع در حمام فین كاشان به قتل رسید در شهر كربلا در كشور عراق به خاك سپرده شد
.
.
.
.
.
.
این كه چرا او را به كربلا بردند برای من سوال است و احتمال می دهم برای دور ماندن مردم از مزارش وجلوگیری از تبدیل آن به میعادگاه مظلومان او را از ایران و ایرانی دور كردند
و اینكه چطوری در آن زمان جسد این مرد بزرگ رو با امكانات محدود آن زمان به عراق منتقل كرده اند هم باز جای سوال دارد
.
.
.
.
.
.
. اما چیزی كه بیش از همه مایه شرمندگیست این است كه اكثر قریب به اتفاق ایرانیها نمی دانند مزار این اسطوره تاریخ كجاست
تا زمانی كه روابط ایران و عراق تیره بود و كسی حق سفر به كربلا رو نداشت شاید این ندانستن توجیه داشت ولی
امروزه با سفرهای متعدد مردم به عراق و كربلا جای بسی تاسف است كه حتی یكی از كسانی كه از عراق بر می گردد نمی داند كه امیر كبیر هم در آنجا دفن بوده

.
.
.
. آیا فكر نمی كنید كه همین عراقیها به ما خواهند خندید كه چطور مردی رو كه بسیاری از داشته های امروزمان را مدیون اوهستیم فراموش كردیم؟
من كه خودم از خودم خیلی خجالت كشیدم
البته من تا حالا به عراق نرفته ام ولی به هر حال وظیفه ام بود به عنوان یك ایرانی كه دم از عشق به وطن می زنم بدانم كه سرنوشت این مرد بزرگ پس از مرگ چه شد

.
.
.
.
 لطفا این متن رو برای همه بفرستید تاشاید كمی از قصورمان نسبت به روح این مرد بزرگ تاریخ كشورمان راجبران كنیم







نوع مطلب : بزرگان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 21 آبان 1389
 

باد می وزد …

میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی

تصمیم با تو است . . .

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

زیباترین حکمت دوستی ، به یاد هم بودن است ، نه در کنار هم بودن . .. .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

دوست داشتن بهترین شکل مالکیت

و مالکیت بدترین شکل دوست داشتن است . . .

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

خوب گوش کردن را یاد بگیریم

گاه فرصتها بسیار آهسته در میزنند . . .

 

 . .

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

http://shervin8060.persiangig.com/DARHAM.htm

 

 

 

مهم بودن خوبه ولی خوب بودن خیلی مهم تره . . .

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

فراموش نکن قطاری که از ریل خارج شده ، ممکن است آزاد باشد

ولی راه به جائی نخواهد برد . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

زندگی کتابی است پر ماجرا ، هیچگاه آن را به خاطر یک ورقش دور نینداز . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

http://shervin8060.persiangig.com/DARHAM.htm

 

 

مثل ساحل آرام باش ، تا مثل دریا بی قرارت باشند ... . .

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

 

 

 

http://shervin8060.persiangig.com/DARHAM.htm

 

آدمی ساخته افکار خویش است ، همان خواهد شد که به آن می اندیشد . . .

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

امروز را برای ابراز احساس به عزیزانت غنمینت بشمار

شاید فردا احساس باشد اما عزیزی نباشد . . .

 

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

اگر صخره و سنگ در مسیر رودخانه زندگی نباشد

صدای آب هرگز زیبا نخواهد شد . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

http://shervin8060.persiangig.com/DARHAM.htm

 

کسی را که امیدوار است هیچگاه نا امید نکن ، شاید امید تنها دارائی او باشد . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

شاد بودن تنها انتقامی است که میتوان از دنیا گرفت .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

http://shervin8060.persiangig.com/DARHAM.htm

 

هیچ گاه از دوست داشتن انصراف نده ، حتی اگه بهت دروغ گفت بازم بهش فرصت جبران را بده . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

. . .

 

برای آنان که مفهوم پرواز را نمیفهمند ، هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر میشوی . . .

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

اگر روزی عقل را بخرند و بفروشند ما همه به خیال اینکه زیادی داریم

فروشنده خواهیم بود

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 





نوع مطلب : گفته ها و پند ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 21 آبان 1389



چهار شمع به آرامی می سوختند، محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.

اولین شمع گفت: « من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد.
فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد. »
شمع دوم گفت: ... « من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رغبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم . » حرف شمع ایمان که تمام شد ،نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد.
وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه گفت: « من عشق هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند، آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند. » پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد.
کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند.
او گفت: « شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نمی سوزید؟»
چهارمین شمع گفت: « نگران نباش ، تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم. من امید هستم. »
چشمان کودک درخشید، شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد.





نوع مطلب : گفته ها و پند ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/roz2455،
پنجشنبه 20 آبان 1389

هولوکاست در ایران نه در اروپا ..... نسل کشی 10 میلیونی در ایران

بنام خدا


      Your image is loading...Your image is loading...

یکی از وقایع فاجعه آمیز و بی نظیری که در تاریخ ایران واقع شد اما به طرز شگفت آوری در ادوار مختلف حکومت پهلوی تا حال از سوی دولتهای انگلیس و آمریکا از تاریخ ایران حذف و هیچ گاه به آن پرداخته نشده ، فاجعه قحطی سالهای ( 1919-1917م) مقارن با (1298-1296 هجری شمسی) است، که درسراسر کشور به وقوع می پیوندد و به تاوان آن بیش از 10 میلیون ایرانی به کام مرگ کشیده می شوند. قحطی، زمانی اتفاق می افتد که سراسر ایران دراشغال نظامیان انگلستان است، اما آنها نه تنها هیچ کاری برای مبارزه باقحطی و کمک به مردم ایران نکردند، بلکه عملکرد شان اوضاع را وخیم تر کرده و سبب مرگ میلیون ها نفر می شود. درست زمانی که مردم ایران به دلیل قحطی نابود می شدند، ارتش بریتانیا مشغول خرید مقادیر عظیمی غله و مواد غذایی از بازار ایران بود و با این کار هم افزایش شدید قیمت مواد غذایی را سبب می شد و هم مردم ایران را از این آذوقه محروم می کرد. جالب‌تر این که انگلیسی ها حتی مانع واردات مواد غذایی از آمریکا، هند و بین النهرین به ایران می شدند. به علاوه در زمان قحطی، انگلیسی ها از پرداخت پول درآمدهای نفتی ایران استنکاف ورزیدند.
مردم نگون بخت ایران بزرگترین قربانیان بی نشان جنگ جهانی اول می شوند. اما متاسفانه تا امروز آنگونه که شایسته است به بازخوانی آن دوران و کشف حقایقی که منجر به بروز آن شد، پرداخته نشده است.
داناهو افسر شناخته شده اطلاعات نظامی انگلستان و نماینده سیاسی آن دولت در غرب ایران در سالهای 1918 و 1919 درباره قحطی درغرب ایران اینگونه مینویسد:
«"اجساد چروکیده زنان و مردان، پشته شده و در معابر عمومی افتاده اند. در میان انگشتان چروکیده آنان همچنان مشتی علف که از کنار جاده کنده اند ویا ریشه هایی که از مزارع در آورده اند به چشم می خورد؛ با این علفها میخواستند رنج ناشی از قحطی و مرگ را تاب بیاورند. در جایی دیگر، پابرهنه ای با چشمان گود افتاده که دیگر شباهت چندانی به انسان نداشت،چهار دست و پا روی جاده جلوی خودرویی که نزدیک می شد می خزید و در حالی که نای حرف زدن نداشت با اشاراتی برای لقمه نانی التماس می کرد...".»
طبق اسناد آمریکایی، در سال 1914 جمعیت ایران 20 میلیون نفر بود که در سال 1919 به 11 میلیون نفر کاهش یافت، یعنی حدود ده میلیون نفراز مردم ایران از گرسنگی و بیماری های ناشی از کمبود مواد غذایی وسوءتغذیه مردند. چهل درصد از مردم ایران طی دو سه سال قلع و قمع و نابودشدند و 36 سال بعد یعنی سال 1956 بود که ایران توانست مجددا به جمعیت 20میلیونی سال 1914 برسد.
نتایج انتخابات 1917 که برای دوره چهارم مجلس برگزار شد، روشن می سازد،جمعیت تهران دست کم چهار صد هزار نفر بوده که در سال 1920 م به 200 هزارنفر کاهش یافته بود.(منبع:کتاب قحطی بزرگ, محمدقلی مجد , ترجمه محمد کریمی, مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی)


                http://img.tebyan.net/big/1386/01/2254187648612319574189931121606815738209.jpghttp://www.ir-psri.com/pic/PublishedBooks/PublishedBook83.jpg


فصلنامه تاریخ معاصر ایران (بهار 1382) مصاحبه ای را با نویسنده کتاب « قحطی بزرگ» دکتر مجد داشته است که نشان دهنده موانعی است که آمریکا بر سر راه انتشار این کتاب ایجاد کرده است :
"« به‌رغم اهمیت این کتاب و یافته‌های پژوهشی کاملاً مستند و معتبر آن، من با دشواری بزرگی برای چاپ آن مواجه شدم. بسیاری از ناشرین دانشگاهی آمریکا حتی حاضر نشدند این کتاب را تورق کنند. تجربه من با انتشارات دانشگاه کرنل بسیار روشنگرانه است. این بنگاه انتشاراتی در سال گذشته کتابی درباره نسل‌کشی در رواندا چاپ کرده بود که بسیار شهرت یافت. ولی همین ناشر حاضر نشد حتی کتاب من را ببیند. این نشان می‌دهد که ناشر فوق به کتابی علاقه دارد که نسل‌کشی آفریقائیان سیاهپوست به‌وسیله سایر آفریقائیان را نشان دهد ولی نمی‌خواهد کتابی را منتشر کند که مشتمل بر اسنادی که نسل‌کشی مردم ایران را به‌وسیله اروپائیان سفیدپوست (انگلیسی‌ها) نشان می‌دهد.
 سرانجام، انتشارات دانشگاه دولتی نیویورک حاضر شد کتاب من را بررسی کند. بعد متوجه شدم که این کتاب برای بررسی به افراد زیر داده شده است: دکتر فرهنگ رجایی (مدرس علوم سیاسی در دانشگاه کارلتون کانادا) و دکتر مونیکا رینگر (مدرس تاریخ در کالج ویلیام و دبیر اجرایی انجمن موسوم به مطالعات ایرانی). طبعاً انتظار می‌رفت کتابی که بیانگر نسل‌کشی انگلیسی‌ها در ایران در دوران جنگ اوّل جهانی است، علاقه فراوانی را در میان خوانندگان ایرانی و خارجی برانگیزاند.
 ولی به‌زودی روشن شد که دکتر فرهنگ رجایی و دکتر مونیکا رینگر به‌شدت نگران شده‌اند و می‌خواهند این جنایت عظیم دولت بریتانیا علیه مردم ایران، این بزرگ‌ترین نسل‌کشی قرن بیستم، را بپوشانند. پس از ماه‌ها انتظار، دکتر رجایی اظهار نظر کرد که کتاب تنها بر بنیاد اسناد وزارت خارجه آمریکا نگاشته شده و از اسناد انگلیسی استفاده نشده است.
 روشن است که من نمی‌توانستم، به دلایلی که شرح دادم، از اسناد انگلیسی استفاده کنم. همانطور که گفتم، اسناد وزارت جنگ و سایر اسناد نظامی بریتانیا درباره ایران سال‌های 1914-1921 هنوز طبقه‌بندی‌نشده است و در دسترس محققین نیست و تا پنجاه سال دیگر در اختیار محققان قرار نخواهد گرفت. اسناد علنی شده وزارت خارجه بریتانیا هم حاوی هیچ مطلبی درباره موضوع تحقیق من نیست.
ایراد دیگر فرهنگ رجایی به کتاب من حتی عجیب‌تر از مطلب قبل بود. او پیشنهاد می‌کرد که من دوره مجله مذاکرات مجلس طی سال‌های 1917-1919 را مطالعه کنم و افزوده بود که نسخه‌ای از این نشریه در کتابخانه کنگره در واشنگتن موجود است. مسلماً، هر کسی که با تاریخ ایران آشنا باشد می‌داند که مجلس سوّم در نوامبر 1915 تعطیل شد یعنی در زمانی که ارتش روسیه به فرماندهی ژنرال باراتوف به تهران رسید. و اعضای دمکرات مجلس از تهران گریختند. این دوره از مجلس تنها در ژوئن 1921 کار خود را از سر گرفت یعنی زمانی‌که قوام‌السلطنه نخست‌وزیر شد. بنابراین، در دوره تاریخی مورد بررسی من نه مجلس در کار بود نه مجله مذاکرات مجلس!
برخورد آن خانم به کتاب من نیز مانند برخورد دکتر فرهنگ رجایی بسیار عجیب بود. دکتر مونیکا رینگر ابتدا با من تماس گرفت و از کتاب ستایش کرد. ولی بعد، پس از ماه‌ها تأخیر، حاضر نشد گزارش مکتوبی در تأیید یا رد کتاب ارائه دهد. من بعداً از طریق مسئولین انتشارات دانشگاه دولتی نیویورک متوجه شدم که وی شفاهاً علیه کتاب من اظهارنظر کرده است. رینگر به‌طرز آشکاری می‌ترسید اظهارنظر خود را مکتوب کند.
خیلی روشن است که هدف فرهنگ رجایی و مونیکا رینگر لاپوشانی جنایات بریتانیا و حمایت از آن است و وفادارانه این امر را دنبال می‌کنند.





نوع مطلب : سایر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a،
پنجشنبه 20 آبان 1389


دانشگاه گندی شاپور(نخستین دانشگاه کل تاریخ)


undefined


این مطلب رو تنها به این دلیل گذاشتم که برخی افراد با توهین به تمدن ایران، ایران قبل از اسلام رو فاقد هرگونه پژوهشکده ی علمی میدونن


پیشینه:

دانشگاه گندی شاپور (که بصورت جندیشاپور نیز نامیده شده) در سال۲۷۱ بدست شاهنشاهان ساسانی در دزفول بنیاد نهاده شد. این فرهنگستان همچنین دارای یک بیمارستان آموزشی و یک کتابخانه بود. بیمارستان جندی شاپور نخستین بیمارستان آموزشی جهان بود. در این فرهنگستان دانش‌های فلسفی و پزشکی تدریس می‌شد و بنا به روایات حبس و مرگ مانی پیغمبر نیز در جندیشاپور روی داده‌است.[۱]

جندی شاپور یکی از هفت شهر اصلی خوزستان بود. نام آن در آغاز «گوند-دزی-شاپور» به معنی «دژ نظامی شاپور» بوده‌است. دیگر نام‌هایی که برای آن به‌کار می‌رفته عبارت است از پیل‌آباد، خوز، نیلاب[۲]، نیلاط. در سریانی آن را بیت لاباط می‌نامیدند.[۳]

برخی پژوهشگران بر اینند که بنیادی همانند به جندیشاپور از زمان پارتیان در این جایگاه قرار داشته‌است. شهری به نام جندی شاپور را شاپور یکم فرزند اردشیر ساسانی پس از شکست دادن سپاه روم به سرکردگی والرین، بنا نهاد. شاپور یکم جندی شاپور را پایتخت خود قرار داد.

نام آوری جندی شاپور بیشتر در زمان خسرو انوشیروان ساسانی انجام گرفت. خسرو انوشیروان گرایش فراوانی به دانش و پژوهش داشت و گروه بزرگی از دانشوران زمان خود را در جندی شاپور گرد آورد. در پی همین فرمان خسرو بود که برزویه، پزشک بزرگ ایرانی، مأمور مسافرت به هندوستان شد تا به گردآوری بهترین‌های دانش هندی بپردازد. امروزه شهرت برزویه در ترجمه‌ای است که از کتاب پنچه تنتره هندی به پارسی میانه انجام داد که امروزه به نام کلیله و دمنه معروف است.

بنابراین فرهنگستان جندی شاپور از کانون‌های اصلی دانش‌ورزی، فلسفه و پزشکی در جهان باستان شد. در برخی منابع اشاراتی به انجام آزمون و امتحان برای اعطاء اجازه طبابت به دانش‌آموختگان دانشگاه جندی شاپور شده‌است. کتاب «تاریخ الحکمه» (سرگذشت فرزانگی) به توصیف این مسئله می‌پردازد. شاید این نمونه نخستین برگزاری آزمون دانشگاهی در جهان بوده باشد.

تمامی کتاب‌های شناخته شده آن روزگار در زمینه پزشکی، در کتابخانه جندی شاپور گردآوری و ترجمه شده بود، با اینکار جندی شاپور تبدیل به کانون اصلی انتقال دانش میان شرق و غرب گشت. جندی شاپور و همچنین آموزشگاه وانسیبین که پیش از فرهنگستان جندی شاپور در دزفول بنیاد شده بود تأثیر بزرگی در شکل گرفتن نهاد «بیمارستان» بویژه کلینیک آموزشی در جهان داشتند.

دانشگاه جندی شاپور در عصر خود بزرگترین مرکز فرهنگی شد. دانشجویان و استادان از اکناف جهان بدان روی می‌آوردند. مسیحیان نسطوری در آن دانشگاه پذیرفته شدند و ترجمه سریانی‌های آثار یونانی در طب وفلسفه را به ارمغان آوردند نو افلاطونیها در آنجا بذر صوفی گری کاشتند. سنت طبی هندوستان، ایران، سوریه و یونان در هم آمیخت و یک مکتب درمانی شکوفا را به وجود آورد. به فرمان انوشیروان، آثار افلاطون و ارسطو به پهلوی ترجمه شد و در دانشگاه تدریس شد [۴]

در سال‌های آغازین پیدایش دین اسلام در عربستان، دانشکده پزشکی و بیمارستان جندی شاپور شمار زیادی استاد ایرانی، یونانی، هندی و رومی را در خود جا داده بود. گفته شده که حتی پزشک شخصی محمد، پیامبر اسلام، نیز از دانش‌آموختگان (فارغ‌التحصیلان) دانشکده پزشکی جندیشاپور بوده‌است.[نیازمند منبع]


دوران جدید

دانشگاهی با همین نام (گندی‌شاپور)[۵] نیز در اهواز در سال ۱۳۳۴ خورشیدی به فرمان محمد رضا شاه پهلوی[۶] امروزه در نزدیکی جندی شاپور باستانی، دانشجویان [۷] سنت فرهنگی و دانشی آن کانون باستانی را ادامه می‌دهند.دانشگاه صنعتی جندی شاپوردزفول ودانشگاه علوم پزشکی جندی شاپوراهواز به افتخار این دانشگاه باستانی نام جندی شاپور را برخود نهاده‌اند گشایش یافت. پس از چندی این نام به جندی‌شاپور تغییر کرد. دانشگاه در نزدیکی رودخانهٔ کارون در زمینی هموار و نزدیک باغ گیاهان گرمسیری بنا گردید. طرح دانشگاه به وسیله مهندسان و طراحان گوناگون ایرانی با دیدها و دیدگاه‌های گوناگون ساخته شد. دانشگاه دارای جای گردهم‌آیی دانشجویان، رستوران، مسجد و مرکز مطالعات مذهبی، زورخانه، ورزشگاه، خوابگاه، و کلاس‌های درس و کتابخانه برای دانشجویان می‌باشد. روی کار ساختمان از آجر است.


نخستین مرکز بیماری‌های دریایی جهان

در دانشگاه جندی شاپور، دوره ساسانیان، بخشی به گردآوری اطلاعات در باره بیماری‌های دریانوردان و راه‌های درمان آنها اختصاص داشته‌است. در سفرهای دریایی اکتشافی که در زمان هخامنشیان انجام می‌شد، همواره پزشکانی با کاروان‌های دریایی همراه بودند که وظیفه مراقبت‌های بهداشتی دریانوردان را بر عهده داشته‌اند. در کتاب دینکرد آمده‌است که «در دوران ساسانی در بندر سیراف و بندر هرمز نوعی دانشکده افسری به نام ناوارتشتارستان به آموزش و پرورش افسران نیروی دریایی ایران می‌پرداخت».[۸][۹]


منابع

  • دانشنامه ایرانیکا
  • The Golden Age of Persia ریچارد فرای، صص ۱۶۳-۱۶۴
  • A medical history of Persia از: س. الگود (C. Elgood) کمبریج ۱۹۵۱. ص ۱۷۳.
  1. ↑ <http://www.seemorgh.com/culture/default.aspx?tabid=2482&conid=17769&mID=8926/>
  2. لغتنامهٔ دهخدا، سرواژهٔ نیلاب.
  3. لغتنامهٔ دهخدا، سرواژهٔ جندشاپور.
  4. ↑ تاریخ تمدن ویل دورانت، جلد۴-عصر ایمان، کتاب اول، فصل هفتم-ایرانیان، I-جامعه ساسانیان
  5. ↑ فرهنگ فارسی معین، چاپ ششم ۱۳۶۳، جلد پنجم (اعلام)، زیر عنوان دانشگاه گندی‌شاپور
  6. ↑ منصوره پیرنیا: سفرنامه شهبانو، انتشارات مهر ایران، ۱۳۷۱، پاریس، ص. ۹۹
  7. دانشگاه علوم پزشکی جندی شاپور
  8. ↑ ماهنامه پیام دریا، شماره ۱۸۱، تیرماه ۱۳۸۷.
  9. ↑ ماهنامه اطلاعات علمی، شماره ۳۵۸، تیرماه ۱۳۸۸




نوع مطلب : سایر، 
برچسب ها : گندی شاپور، جندی شاپور، دانشگاه جندی شاپور، دانشگاه گندی شاپور،
لینک های مرتبط : http://cloob.com/name/pc7a،
پنجشنبه 20 آبان 1389


( کل صفحات : 12 )    ...   3   4   5   6   7   8   9   ...   

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پی کو باکس کسب درآمد
امکانات جانبی
به سایت ما خوش آمدید
     
کلیه حقوق این وبلاگ برای انسانم آرزوست... محفوظ است